در یادداشت پیشین از آشفتگی کابل گفتم؛ از آن لحظهای که علوم اجتماعی، از ازدحام وزارتخواهان، به دهلیزی خالی تبدیل شد و از اینکه آشفتگی کابل هم روی بیرونی داشت و هم روی درونی. اما برای فهم کامل آن روی بیرونی، باید دقیقتر نگاه کرد. باید پرسید این آشفتگی از کجا تغذیه میشد؟ چه کسانی از ادامهی آن سود میبردند؟ چرا هر بار که روزنهای برای آرامش پیدا میشد، آتشی تازه از جایی دیگر برمیخاست؟
پاسخ به این پرسشها، ما را به مفهومی میبرد که در «بازیهای گرسنگی» نقش محوری دارد: «اسپانسر». در آن میدان، شرکتکنندگان تنها با توان شخصی خود نمیجنگند. پشت هر حرکت، گاهی دستی پنهان است، دستی که غذا، دوا، اسلحه یا فرصت میفرستد؛ اما هیچ کمکی بیقیمت نیست. اسپانسر چیزی میدهد؛ اما در برابر آن، انتظاری نیز دارد. کمک میکند؛ اما بیطرف نمیماند. زنده نگه میدارد؛ اما آزادی را کامل نمیگذارد.
کابل دههی هفتاد نیز، به زبان خود، میدان اسپانسرها بود. اسلحه از جایی میآمد، پول از جایی میآمد، مشروعیت سیاسی از جایی تأیید میشد و هر کمکی، رشتهای از وابستگی با خود میآورد. هیچ گروهی تنها با شعار، ایمان و مردم خود در میدان نایستاده بود. پشت بسیاری از نیروها، حامیانی بودند که نگاهشان به کابل، نگاه یک خانهی مشترک نبود، نگاه یک میدان نفوذ بود.
این یادداشت، روایت همین اسپانسرهاست؛ اینکه چه کسانی بودند، چه میخواستند و چه بهایی از اعتماد مردم گرفتند. زیرا در کابل، اسلحه فقط ابزار جنگ نبود، بلکه زبان رابطه هم بود. پول فقط امکان حرکت نبود، راه وابستگی هم بود… و اسپانسر، فقط کمککننده نبود، گاهی همان دستی بود که مسیر اعتماد را کج میکرد.
***
در «بازیهای گرسنگی»، نقش اسپانسرها یکی از هوشمندانهترین بخشهای طراحی میدان است. شرکتکنندگان برای زندهماندن، تنها به مهارت و شجاعت خود تکیه نمیکنند. آنان باید حامیانی داشته باشند که از بیرون برایشان غذا، دوا، ابزار و امکان بفرستند. اما این کمکها رایگان نیستند. کسی که برای بقا به اسپانسر وابسته میشود، ناگزیر بخشی از تصویر، رفتار و اختیار خود را نیز با میل او تنظیم میکند.
این منطق، تنها در داستان کار نمیکند، در سیاست واقعی نیز حضور دارد. در جهان واقعی، اسپانسر کشوری است که پول میدهد، اسلحه میفرستد، مشروعیت میبخشد و در برابر آن، وابستگی میخرد. وابستگیای که آرامآرام استقلال عمل را میخورد، استقلال فکر را فرسوده میکند و سرانجام، اعتماد مردم را به ابزار معامله بدل میسازد.
وقتی به این منطق فکر میکنم، ذهنم به پشاور میرود؛ به دههی شصت خورشیدی، به دفترهایی که در آن احزاب جهادی پول و اسلحه میگرفتند، به روزهایی که کانال آیاسآی پاکستان، پول امریکا و عربستان را میان احزاب تقسیم میکرد. هر حزب به اندازهی نزدیکیاش، هر فرمانده به اندازهی کارآمدیاش و هر گروه به اندازهی «اهمیت استراتژیک» خود سهم میبرد.
من در آن روزها این ساختار را نمیدیدم. ما از «جهاد» حرف میزدیم، از «ایمان»، از «فداکاری»، از «شهادت». اسلحه از آسمان نمیآمد، از پاکستان میآمد و از ایران میآمد. پول از آسمان نمیآمد؛ از امریکا و عربستان و ایران میآمد. اما ما مسیر این پول و اسلحه را کمتر میپرسیدیم. شاید پرسیدن هم برای آن نسل آسان نبود؛ چون پاسخ به این پرسش، پرسش سنگینتری را پیش میکشید: آیا «جهاد ما» واقعاً جهاد ماست، یا ما بخشی از بازی بزرگتری هستیم که دیگران طراحی کردهاند؟
این پرسش برای نسل آن روز بسیار سنگین بود. اگر میپذیرفتیم که جهاد ما در همان حال، بخشی از استراتژی جنگ سرد امریکا در برابر شوروی نیز هست، ناگزیر باید جای خود را در آن میدان روشن میکردیم: آیا ما ناحیهای بودیم که برای بازی کپیتول میجنگید، یا بازیگری مستقل که برای آرمانهای خود ایستاده بود؟
پاسخ ساده نبود. حقیقت شاید در میان این دو قرار داشت. ما درد واقعی داشتیم، اشغال واقعی بود، تبعیض واقعی بود، ایمان و فداکاری مردم واقعی بود؛ اما در همان حال، میدان نیز از بیرون مدیریت میشد. اسپانسرها به درد ما کمک میکردند؛ اما درد ما را نیز در نقشهی خود مصرف میکردند. همینجا بود که اعتماد، آرام و ناپیدا، وارد معاملهای میشد که ما هنوز زبان فهمیدن آن را نداشتیم.
***
بازیسازان کابل یکدست نبودند، چند لایه داشتند. شناختن این لایهها برای فهم اینکه چرا آشفتگی کابل چنین عمیق و طولانی شد، ضروری است.
لایهی نخست، امریکا و شوروی بودند؛ دو ابرقدرتی که افغانستان را بر نقشهی رقابت جهانی خود میدیدند. برای امریکا، افغانستان میتوانست «ویتنام شوروی» باشد؛ همان تصویری که برژینسکی بیپرده از آن سخن گفت. برای شوروی، افغانستان دیوار دفاعی و حلقهی نفوذ بود. هر دو، با پول، اسلحه، آموزش و مشروعیت، در ساختن میدان سهم داشتند و هر دو، وقتی از میدان بیرون شدند، نقشهای روشن برای فردای افغانستان نگذاشتند.
لایهی دوم، پاکستان بود. آیاسآی یکی از مهمترین بازیسازان میدانی جنگ افغانستان شد. جنرال ضیاءالحق میدانست که این جنگ فرصتی است برای ساختن «عمق استراتژیک» پاکستان در افغانستان؛ یعنی حکومتی در کابل که به اسلامآباد نزدیک باشد، از مدار پاکستان بیرون نرود و به رقیبان منطقهای آن، بهویژه هند، نزدیک نشود. به همین دلیل، آیاسآی از گروههایی حمایت میکرد که در این مسیر مفیدتر بودند و از گروههایی که در این نقشه نمیگنجیدند، میکاست یا آنان را در حاشیه نگه میداشت.
لایهی سوم، ایران بود. جمهوری اسلامی، از اوایل دههی شصت، گروههای شیعهی افغانستان را بخشی از میدان نفوذ و صدور ایدئولوژی خود میدید. پول، آموزش، ادبیات ایدئولوژیک و حمایت سیاسی از این مسیر میآمد. اما ایران تنها حامی نبود، رقیب پاکستان نیز بود. هر قدر پاکستان میکوشید گروههای سنیِ نزدیک به خود را تقویت کند، ایران نیز میکوشید گروههای شیعهی هزاره را در مدار خود نگه دارد. افغانستان، بدین ترتیب، افزون بر میدان جنگ با شوروی، به میدان رقابت ایران و پاکستان نیز بدل شد.
لایهی چهارم، عربستان سعودی بود. ریاض، با پول نفت، مدارس دینی، مساجد، کتابها و مروجان وهابی، مسیری موازی را دنبال میکرد. این مسیر با مسیر امریکا و پاکستان تلاقی داشت؛ اما یکی نبود. عربستان به دنبال نفوذ مذهبی و فرهنگی خود بود؛ نفوذی که هم در برابر ایران تعریف میشد و هم در برابر هر جریانی که ممکن بود در آینده بیرون از چتر ریاض عمل کند.
و در میان همهی این لایهها، مردم افغانستان در کوچهها، قریهها، سنگرها و اردوگاهها ایستاده بودند؛ بیآنکه همیشه بدانند میدانی که در آن قرار گرفتهاند، همزمان از سوی چند بازیساز متضاد مدیریت میشود. این بیخبری را نباید ساده به بیسوادی سیاسی فروکاست. بخشی از آن، طبیعت وضعیت قربانی بودن است. قربانی درد را میفهمد، نه اتاق طراحی را. وقتی خانهات آتش گرفته باشد، فرصت نمیکنی بنشینی و نقشهی ژئوپولیتیک آتش را بخوانی.
کار روایت «اعتماد»، پس از گذشت سالها، همین است: برگشتن به آن دردها و دیدن پشت صحنهی آنها؛ نه برای کوچککردن درد، بلکه برای فهمیدن اینکه چرا آن درد چنین گسترده و طولانی شد. روایت «اعتماد» کمک میکند نسلی که آن درد را به ارث میبرد، با آگاهی بیشتر از تلههای مشابه عبور کند.
یک نمونه هنوز در ذهنم زنده است. در سال ۱۳۷۱، وقتی جنگ میان حزب وحدت و حزب اتحاد اسلامی سیاف جریان داشت، در ظاهر جنگ میان دو گروه مجاهد افغان بود. اما پشت این جنگ، لایههای دیگری نیز حضور داشتند. سیاف به حمایت عربستان سعودی نزدیک بود و حزب وحدت در مدار حمایت ایران قرار داشت. هر بار که دو طرف به آتشبس نزدیک میشدند، کافی بود دستی از بیرون، اشارهای تازه کند تا آتش دوباره شعله بکشد.
در ظاهر، دو گروه از مردم افغانستان، دو جامعهی زخمخورده و دو برادر در درد، در برابر هم ایستاده بودند. اما در پشت صحنه، بازیسازانی بودند که از ادامهی این تقابل سود میبردند. این به آن معنا نیست که همهی دشمنیها ساختگی بود یا هیچ مسئولیت داخلی وجود نداشت. نه. تعصب، خشونت، انتقام، اشتباه رهبران و زخمهای واقعی نیز در کار بودند. اما اگر تنها همان سطح آشکار را ببینیم، نخواهیم فهمید چرا هر بار که امکان آرامش پیدا میشد، آتش دوباره از جایی برمیخاست.
اینجا بود که بهای اسپانسرها آشکار میشد. اسپانسر اسلحه میدهد، اما با اسلحه تنها توان جنگ نمیآید؛ وابستگی هم میآید. پول میدهد، اما با پول تنها امکان حرکت نمیآید؛ محاسبهی بیرونی نیز وارد میدان میشود. مشروعیت میدهد، اما در برابر آن، بخشی از اختیار و اعتماد مردم را میگیرد. و وقتی اعتماد مردم در مدار اسپانسرها قرار گرفت، دیگر صلح نیز تنها تصمیم مردم نیست؛ باید از مسیر کسانی بگذرد که از جنگ سود میبرند.
***
این داستان، روی دیگری هم دارد که کمتر گفته میشود. وابستگی به اسپانسر، تنها بازی سیاسی را تغییر نمیدهد؛ شخصیت بازیگران را نیز دگرگون میکند.
در میان رهبران احزاب، کسانی بودند که صادقانه باور داشتند برای وطن، دین و مردم میجنگند. کسانی هم بودند که میدانستند بازی چندلایه است، اما ترجیح میدادند همان لایهی نخست را ببینند؛ چون دیدن لایههای پنهان، مسئولیت سنگینتری بر دوششان میگذاشت. برخی فرماندهان، کاملاً ابزاری عمل میکردند: نه برای آرمان میجنگیدند، نه برای ایمان؛ بلکه برای منفعت میجنگیدند. آنان خوب میدانستند که میتوان از هر اسپانسری استفاده کرد، به شرط آنکه خیال کنند اسپانسر از آنان استفاده نمیکند.
اما در پایینترین طبقهی این هرم، مردم عادی بودند: جوانانی که در قریهها سلاح برداشتند. مجاهدینی که از تبعیض، اشغال و بیحرمتی برآشفتند. مادرانی که پسرانشان را با این باور روانه کردند که خدا نگهدارشان خواهد بود. این طبقه، از بازیهای پشت صحنه چیزی نمیدانست. پول آیاسآی به آنان نمیرسید، مشاور استخباراتی نداشتند، نقشهی قدرتهای جهانی را نمیخواندند. فقط درد داشتند، ایمان داشتند و اسلحهای که از مسیر همان زنجیرههای مبهم به دستشان رسیده بود.
در «بازیهای گرسنگی»، اسپانسرها از بیرون نگاه میکنند. آنان در امنیت کاملاند. شرکتکنندگان در میدان میمیرند یا میکشند؛ اما اسپانسرها فقط حساب میکنند: کدام حرکت سود دارد، کدام رابطه ارزش سرمایهگذاری دارد، کدام چهره باید زنده بماند و کدام میتواند حذف شود. در جنگهای افغانستان نیز، بیشتر اسپانسرها همین نقش را داشتند. واشنگتن حساب میکرد. مسکو حساب میکرد. اسلامآباد حساب میکرد. تهران حساب میکرد. ریاض حساب میکرد… و در کابل، در کوتهسنگی، در افشار، در دشت برچی، در کارته نو، شاهشهید و قلعهی زمانخان، مردم میمردند.
وابستگی، آرامآرام عادت میسازد. کسی که بارها دست دراز کرده و کمک گرفته است، کمکم به دراز کردن دست خو میگیرد. کسی که هر بار بر اساس خواست حامی عمل کرده است، کمکم ارادهی مستقل خود را فراموش میکند. این اثر، در درازمدت، از خود پول و اسلحه عمیقتر بود. پول مصرف میشود، اسلحه روزی خاموش میشود؛ اما عادتی که در ذهن و منش سیاسی مینشیند، نسلها ادامه مییابد.
نسلهایی از رهبران افغانستان در همین بستر پرورش یافتند؛ رهبرانی که آموختند قدرت از بیرون میآید، نه از درون جامعه. این آموزش، تلهای خطرناک بود. زیرا وقتی کسی باور کند که سرچشمهی قدرت بیرون از مردم است، برای جلب آن قدرت، حاضر میشود چیزهای زیادی را معامله کند؛ از جمله استقلال خود، صداقت خود و در نهایت، اعتماد مردمش.
***
یکی از تلخترین درسهای جنگهای کابل این بود: وابستگی به بیرون، اعتماد درون را میشکند. وقتی یک گروه را قدرتی خارجی تغذیه میکند و گروهی دیگر را قدرتی دیگر، این دو گروه، هرچند از یک سرزمین و یک درد باشند، کمکم در چارچوب منافع اسپانسرهای خود فکر میکنند. در چنین وضعی، حتی اگر نیروهای داخلی بخواهند میان خود اعتماد بسازند، اسپانسرها همیشه از آن استقبال نمیکنند؛ زیرا اعتماد میان گروههای داخلی، نیاز به اسپانسر را کم میکند. اسپانسر، پیش از هر چیز، به ادامهی نیاز زنده است.
نمونهاش روشن بود. پاکستان نمیخواست حزب وحدت قوی شود؛ زیرا در نگاه اسلامآباد، حزب وحدت در مدار ایران قرار داشت و ایران رقیب پاکستان بود. از سوی دیگر، ایران نیز نمیخواست حزب وحدت با گروههایی که به عربستان یا پاکستان نزدیک بودند، به توافقی پایدار برسد. در نتیجه، هر بار که در کابل روزنهای برای توافق باز میشد، سایهای از بیرون بر آن میافتاد. گاهی از مسیر حزب اسلامی حکمتیار، گاهی از مسیر اتحاد اسلامی سیاف، گاهی از مسیر فشارهای سیاسی بر شورای نظار و گاهی از راههای پنهانتر در درون حزب وحدت یا حرکت اسلامی، آتش بیاعتمادی دوباره شعلهور میشد.
مزاری این بازی را میدید. او خود یکی از بازیگران محوری بود. او میکوشید راهی برای بیرونشدن از این وابستگی پیدا کند؛ راهی که سیاست هزاره را تنها در مدار تهران تعریف نکند و امکان گفتوگو با دیگر نیروهای افغانستان را باز نگه دارد. اما در میدانی که تقریباً همه به شکلی به بیرون وصل بودند، استقلال یکطرفه نه آسان بود و نه همیشه ممکن. برای رهایی واقعی، همه باید با هم از این وابستگی بیرون میآمدند؛ یا همه، به شکلی، در همان مدار باقی میماندند. واقعیت تلخ این بود که همه در آن مدار ماندند و ما در آن روزها، راه روشنی برای عبور از آن نمیدیدیم.
در جلسههای کوچک، وقتی بحث آتشبس و گفتوگو پیش میآمد، همیشه کسانی بودند که میگفتند: «نمیشود اعتماد کرد؛ آنان پیش از این هم خیانت کردهاند.» این بیاعتمادی، بیریشه نبود. بخشی از آن از تجربههای واقعی میآمد؛ از خشونتهایی که رخ داده بودند، از پیمانهایی که شکسته شده بودند، از زخمهایی که هنوز تازه بودند. اما بخشی دیگر از هوا میآمد؛ از همان هوایی که اسپانسرها و بازیسازان با بدگمانی، ترس و شایعه پر کرده بودند.
جداکردن این دو از هم، در میان دود و خون، آسان نبود. ما گاهی نمیدانستیم کجا با زخم واقعی روبهرو هستیم و کجا با زخمی که دیگران آن را باز نگه داشتهاند. همین ابهام، اعتماد را سختتر میکرد. وقتی اعتماد سخت میشود، جنگ آسانتر ادامه پیدا میکند.
***
در کابل ۱۳۷۱، شهر به ناحیههایی تقسیم شده بود که هر کدام زیر نفوذ یک حزب یا گروه مسلح قرار داشت. هر ناحیه اسلحه داشت. هر اسلحه صاحبی داشت. هر صاحب، وفاداری خود را تعریف میکرد. اما قانون مشترکی در میان نبود. نهاد میانجی وجود نداشت و قرارداد اجتماعیای نبود که همه خود را به آن متعهد بدانند. در چنین میدانی، آنچه میان یک ناحیه و ناحیهی دیگر فیصله میکرد، قدرت فیزیکی بود و قدرت فیزیکی، در آن روزها، نام دیگری نداشت جز اسلحه.
این منطق، بیاعتمادی تولید میکند. وقتی نتوانی به قانون اعتماد کنی، به قاضی اعتماد کنی، به قرارداد اعتماد کنی، ناچار میشوی تنها به اسلحهی خود اعتماد کنی. اما اعتماد به اسلحه، اعتماد به انسان را میخورد. کمکم، هر همسایه به چشم تهدید دیده میشود، هر خبر ناشناخته به چشم خطر و هر حرکت ساده به نیت پنهان تعبیر میشود. شهر نفس میکشد؛ اما با احتیاط، راه میرود؛ اما با ترس.
در «بازیهای گرسنگی»، کپیتول دقیقاً از همین منطق استفاده میکند. بازی طوری طراحی شده است که شرکتکنندگان شباهتهای خود را نبینند و درد مشترکشان را نشناسند. اگر آنان بفهمند که همه قربانی یک میداناند، ممکن است بهجای کشتن یکدیگر، در برابر کپیتول بایستند. به همین دلیل، کپیتول تفاوتها را برجسته میکند، شباهتها را پنهان میسازد و رقابت را زنده نگه میدارد. کمبود غذا و آب، ترس از خیانت و رقابت بر سر منابع، ابزارهایی برای شکستن اعتماداند.
در افغانستان نیز، اسپانسرها از ابزارهای مشابه استفاده کردند. بیاعتمادی قومی و مذهبی را تغذیه کردند. روایتهایی ساختند که هر گروه را از گروه دیگر بترساند. از هر حادثهی خشونت، قصهای ساختند که شکافها را عمیقتر کند. اسلحهای که میفرستادند، تنها برای جنگیدن با یک دشمن مشخص نبود؛ برای ساختن توازنِ ترسی بود که هیچ گروهی نتواند بدون نیاز به اسپانسر، از میدان بیرون شود.
آنچه کمتر گفته میشود این است که اسپانسرها تنها جنگ را تغذیه نمیکردند، فرهنگ سیاسی را نیز شکل میدادند. در فضایی که هر رهبر برای جلب حمایت بیشتر باید نزد اسپانسر «مفیدتر» جلوه کند، معیار مفید بودن از درون جامعه به بیرون آن منتقل میشود. دیگر این مردم نیستند که تعیین میکنند رهبر خوب کیست، اسپانسر است که تعریف میکند کدام رهبر ارزش سرمایهگذاری دارد. این جابهجایی معیار، زمینهی فساد سیاسی را فراهم میکند؛ فسادی که همیشه از شرارت فردی نمیآید، گاهی از خود ساختار وابستگی زاده میشود.
در چنین فرهنگی، واژهی «خاین» به آسانی مصرف میشود. هر کسی که با طرف مقابل مذاکره کند، خاین خوانده میشود. هر کسی که شعار تند ندهد، مشکوک است. هر کسی که بگوید «شاید باید آتشبس کرد»، ضعیف یا دستنشانده تلقی میشود. این فرهنگ، فضایی میسازد که در آن کسی جرأت نمیکند برخلاف جریان غالب فکر کند و در میدانی که همه از ترس اتهام، یکجهت فکر میکنند، اسپانسرها آسانتر میتوانند همان جهت را تعیین کنند.
تلختر اینکه بیشترین دشمنیها گاهی میان گروههایی شکل میگرفت که در واقع شباهتهای بیشتری با هم داشتند. حزب وحدت و شورای نظار، هر دو از جهاد آمده بودند، هر دو ادعای اسلام داشتند، هر دو از تاریخ محرومیت و ستم و تبعیض رنج میبردند و هر دو مردمانی فقیر، زخمدیده و قربانی داشتند. حزب اسلامی و جمعیت نیز، با همهی اختلافهای سیاسیشان، از یک زمینهی مشترک جهادی و اخوانی بیرون آمده بودند. پس چرا این شباهتها به وحدت نینجامید و تفاوتها به جنگ تبدیل شد؟
زیرا اسپانسرها در تفاوتها سرمایهگذاری کرده بودند، نه در شباهتها. شباهتها میتوانستند اعتماد بسازند؛ اما تفاوتها میدان را قابل مدیریت نگه میداشتند. برای اسپانسر، میدانی که در آن گروهها به هم اعتماد نکنند، میدانی سودمندتر و قابلکنترلتر است.
از همینجا بود که منطق گلوله، جای منطق اعتماد را گرفت. بهجای اینکه مردم و رهبران از خود بپرسند چگونه میتوانیم با هم زندگی کنیم، بیشتر میپرسیدند چگونه میتوانیم در برابر هم آماده بمانیم. این جابهجایی، یکی از گرانترین هزینههایی بود که اسپانسرها بر کابل تحمیل کردند: آنان تنها شهر را مسلح نکردند، ذهنها را نیز مسلح ساختند.
***
در «بازیهای گرسنگی»، اسپانسرها تنها به مهارت شرکتکنندگان نگاه نمیکنند، به تصویر آنان نیز نگاه میکنند. شرکتکننده باید خود را دیدنی، جذاب و «قابل حمایت» نشان دهد. باید در نمایش جنگ و مرگ، چهرهای بسازد که اسپانسرها بخواهند روی او سرمایهگذاری کنند. کسی که این بازی را بهتر بلد باشد، امکانات بیشتری میگیرد، مدت بیشتری زنده میماند و قدرت بیشتری به دست میآورد. اما این نوع زندهماندن، بهایی دارد: ارادهی مستقل را کمکم میفرساید.
وقتی یک رهبر یاد بگیرد چگونه خود را برای اسپانسر عرضه کند، چه ضمانتی هست که آنچه را به نام مردم عرضه میکند، واقعاً از آنِ مردم باشد؟ این پرسش را برای متهمکردن همه نمیپرسم؛ برای فهمیدن میپرسم. برای فهمیدن اینکه چرا جنگ کابل آنقدر طولانی، پیچیده و خونین شد. بخشی از پاسخ، در همین منطق اسپانسر و بهای اعتماد نهفته است.
من این را نه از روی کتاب، بلکه از روی تجربه میگویم. در سالهایی که در پشاور نشریه مینوشتیم، ایدئولوژی پرورش میدادیم و از «اسلام»، «وحدت» و «برادری» سخن میگفتیم، نمیدانستیم که همین واژهها، در میدانی که اسپانسرها در شکلدادن آن سهم داشتند، میتوانند هم ابزار اتحاد شوند و هم توجیه جنگ. همه چیز بستگی داشت که چه کسی آنها را به کار میبرد، در کدام میدان و برای کدام هدف.
این فهم، تلخ بود؛ اما لازم بود. چون اگر ندانیم که کلمههای ما میتوانند ابزار دست دیگران شوند، ناخواسته برای بازی آنان مینویسیم، برای بازی آنان شعار میدهیم و گاهی حتا برای بازی آنان میجنگیم.
بحثی را به یاد میآورم که سالها پیش با یکی از همراهان قدیمی داشتم. میگفت: «ما جهاد کردیم، ما مقاومت کردیم، اما نتیجهاش را دیگران بردند.» این جمله نالهای بود از عمق یک تجربهی زخمی. اما در دل همین جمله، پرسشی نهفته بود که کمتر با آن روبهرو میشدیم: «ما» چه کسانی بودیم؟ و «دیگران» که نتیجه را بردند، آیا همیشه از بیرون آمده بودند؟ یا ما خود، در طول آن سالها، آرامآرام در درون همان «دیگران» حل شده بودیم؟
این پرسش پاسخ سادهای ندارد. اما پرسیدنش برای فهم بهای اعتماد ضروری است. زیرا گاهی اعتماد مردم از بیرون دزدیده نمیشود؛ از درون معامله میشود. گاهی «دیگران» آنقدر دور نیستند؛ در زبان ما، در نهادهای ما، در تصمیمهای ما و در سکوتهای ما خانه کردهاند.
چه کسی میتوانست در برابر این بازی بایستد؟ این پرسش، قلب یادداشتهای بعدی فصل دوم «اعتماد» است. اما از همینجا میتوانم بگویم که دو راه بیشتر وجود نداشت: یا کسی بازی را نمیدید و با بیخبری ادامه میداد، یا بازی را میدید و آگاهانه میکوشید از آن بیرون شود. راه نخست، سادهدلی بود که میتوانست به شجاعت تبدیل شود؛ اما میتوانست به ابزار دیگران نیز بدل گردد. راه دوم، آگاهی بود که میتوانست به استراتژی تبدیل شود؛ اما خطر انزوا، حذف و نابودی را نیز در خود داشت.
مزاری، به گمان من و به شهادت واقعیتهایی که در میدان اتفاق افتاد و در رهبری و مدیریت خود به اثبات رساند، در مسیر دوم ایستاد. او میکوشید بازی را ببیند و در همان حال، از درون آن راهی برای استقلال، کرامت و حضور مردم باز کند. همین انتخاب بود که او را از بسیاری دیگر جدا میکرد و همین انتخاب بود که سرانجام، بهای سنگین جانش را از او گرفت.
***
داستان اسپانسرها، پایان داستان نیست. در دل همان میدانی که برای وابستگی طراحی شده بود، انسانهایی هم بودند که از منطق اسپانسر بیرون رفتند. نه به این معنا که هرگز پول و اسلحهی بیرونی نداشتند؛ بلکه به این معنا که حتا وقتی ناچار بودند از آن استفاده کنند، اجازه نمیدادند اسپانسر روحشان را بخرد.
این تمایز، ظریف اما بنیادین است. در «بازیهای گرسنگی»، تفاوت کتنیس با دیگران این نیست که اسپانسر ندارد؛ تفاوتش در این است که اسپانسر را ابزار میکند، نه اینکه خود ابزار اسپانسر شود. همین تمایز، مزاری را در غرب کابل از بسیاری دیگر جدا میکرد. او کمک ایران را میگرفت، اما نمیخواست سیاست هزاره از تهران دیکته شود. با شورای نظار مذاکره میکرد، اما مطالبهی حضور عزتمندانهی هزارهها را کنار نمیگذاشت. راه گفتوگو را باز نگه میداشت، اما معنای مردم خود را معامله نمیکرد.
آیا همیشه موفق شد؟ نه. ساختار قدرت، از ارادهی یک فرد نیرومندتر بود. میدان، سنگینتر از آن بود که یک رهبر، هر قدر هم آگاه و استوار، بتواند بهتنهایی آن را دگرگون کند. اما جهت او متفاوت بود. همین جهت متفاوت، در یادداشتهای بعدی فصل دوم «اعتماد»، موضوع اصلی خواهد شد.
درسی که از همهی این سالها با خود گرفتهام این است: اسپانسر همیشه در چهرهی دشمن نمیآید. گاهی در چهرهی دوست میآید؛ در نام «برادر دینی»، «حامی ملی»، «کمکرسان بینالمللی» یا «پشتیبان سیاسی». خطرناکترین اسپانسر، آن است که پنهان میماند؛ پولش میآید، اما چهرهاش دیده نمیشود. حمایت میکند؛ اما شرطش را آشکار نمیگوید. همین پنهانبودن، آرامآرام وابستگی میسازد؛ وابستگیای که در آغاز کوچک به نظر میرسد، اما بهتدریج هر انتخاب بزرگ را زیر سایهی خود میبرد.
برای نسلی که میخواهد از این تاریخ درس بگیرد، شاید مهمترین پرسش این باشد: منبع قدرتت را بشناس. اگر قدرتت از درون جامعه و از اعتماد مردم میآید، ریشه داری. اگر از بیرون میآید، وابستهای. وابستگی، ممکن است در کوتاهمدت قدرت بدهد؛ اما در درازمدت اختیار را میگیرد… و وقتی اختیار از دست رفت، آنچه به نام مردم گفته میشود، دیگر همیشه از آنِ مردم نیست.
در غرب کابل، در دل محاصره و در میان اسپانسرهای متضاد، کسانی بودند که کوشیدند از منطق اسپانسر بیرون بایستند؛ نه با پول، بلکه با اعتماد. نه با وعده، بلکه با حضور. نه با نمایش قدرت، بلکه با ماندن. این ماندن، در میدانی که اسپانسرها طوری چیده بودند که همه به رفتن، معامله یا تسلیم کشانده شوند، معنایی داشت که هیچ پول و اسلحهای نمیتوانست بخرد.
باید این «ماندن» را از ابزار ماندن جدا کرد. در میدان اسپانسرها، ماندن هر کس پرسشبرانگیز میشود: برای چه مانده است؟ برای که مانده است؟ با پول که مانده است؟ اما کسانی که اعتماد مردم اسپانسرشان بود، پاسخ این پرسشها را در عمل میدادند، نه با سخن.
صادق سیاه، نصیر سوز، فرمانده شفیع و بسیاری دیگر، سرمایهی اصلیشان اعتماد مردم بود، نه استخبارات خارجی. همین اعتماد، در میدان آزمون، سنگینترین سرمایه بود؛ سرمایهای که هیچ اسپانسر بیرونی نمیتوانست جای آن را بگیرد و هیچ اسلحهای نمیتوانست آن را به زور به دست آورد.
از این اعتماد، از این انسانها و از غرب کابلی که در برابر منطق اسپانسر ایستاد، در یادداشتهای آینده خواهم گفت. اما پیش از آن، لازم بود این زمینه دیده شود؛ تا بدانیم آنچه در غرب کابل اتفاق افتاد، در برابر چه نیرویی اتفاق افتاد. آنجا تنها میدان جنگ نبود؛ میدان سنجش اعتماد بود. در همان میدان، انسانهایی پیدا شدند که نشان دادند هنوز میشود از دل وابستگی، راهی به سوی کرامت، مسئولیت و مردم باز کرد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه