در پرتو «نور جوهرهسنج» مزاری، در چند یادداشت آینده، میخواهم بر چهرههایی خاص در سیاست هزاره به صورتی گذرا مکث کنم؛ چهرههایی که نقش و اثرشان را نمیتوان تنها از پشت شعارها، عنوانها، ادعاها و روایتهای رسمی شناخت. برای شناخت دقیقتر آنان، باید آنها را در روشنایی همان عیارنمای زندهای دید که مزاری از خود به میراث گذاشت؛ نوری که پوستهها را کنار میزند، چهرهها را از پشت نقابها بیرون میکشد و جوهرهی واقعی آدمها را آشکار میسازد.
یکی از برجستهترین این چهرهها کریم خلیلی است؛ مردی که نزدیک به نیم قرن، گاه در حاشیه و گاه در متن سیاست هزاره حضوری پررنگ داشته و در بسیاری از بزنگاههای حساس، ردّی عمیق، پیچیده و بحثبرانگیز بر حافظهی سیاسی این جامعه گذاشته است.
من با خلیلی، نخست بهصورت گذرا، در سالهای ۱۳۶۹ و ۱۳۷۰ در پشاور آشنا شدم؛ اما آشنایی نزدیکتر و ملموستر من با او، از زمان مقاومت غرب کابل آغاز شد، بهویژه پس از شهادت بابه مزاری، هنگامی که او در جایگاه رهبری حزب وحدت قرار گرفت و به اقتضای همکاریها، دیدارها و رفتوآمدهایی که میان ما وجود داشت، فرصت یافتم چهرهی او را از فاصلهای نزدیکتر ببینم.
با اینهمه، باید بگویم که من نیز، مانند بسیاری از هزارههای دیگر، خلیلی را در نهایت نه تنها از راه معاشرت و همکاری، بلکه در پرتو «نور جوهرهسنج» مزاری شناختم؛ نوری که زمان میخواهد تا اثر خود را نشان دهد، نوری که آرامآرام لایههای ظاهری رابطه و شعار، لبخند و اشک، چپن و لنگی، عنوان و ادعا را کنار میزند و آدمها را از پشت پوششهای آراستهی آنان بیرون میکشد. تا آنجا که جوهرهی واقعی آنان، بیپیرایه و بیپوشش، در برابر چشم قرار گیرد.
اکنون که پس از حدود سیوپنج سال آشنایی، با فراز و فرودهای بسیار، خلیلی را در آیینهی تصویرها، خاطرهها، تجربهها و اثرات سیاسیاش در جامعهی هزاره مرور میکنم، بیش از پیش به تصویری میرسم که در آن، تعبیر «ملاس سیاست» را برای شناخت او گویاترین و دقیقترین وصف مییابم.
میدانم که «ملاس»، برای توصیف یک انسان، آن هم انسانی که سالها در مقام یک چهرهی سیاسی ظاهر شده است، تعبیر خوشایندی نیست. خودم نیز هیچگاه دوست نداشتهام چنین واژهای را در حق کسی آسان، سبک یا از سر شتاب به کار ببرم. اما گاهی یک تعبیر، نه از کینه برمیخیزد و نه از میل به تحقیر؛ بلکه از دل تجربه، مشاهده، مقایسه و سنجش بیرون میآید. هرچه بیشتر به نقش، رفتار، اثر و جوهرهی خلیلی در سیاست هزاره اندیشیدم، واژهای رساتر از «ملاس» نیافتم؛ واژهای که هم شیرینی ظاهری او را نشان میدهد، هم چسبندگی رابطههایش را، هم غلظت معاملههایش را، و هم ردّ آلودگیای را که در بسیاری از مقاطع، بر فضای سیاست هزاره باقی گذاشته است.
ملاس، مادهای است شیرین، غلیظ و چسبناک. در جای خود، مصرف و فایده دارد. میتواند خوراکی باشد، میتواند در صنعت به کار رود و میتواند بخشی از یک چرخهی سالم تولید و استفاده باشد. اما اگر از مدار سالم مصرف بیرون شود، اگر بماند، فاسد شود، در جای نامناسب بریزد یا بیمهار پخش شود، همان شیرینی به بوی ناخوش بدل میشود، همان غلظت به چسبندگی آزاردهنده تبدیل میگردد و همان جاذبه، حشرات و آلودگی را به دور خود جمع میکند.
سیاست خلیلی در حافظهی من، چنین تصویری دارد. در ظاهر، شیرین است. در برخورد، نرم و دلپذیر جلوه میکند، در رابطه، چسبنده است، در معامله، غلیظ و سنگین است؛ اما در فرجام، نوعی آلودگی، فساد و فرسایش از خود برجا میگذارد. هر جا ردّ پای او را در سیاست هزاره دنبال کنیم، در کنار آن، ردّی از همین چسبندگی، معامله، ابهام و آلودهسازی نیز دیده میشود. گویی سیاست او، مثل ملاسِ ریخته بر زمین، هر چیزی را که به آن نزدیک میشود، به نحوی درگیر، سنگین و آلوده میسازد.
این تشبیه برای تحقیر نیست؛ برای شناخت است. مقصود آن است که نشان دهد چگونه یک نوع سیاست میتواند در آغاز نرم، دلپذیر و حتا جذاب جلوه کند؛ اما در گذر زمان، فضا را سنگین سازد، رابطهها را آلوده کند، معیارها را فرسوده نماید و اعتمادها را از درون مسموم سازد.
در اینجا، سخن تنها بر سر یک فرد، به معنای ساده و محدود کلمه، نیست، سخن بر سر یک نوع سیاست است؛ سیاستی که خلیلی یکی از برجستهترین صورتبندیهای آن در جامعهی هزاره به شمار میرود. او تنها یک سیاستمدار نبود، نشانه و نماد یک شیوهی سیاستورزی بود: سیاستی که به جای روشنایی، ابهام میآورد، به جای اعتماد، وابستگی میسازد، به جای تیم، حلقه تولید میکند، به جای اخلاق، معامله مینشاند و به جای رشد جمعی، آدمها را در فردیتهای جداگانهیشان از یکدیگر جدا نگه میدارد و هر کدام را به نحوی به خود میچسباند.
در چنین سیاستی، رابطه جای معیار را میگیرد. نزدیکی به جای شایستگی، معامله به جای تعهد و وابستگی به جای اعتماد برجسته میشود. نتیجه آن است که جامعه، به جای آنکه در مسیر بلوغ جمعی، همکاری و مسئولیت مشترک حرکت کند، آرامآرام در شبکهای از توقع، ترس، امتیاز، سوءظن و وابستگی گرفتار میشود؛ شبکهای که در ظاهر نرم و قابلتحمل است، اما در باطن، نیروی اعتماد را میفرساید و روح سیاست را آلوده میسازد.
در برابر این تصویر، مزاری همچون «نور جوهرهسنج» ایستاده است؛ نوری که تفاوت میان جوهر و پوشش، میان معنا و ادا، میان اعتماد و وابستگی و میان رهبری و معاملهگری را آشکار میسازد.
مزاری آدمها را روشن میکرد؛ اما خلیلی آدمها را به خود میچسباند. مزاری رابطهها را از کینه، سوءظن و بدگمانی پاک میساخت؛ اما خلیلی رابطهها را در ابهام، رقابت، وابستگی و سوءظن نگه میداشت. مزاری اعتماد را به سرمایهای جمعی و نیرویی برای ایستادن یک جامعه بدل میکرد؛ اما خلیلی اعتماد را به ابزار معاملهی فردی و وسیلهای برای حفظ حلقههای وابسته فرو میکاست. مزاری تیم میساخت، ظرفیتها را کنار هم مینشاند و از پراکندگی، نیروی مشترک میآفرید؛ اما خلیلی افراد را جدا جدا در مدار خود نگه میداشت و هر کدام را به نحوی به مرکزیت شخص خود وابسته میکرد.
همین تفاوت، جوهر بحث ما را میسازد: تفاوت میان سیاستی که انسانها را به هم نزدیک میکند و سیاستی که آنان را به خود میچسباند، میان رهبریای که اعتماد میآفریند و سیاستورزیای که اعتماد را مصرف میکند، میان نوری که جوهرهها را آشکار میسازد و ملاسی که رابطهها را سنگین، چسبناک و آلوده میکند.
***
یکی از پیچیدهترین، دردناکترین و در عین حال روشنگرترین لایههای شخصیت خلیلی، نسبت او با مزاری است. خلیلی پس از شهادت مزاری، ناگزیر در جایگاهی قرار گرفت که پیشاپیش سایهی سنگین مزاری بر آن افتاده بود. او رهبری حزبی را به دست گرفت که مزاری آن را از سطح یک تشکیلات سیاسی فراتر برده و به یک معنای تاریخی برای جامعهی هزاره بدل کرده بود. در بامیانی نشست که پس از غرب کابل، میبایست ادامهی سنگر، خاطره، عزت و معنای مقاومت باشد.
خلیلی بر نامی تکیه زد که مزاری با خون و صداقت و ایستادگی معنا بخشیده بود. بر شعارهایی ایستاد که از دل رنج و آگاهی یک جامعه بیرون آمده بودند. بر خاطرهای سوار شد که با اشک، زخم، اعتماد و امید مردم پیوند داشت. بر سرمایهای سیاسی دست گذاشت که در وجدان جمعی هزاره، مزاری را به نماد عزت، جسارت، صداقت و معنابخشی تبدیل کرده بود.
اما دشواری کار درست از همینجا آغاز میشد: خلیلی در جوهرهی خود، مزاری نبود. او میتوانست در جایگاه مزاری بنشیند، از نام مزاری سخن بگوید، شعارهای مزاری را تکرار کند و خود را ادامهدهندهی راه او بنامد؛ اما نمیتوانست جوهرهی مزاری را در خود بازآفریند. جایگاه را میتوان به ارث گرفت، عنوان را میتوان تصاحب کرد، شعار را میتوان بر زبان آورد؛ اما جوهره را نمیتوان تقلید کرد. این فاصلهای میان جایگاه و جوهره، میان ادعا و حقیقت، میان میراثداری و شبیهسازی، از همان آغاز به زخم پنهان شخصیت و سیاست خلیلی بدل شد.
او کوشید خود را شبیه مزاری نشان دهد. پس از شهادت مزاری، لنگی و چپن خود را به سبک او ساخت، خود را «عسکر مزاری» نامید، بامیان را ادامهی غرب کابل خواند، از «امروز ما» حمایت کرد تا در پوشش آن، خود را وارث و ادامهدهندهی راه بابه مزاری جلوه دهد. سنگرداران و رزمندگان غرب کابل را به دور خود جمع کرد، شعارهای مزاری را در دهان خود گذاشت، از هزاره سخن گفت، در برابر مسعود، شورای نظار و همپیمانان شیعی آنان ایستاد، در برابر جمهوری اسلامی ایران موضع گرفت، گاه به زبان مزاری سخن گفت، گاه در ژست مزاری ظاهر شد، گاه آهنگ صدای او را تقلید کرد و گاه با خاطره و نام مزاری خود را آراست…. اما هر چه کرد، مزاری نشد.
زیرا مزاری فقط در لنگی و چپن نبود؛ در جوهرهای بود که به آن لباس معنا میداد. مزاری فقط در شعار نبود، در صداقتی بود که شعار را به اعتماد تبدیل میکرد. مزاری فقط در ایستادن در برابر این یا آن قدرت نبود، در افقی بود که از دل آن ایستادگی، برای مردم معنا، عزت و جهت میآفرید. مزاری فقط در نام هزاره نبود، در تواناییای بود که از این نام، یک موجودیت سیاسی، اخلاقی و تاریخی ساخت.
خلیلی میتوانست نشانهها را تقلید کند؛ اما نمیتوانست سرچشمه را در خود بازآفریند. میتوانست لباس را شبیه سازد؛ اما قامت را نه. میتوانست شعار را تکرار کند؛ اما صداقت پشت شعار را نه. میتوانست نام مزاری را بر زبان آورد؛ اما نور جوهرهسنج او را در خود نداشت. از همینرو، هرچه بیشتر به مزاری شبیهنمایی میکرد، فاصلهی جوهریاش با مزاری آشکارتر میشد و همین فاصله، به زخمی پنهان و آزاردهنده در شخصیت و سیاست او بدل شد.
اینجا، درد اصلی خلیلی آغاز میشد. او در سایهی مزاری زندگی میکرد؛ اما توان رسیدن به قامت مزاری را نداشت. هر قدر بیشتر میکوشید خود را به مزاری نزدیک نشان دهد، فاصلهی جوهریاش با او روشنتر میشد. هر قدر بیشتر از مزاری سخن میگفت، مردم بیشتر او را با مزاری میسنجیدند. هر قدر بیشتر خود را ادامهی راه مزاری معرفی میکرد، توقع مردم از او مزاریگونهتر میشد و هر قدر این توقع بالا میرفت، ناتوانی او عریانتر و آشکارتر میگردید.
این، برای خلیلی، تنها یک مشکل سیاسی نبود، یک رنج درونی بود. او به نام مزاری نیاز داشت؛ اما از سنگینی همان نام در عذاب بود. میخواست از سایهی مزاری مشروعیت بگیرد؛ اما همان سایه، قامت او را کوتاهتر نشان میداد. میخواست خود را وارث مزاری جا بزند؛ اما هر بار که مردم او را با مزاری میسنجیدند، روشن میشد که وارثیِ جایگاه، به معنای وارثیِ جوهره نیست.
از همینرو، نسبت خلیلی با مزاری، نسبتی آرام و طبیعی نبود، نسبتی آمیخته با نیاز، حسرت، رقابت پنهان و رنج بود. مزاری برای او هم سرمایه بود و هم آیینه؛ هم پناه بود و هم داور. خلیلی میتوانست از سرمایهی نام او استفاده کند؛ اما نمیتوانست از داوری آیینهی او بگریزد. همین آیینه، او را پیوسته به خود بازمیگرداند و فاصلهای را نشان میداد که با هیچ لنگی، چپن، شعار، اشک و ادعایی پُر نمیشد.
همین ناتوانی، به گمان من، در خلیلی زخمی درونی ساخت، زخمی پنهان، تلخ و فرساینده که هیچگاه مجال درمان نیافت و شاید خود او نیز جرأت رویارویی صادقانه با آن را پیدا نکرد. او از محبوبیت مزاری بهره میگرفت؛ اما از عظمت او رنج میبرد. از نام مزاری سرمایهی سیاسی میساخت؛ اما در سایهی همان نام احساس خفگی میکرد. به مزاری نیاز داشت؛ اما تاب حضور مزاری را نداشت. در بیرون، خود را پیرو و عسکر مزاری نشان میداد؛ اما در درون، از اینکه پیوسته با مزاری سنجیده میشود، میسوخت.
این تناقض، یکی از کلیدهای اصلی فهم خلیلی است: انسانی که میخواست از نور مزاری روشنایی بگیرد؛ اما همان نور، جوهرهی او را نیز عیان میساخت. میخواست به نام مزاری بزرگ شود؛ اما بزرگی مزاری، کوچکی او را آشکارتر میکرد. میخواست خود را ادامهی راه مزاری بنمایاند؛ اما هر بار که این ادعا را تکرار میکرد، فاصلهی میان ادا و اصالت بیشتر دیده میشد. در همین کشاکشِ نیاز و نفرت، بهرهگیری و رنج، تقلید و ناتوانی، زخمی در جان سیاست خلیلی شکل گرفت که بسیاری از رفتارهای بعدی او را میتوان در پرتو همان زخم فهمید.
نشانهی روشن این تناقض را میتوان در رفتار شخصی و فضای خصوصی او دید. خلیلی در خانهی خود در کابل، حتا حضور یک عکس از مزاری را بر دیوار یا در اتاق خود تحمل نمیکرد؛ در حالی که در بیرون، خود را وارث راه مزاری، پیرو مزاری و ادامهدهندهی مسیر او معرفی میکرد. این دوگانگی، ساده و تصادفی نبود، پردهای از همان کشاکش پنهانی را کنار میزد که در نسبت او با مزاری وجود داشت.
در بیرون، عکس مزاری برای خلیلی سرمایهی سیاسی بود. نشانهای برای کسب مشروعیت، جلب اعتماد مردم و اتصال خود به خاطرهی بزرگ مقاومت بود؛ اما در درون خانه، همان عکس به حضوری آزاردهنده بدل میشد؛ حضوری که او را به یاد فاصلهی میان ادعا و حقیقت میانداخت. در بیرون، مزاری نامی بود برای اعتبار در درون، آیینهای بود برای سنجش. در بیرون، مزاری پوششی بود برای سیاست. در درون، معیاری بود برای داوری…. و خلیلی، در برابر این آیینه، آرامش نداشت. زیرا آیینهی مزاری فقط چهره را نشان نمیداد، جوهره را نیز آشکار میکرد.
من این حالت را نوعی پشیمانی ذاتی و درونی میدانم؛ اما نه از جنس پشیمانی اخلاقی و شجاعانهای که انسان را به اعتراف، جبران، پاکسازی و تغییر وا دارد. این بیشتر به پشیمانیای بیمارگونه، بسته و فرساینده شبیه است؛ پشیمانیای که انسان آن را در درون خود حمل میکند، اما شهامت روبهروشدن با آن را ندارد.
چنین انسانی با زخمی درونی زندگی میکند؛ زخمی که هر جا میرود، اثر خود را بر محیط میگذارد. مثل کسی که بیماریای پنهان در وجود خود دارد، بیماریای که پیرامونش را آلوده میکند؛ اما او نه جرأت اعتراف به آن را دارد، نه توان درمان آن را، نه صداقت هشدار دادن به دیگران را و نه حتا آرامش و رضایت واقعی از زیستن با آن را. او در آلودگی خود گرفتار است؛ اما از پاکی دیگران بیشتر رنج میبرد؛ زیرا هر پاکی، برای او آیینهای میشود که بیماری پنهانش را به یادش میآورد.
در چنین وضعی، پشیمانی به اصلاح نمیانجامد، به کینه بدل میشود. شرم به اعتراف نمیرسد، به پنهانکاری تبدیل میگردد. احساس نقص، انسان را متواضع نمیسازد، او را نسبت به بزرگی و پاکی دیگران حساس، تلخ و بیقرار میکند. خلیلی، در نسبت با مزاری، گویی همین زخم را با خود حمل میکرد: زخمی که نه درمان شد، نه به اعتراف رسید و نه او را از مسیر آلودگی بازداشت؛ بلکه هر بار در برابر پاکیزگی، نجابت و بزرگی مزاری، دردناکتر و تلختر سر باز میکرد.
مزاری برای خلیلی، چنین آیینهای بود: آیینهی پاکی، بزرگی، صراحت، شهامت و معنا. خلیلی هر بار که با این آیینه روبهرو میشد، هم به آن نیاز داشت و هم از آن رنج میبرد. به نور مزاری محتاج بود؛ زیرا آن نور به او مشروعیت، زبان و پشتوانهی سیاسی میداد. اما همان نور، جوهرهی او را نیز بیپرده آشکار میساخت. میخواست به نام مزاری بزرگ شود؛ اما بزرگی همان نام، او را کوچکتر نشان میداد. میخواست زیر چپن مزاری پنهان شود؛ اما همان چپن، قامت او را کوتاهتر میکرد. میخواست در سایهی مزاری پناه بگیرد؛ اما سایهی مزاری برای او پناه نبود، میدان سنجش بود.
از همینجاست که کینهی پنهان او نسبت به مزاری در لایههای رفتارش قابل فهم میشود؛ کینهای که شاید هیچگاه صریح و آشکار به زبان نیامد؛ اما در سکوت خانه، در حساسیت نسبت به عکس مزاری، در بیقراری در برابر نام او، در تلاش برای ساختن القاب بدیل، در تبلیغ عنوانهایی چون «رهبر خردمند» و حتا در اغراقهای مضحک اطرافیانش خود را نشان میداد. اینها همه تلاشهایی بود برای تراشیدن قامتی دیگر در برابر قامتی که مردم، بینیاز از تبلیغ و دستور، در وجدان خود بلند کرده بودند.
وقتی کسی در بامیان او را «پیامبر بدون جبرئیل» خطاب کرد، این تنها چاپلوسی یک فرد وقیح و بیمایه در برابر یک شخصیت کیشپرست نبود؛ نشانهی نیاز یک دستگاه سیاسی بود به ساختن قدسیّتی مصنوعی، تا شاید در برابر قداست طبیعی و مردمی مزاری چیزی برپا کند. اما قدسیّت مصنوعی، هر قدر هم با لقب و تشریفات و تبلیغ آراسته شود، در برابر نور حقیقت دوام نمیآورد. قامت مصنوعی، هر اندازه بلند تراشیده شود، با نخستین تابش نور، سایهبودنش آشکار میشود. مزاری قامت طبیعی داشت؛ قامتی که از صداقت، رنج، ایستادگی و اعتماد مردم برآمده بود. خلیلی اما میکوشید قامتی بسازد که قامت ساختهشده، هرگز جای قامت برآمده از جوهره را نمیگیرد.
***
در شناخت شخصیتهای سیاسی، گاهی ظاهر، حرکات بدن، حالت چهره و حتی شیوهی نگاه نیز نشانههایی به دست میدهد؛ نشانههایی که اگر با احتیاط و دقت خوانده شوند، میتوانند ما را به فهم لایههایی از شخصیت و رفتار سیاسی نزدیکتر سازند. البته نباید از یک حرکت چشم، یک لرزش صدا، یا یک حالت صورت، بهسادگی حکم قطعی روانشناختی صادر کرد. انسان پیچیدهتر از آن است که بتوان او را با یک نشانهی بدنی توضیح داد؛ اما وقتی یک ویژگی ظاهری، در طول زمان تکرار میشود و با یک الگوی رفتاری پایدار همراه میگردد، دیگر نمیتوان آن را کاملاً بیمعنا دانست. در چنین حالتی، بدن گاهی به زبان پنهان شخصیت بدل میشود؛ زبانی که بیآنکه سخنی بگوید، بخشی از اضطراب، پنهانکاری، بیقراری، تردید یا مکر درونی انسان را بازتاب میدهد. اینگونه نشانهها، اگر نه دلیل قطعی، دستکم قرینههایی قابل تأملاند. قرینههایی که وقتی در کنار رفتار، تصمیم، رابطهسازی و سبک سیاستورزی یک فرد قرار گیرند، معنای روشنتری پیدا میکنند.
یکی از ویژگیهای آشکار خلیلی، حرکت تند، ناآرام و پیوستهی چشمان اوست. بسیاری از کسانی که او را از نزدیک دیدهاند، از همین حالت یاد میکنند: چشمانی که در حدقه قرار نمیگیرند، گویی تُشلهای در کاسهای کوچک افتاده باشد و بیوقفه از یک سو به سوی دیگر بچرخد. نگاه او بهندرت بر یک نقطه میایستد. انگار همزمان چیزی را میسنجد، چیزی را میپوشاند، چیزی را میجوید، یا از چیزی میگریزد. جالبتر این است که گاهی دو چشم خود را به صورت همزمان در دو جهت مختلف میچرخاند؛ آنهم با سرعتی که فرد مقابل را دچار سرگیجی میسازد.
البته باید در داوری از چنین نشانههایی محتاط بود. نمیتوان تنها از حرکت چشم، حکمی قطعی دربارهی روان و شخصیت کسی صادر کرد. اما وقتی این بیقراری نگاه، با یک الگوی طولانی از سیاستورزی همراه میشود، معنای اجتماعی پیدا میکند. برای بسیاری از کسانی که با خلیلی روبهرو شدهاند، این چرخش بیقرار چشمها با نوعی مصلحتسنجی لحظهای، پنهانکاری، شیطنت سیاسی و گریزانبودن از صراحت پیوند خورده است.
از این منظر، چشمهای خلیلی تنها یک ویژگی ظاهری نیستند. گویی خلاصهای فشرده از سبک سیاست او را بازتاب میدهند: سیاستی بیقرار، چرخنده، بیاستقرار، گریزان از روشنایی و همواره در حال سنجش سود و زیان لحظهای. همانگونه که نگاهش بر یک نقطه آرام نمیگرفت، سیاستش نیز کمتر بر یک اصل روشن و پایدار میایستاد. هم در نگاه او نوعی لغزش دیده میشد و هم در سیاستش؛ لغزشی میان ادعا و معامله، میان همراهی و فاصلهگیری، میان لبخند و پنهانکاری و میان شعار و مصلحت.
نگاه مزاری، برعکس، نگاه استقرار بود. وقتی با کسی سخن میگفت، گویی در چشم او میایستاد؛ نه برای غلبهکردن، نه برای فریبدادن، بلکه برای فهمیدن و فهماندن. نگاه او راهی برای دریافت معنا و انتقال معنا بود. در چشم مزاری، آدم احساس میکرد با انسانی روبهروست که چیزی را پنهان نمیکند؛ انسانی که اگر سختترین سخن را هم بگوید، آن را از پشت پردهی مکر و حسابگری نمیگوید، بلکه با صراحت، مسئولیت و نوعی صداقت درونی بر زبان میآورد.
در چشم خلیلی، اما، اغلب احساسی دیگر شکل میگرفت. آدم گمان میکرد با کسی روبهروست که همزمان چند حساب را در ذهن میچرخاند؛ چیزی را میسنجد، چیزی را پنهان میکند، چیزی را برای لحظهی بعد نگه میدارد و پیش از آنکه با مخاطب خود رابطهی روشن بسازد، سود و زیان آن رابطه را در ذهن خود سبکوسنگین میکند.
از همینجا، تفاوت دو نوع نگاه به تفاوت دو نوع سیاست میرسد: نگاه مزاری، نگاه حضور و استقرار بود؛ نگاه خلیلی، نگاه چرخش و احتیاط. یکی به انسان اطمینان میداد که در برابر حقیقتی روشن ایستاده است؛ دیگری این حس را برمیانگیخت که در برابر شبکهای از حسابها، مصلحتها و پنهانکاریها قرار گرفته است.
ویژگی دیگر خلیلی، گریههای آسان و آمادهی اوست. او در بسیاری از مناسبتها بهسادگی اشک میریزد؛ چشمش زود نمناک میشود، اشکهایش را پاک میکند، صدایش میلرزد و ناگهان فضای مجلس را به سمت عاطفه، ترحم و همدلی میبرد. در فرهنگ ما، اشک میتواند نشانهی رقت قلب، صداقت، درد و انسانیت باشد؛ اما اشک همیشه چنین معنایی ندارد. اشک، وقتی در کنار سیاست معامله، چسبندگی رابطه و ابهام رفتاری قرار گیرد، میتواند کارکرد دیگری پیدا کند: فضا را نرم کند، مخاطب را خلعسلاح سازد، حس ترحم برانگیزد، پرسشهای سخت را عقب بزند و حقیقت را زیر لایهای از عاطفه بپوشاند.
بسیاری از کسانی که خلیلی را از نزدیک دیدهاند، این اشکها را نه نشانهی بزرگواری، بلکه بخشی از مکارگی سیاسی او دانستهاند. البته نمیتوان انکار کرد که شاید در درون او لحظههایی از رنج، ترس، پشیمانی یا درماندگی واقعی نیز وجود داشته باشد. انسان، هر قدر هم در سیاست آلوده شود، از احساس تهی نمیگردد. اما مسأله این است که این اشکها هیچگاه به شفافیت اخلاقی، اعتراف صادقانه، جبران، اصلاح و پاکسازی منتهی نشدند. اشکی که پس از آن مسئولیتپذیری نیاید، بیشتر به نمایش شباهت پیدا میکند تا توبه. اشکی که راه را عوض نکند، زخم را درمان نمیکند؛ فقط لحظهای روی آن را مرطوب میسازد.
خلیلی گریه میکرد؛ اما مسیر خود را تغییر نمیداد. اشک میریخت؛ اما آلودگی را پاک نمیساخت. صدایش میلرزید؛ اما مسئولیت نمیگرفت. عاطفه میساخت؛ اما حقیقت را روشن نمیکرد. همینجا نیز همان منطق «ملاس سیاست» خود را نشان میداد: شیرینی عاطفه، چسبندگی رابطه، نرمکردن فضا و در نهایت، باقیماندن همان آلودگی در پیامد. اشک، در چنین سیاستی، نه آب پاکی، بلکه بخشی از همان چسبندگی است؛ لایهای نرم بر سطح رابطه، بیآنکه جوهرهی رفتار را پاک کند.
***
یکی از مهمترین تفاوتهای خلیلی و مزاری، در شیوهی رابطهسازی آنان با انسانها آشکار میشد. خلیلی تمایل عجیبی داشت که افراد را تکتک و جدا از جمع ملاقات کند. هر کس را در فردیت خود مینشاند، با او سخن میگفت، دلش را نرم میکرد، او را قناعت میداد، چیزی به او وعده میسپرد، چیزی از او میگرفت و در همان فضای خصوصی، رشتهای از رابطه و وابستگی میان خود و او میبافت.
بسیاری از کسانی که از دیدار فردی با خلیلی بیرون میآمدند، در همان لحظه احساس رضایت میکردند. گمان میبردند خلیلی آنان را فهمیده است، به آنان حرمت گذاشته است، برای شان جایگاهی قایل شده است، یا وعدهای داده که میتواند گرهی از کارشان بگشاید. او در چنین دیدارهایی، خوب میدانست چگونه با زبان نرم، نگاه متغیر، عاطفهی آماده و وعدهی مبهم، مخاطب را در مدار خود نگه دارد.
اما این رضایت، بیش از آنکه بر اعتماد روشن و پایدار بنا شده باشد، بر نوعی رابطهی خصوصی، جداافتاده و وابسته استوار بود. هر فرد، در اتاق خلیلی، خود را نزدیک و مهم احساس میکرد؛ اما بیرون از آن اتاق، در نسبت با دیگران، همان سوءظنها، رقابتها و فاصلهها باقی میماند. خلیلی افراد را به هم نزدیک نمیکرد و آنان را جدا جدا به خود وصل میساخت.
اما مشکل درست از همینجا آغاز میشد. همین افراد، وقتی از اتاق خلیلی بیرون میآمدند، در فضای بیرون با کسانی روبهرو میشدند که آنان نیز جداگانه همین احساس را داشتند. هر کس گمان میکرد خلیلی با اوست. هر کس میپنداشت حرف او را پذیرفته است. هر کس تصور میکرد نسبتی ویژه، پنهان و ممتاز با خلیلی دارد.
در بیرون از آن اتاق، این افراد همچنان با هم رقیب، بدبین، دلچرکین یا حتا دشمن باقی میماندند. رابطهی خصوصی آنان با خلیلی، رابطهی آنان را با یکدیگر ترمیم نمیکرد. گفتوگوی فردی، به اعتماد جمعی تبدیل نمیشد. دلجویی خصوصی، کینههای عمومی را پاک نمیساخت. هر کس رشتهای جداگانه با خلیلی داشت؛ اما میان خودِ این رشتهها، پیوندی از اعتماد و همکاری شکل نمیگرفت.
در چنین ساختاری، مخرج مشترک همه فقط خود خلیلی بود. او مرکز رابطهها میشد؛ اما رابطهها را با هم پیوند نمیداد. افراد را به خود نزدیک میکرد؛ اما آنان را به یکدیگر نزدیک نمیساخت. این همان منطق ملاس سیاست بود: چسباندن افراد به مرکز قدرت، نه ساختن اعتماد میان آنان، تولید وابستگی فردی، نه ایجاد سرمایهی جمعی.
این شیوه، اعتماد جمعی نمیساخت، وابستگی فردی تولید میکرد. آدمها را به هم نزدیک نمیساخت، آنان را از هم جدا نگه میداشت و هر کدام را با رشتهای جداگانه به مرکز قدرت شخصی خلیلی وصل میکرد. در چنین سیاستی، رهبر به محور همهی رابطهها بدل میشود؛ اما خود رابطهها در میان افراد سالم، روشن و استوار نمیگردند.
هر کس گمان میکند با رهبر نسبتی ویژه دارد، هر کس رشتهای خصوصی به سوی او میکشد؛ اما میان این رشتهها، گره اعتماد بسته نمیشود. رابطهها به جای آنکه شبکهای از همکاری، همدلی و مسئولیت مشترک بسازند، به خطوط پراکندهای تبدیل میشوند که همه به یک مرکز ختم میگردند. مرکز نیرومندتر میشود؛ اما جمع نیرومند نمیشود. رهبر دست بالا پیدا میکند؛ اما جامعه دست همدیگر را نمیگیرد.
این همان سیاست ملاس است: در آغاز شیرین، در رابطه چسبناک، در ساختار فردی، در عمل وابستهساز که در نهایت پیامد آلودهکننده و ویرانگر دارد. سیاستی که به جای اعتماد، احتیاج میسازد، به جای همکاری، رقابت پنهان تولید میکند و به جای رشد جمعی، آدمها را در مدار وابستگی شخصی نگه میدارد. به همین دلیل، خلیلی، دوست داشت در اطراف خود همیشه مجموعهای از انسانهای طماع، حریص، لاشخوار، بیمناعت و و فرومایه را جمع کند که همه مثل او آلوده باشند تا هیچ کسی در آلودگی خود باعث تحقیر او نشوند و حقارت درونی و آلودگی بیرونی او را به رخش نکشند.
مزاری درست برعکس عمل میکرد. او اگر با فردی به تنهایی سخن میگفت، آن گفتوگو را به فرصتی برای سبککردن کینهها، نرمساختن دلها و نزدیککردن او به دیگران تبدیل میکرد. در فردیت هر کس، نه بذر جدایی، بلکه امکان پیوند را جستوجو میکرد. اگر سخن سختی داشت، آن را در خلوت میگفت؛ اما در جمع، هیچگاه کسی را تحقیر، توهین یا بیآبرو نمیساخت. حتی وقتی با کسی مشکل داشت، مشکل را چنان مطرح میکرد که راه بازگشت، اصلاح و ادامهی همکاری بسته نشود.
شیوهی مزاری، شیوهی تیمسازی بود. کسانی را که در یک کار مشترک سهم داشتند، غالباً بهصورت گروهی ملاقات میکرد. کارها را از مسیر سرگروپها، مسئولان و ساختارهای تیمی پیش میبرد. هیچگاه فردی را در برابر گروهش تحریک نمیکرد و هیچ عضوی را برای تضعیف عضو دیگر در همان گروه به کار نمیگرفت. او میدانست که اگر اعتماد در درون گروه شکسته شود، کار جمعی از درون تهی میگردد. به همین دلیل، تلاش میکرد رابطهها را ترمیم کند، مسئولیتها را روشن سازد و افراد را در کنار هم نیرومند نگه دارد. از همینرو، در زیر رهبری او، قویترین تیمها و گروهها شکل میگرفتند. او افراد را در فردیت آنها مناعت میبخشید و به عزت نفس تشویق و باورمند میساخت. به همین دلیل، دوست داشت اطرافیانش مجموعهای از انسانهای بامناعت، باعزت، سربلند و آزاده باشند که همه پاکیزگی و مناعت و بلندی روح او را در خاطرش زنده نگه دارند.
مزاری اعتماد را از سطح فرد به سطح جمع منتقل میکرد؛ خلیلی اعتماد را از جمع میگرفت و به فردیتهای جداگانه میچسباند. مزاری رابطهها را شبکهای، افقی و مبتنی بر همکاری میساخت؛ خلیلی رابطهها را شعاعی، عمودی و وابسته به مرکزیت خود نگه میداشت. مزاری از میان افراد، جمع میساخت؛ خلیلی از میان جمع، افراد وابسته بیرون میکشید.
این تفاوت، تفاوتی کوچک در روش مدیریت نبود، تفاوتی بنیادی در فلسفهی سیاست بود. در سیاست مزاری، انسانها باید به هم اعتماد میکردند تا جامعه ساخته شود. در سیاست خلیلی، انسانها باید به او وابسته میماندند تا قدرت او دوام کند. یکی اعتماد را سرمایهی عمومی میساخت، دیگری آن را به رشتههای خصوصی وابستگی فرو میکاست. یکی جمع را بزرگ میکرد، دیگری مرکز قدرت شخصی خود را فربه میساخت.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه