روز بیستویکم ثور ۱۳۷۱، مزاری از مزار وارد کابل شد تا، چنانکه وعده داده بود، «حرف» خود را در تریبون «داخل» بگوید. ما نیز در همان روزها در علوم اجتماعی بودیم؛ در همان ساختمانی که در یادداشتهای پیشین، از ازدحام، بیروبار، برج آموزش و نقطهی ثقل آن سخن گفتهام. اما پیش از آنکه مزاری برسد و پیش از آنکه نخستین کلمات آن «حرف» در فضای علوم اجتماعی طنین بیندازد، تحولاتی در بیرون از آن ساختمان رخ داده بود که بدون فهم آنها، نه آن «حرف» معنای کامل خود را پیدا میکند و نه آن «داخل»ی که مزاری برای آن آمده بود.
این یادداشت، بازگشتی کوتاه است به همان بیرون؛ به میدانی بزرگتر از علوم اجتماعی: میدان شمال، میدان پشاور، میدان سازمان ملل، میدان جبلالسراج، مسیر میدانشهر تا کابل، و میدان رادیوهایی که من هر شب در پشاور به آنها گوش میدادم. هر خبر، تکهای از معادلهای بود که طراحان اصلی آن در کپیتولهای گوناگون نشسته بودند؛ نه در غرب کابل، نه در علوم اجتماعی، و نه در کوچههایی که مردم عادی هنوز با اعتمادهای کوچک خود زندگی را پیش میبردند.
در «بازیهای گرسنگی»، وقتی بازیسازان زنگ آغاز را به صدا درمیآورند و ساعت میدان فرا میرسد، بازیگران هنوز درک روشنی از آنچه در انتظارشان است ندارند. اما بازیسازان از پیش میدانند کدام ناحیه کجا خواهد ایستاد، کدام اتحاد شکل خواهد گرفت، کدام راه بسته خواهد شد، و کدام بازیگر از همان آغاز با سلاح، پشتیبانی و موقعیت بهتر وارد میدان میشود. آنچه من در آن روزها، نه از خود میدان بلکه از امواج رادیو دریافت میکردم، روایت همین بازیسازان بود؛ روایت کسانی که از بیرون میدان، مختصات ناحیهها را ترسیم میکردند و برای هر نیرو، جایگاه و سرنوشت خاصی میساختند.
در چنین زمینهای بود که مزاری به کابل میآمد تا «حرف»ی بزند که خطابش به «داخل» بود: به مردمی که تازه وارد کابل شده بودند؛ به ناحیهای که هنوز جای خود را در میدان نمیشناخت؛ و به نسلی که گمان میکرد با ورود به داخل، تنها به مرکز سیاست آمده است، نه به میدانی که بازی آن از پیش آغاز شده بود.
مزاری میخواست این «داخل» را از حالت تماشاگر بیرون کند. میخواست بگوید میدان فقط جایی نیست که دیگران برای ما تعیین کردهاند؛ جایی است که ما نیز باید در آن جای خود را بشناسیم، حرف خود را بزنیم و از حق خود با آگاهی دفاع کنیم. از همینجا بود که آن «حرف» دیگر یک سخنرانی ساده نبود؛ اعلام حضور جامعهای بود که سالها بیرون از متن نگه داشته شده بود و اکنون میخواست در دل میدان، با نام و صدای خود بایستد.
***
برای فهم دقیقتر آنچه پیش از گفتن آن «حرف» رخ داده بود، نزدیکترین و معتبرترین روایت را در کتاب «سرنوشت من»، نوشتهی محمد محقق، مییابم. محقق در آن روزگار نمایندهی خاص مزاری در شمال بود و در متن تحولاتی قرار داشت که مزاری بعدها بارها در سخنان خود به آنها اشاره کرد. از همین رو، روایت او برای فهم زمینهی ورود مزاری به کابل، تنها یک خاطرهی شخصی نیست؛ بخشی از سند زندهی همان میدان است.
«سرنوشت من» از معدود منابعی است که تحولات آن دوره را از چشم یک شاهد اولشخص روایت میکند؛ نه از بیرون حادثه، نه از پشت میز تحلیل، بلکه از درون لحظههایی که هر کدام میتوانست مسیر رویدادها را به سویی دیگر ببرد. خواندن این کتاب برای من، بازگشت به همان روزهایی است که خبرهایش را از رادیو میشنیدم؛ اما اینبار با جزئیاتی که رادیو هرگز نمیگفت: گفتوگوهای پشت پرده، اضطراب تصمیمها، تردیدها، بیاعتمادیها و لحظههایی که سرنوشت در فاصلهی چند قدم جابهجا میشد.
راستیآزمایی کامل روایتهای محقق، طبعاً کاری است که خود او و کسانی که در همان سطح و در همان حوادث همراه او بودهاند، بهتر میتوانند انجام دهند. من در این یادداشت، روایت او را بهعنوان یکی از نزدیکترین صداهای درون میدان میخوانم؛ صدایی که از دل همان روزها برآمده است. در کنار آن، گوشههایی از روایت سید هادی اصغری را نیز میآورم؛ روایتی که او در گفتوگوهای شفاهی با من در میان گذاشت و بعدتر در شیشهمیدیا نشر شد.
این دو روایت، در کنار هم، از معدود متنها و صداهای نزدیک و مستندیاند که پیش از ورود مزاری به میدان کابل، و پیش از آنکه لب بگشاید و آن «حرف» را در داخل بگوید، تصویری از زمینههای پنهان و آشکار آن روزها در اختیار ما میگذارند. از همینجا میتوان دید که «حرف» مزاری در خلأ گفته نشد. پشت آن، میدان شمال بود؛ توافقها و پیمانها بود؛ بیاعتمادیها و مسیرهای بسته بود؛ و بازیسازانی بودند که بسیاری از ما آن روز هنوز آنان را نمیدیدیم.
بنابراین، بازخوانی روایت محقق و سید هادی، تنها مرور چند خاطرهی سیاسی نیست؛ گشودن دریچهای است به پشت صحنهی همان «داخل». آنچه در علوم اجتماعی شنیده شد، پیشتر در شمال، در جبلالسراج، در پشاور، در مسیرهای منتهی به کابل و در اتاقهای بستهی تصمیمگیری شکل گرفته بود. مزاری وقتی به کابل رسید، با یک سخنرانی ساده وارد میدان نشد؛ با انباشتی از تجربه، هشدار، بیاعتمادی و آگاهی وارد شد تا «حرف»ی بزند که ریشههایش در بیرون از علوم اجتماعی، اما مخاطب اصلیاش در «داخل» بود.
***
فصل دوم کتاب محقق با عنوان «تفاهم حزب وحدت اسلامی با جنرال دوستم» آغاز میشود. او از وضعیتی سخن میگوید که در آن، رابطهی جنرال عبدالرشید دوستم، فرمانده فرقهی ۵۳؛ سید منصور نادری؛ سید حسامالدین حقبین، فرمانده فرقهی ۸۰ بغلان؛ و جنرال مؤمن اندرابی، فرمانده فرقهی ۷۰، با مرکز دولت در کابل عملاً قطع شده بود. به روایت محقق، هر روز احتمال میرفت که مراکز فرقهی ۵۳ جوزجان، فرقهی ۷۰ مکانیزهی حیرتان و فرقهی ۸۰ بغلان، از سوی حکومت داکتر نجیبالله هدف حملهی هوایی قرار گیرد.
در چنین وضع حساسی، روزی در پایگاه مرکزی شولگره، نامهای به دست محقق رسید؛ نامهای از سوی سید حسامالدین حقبین. محقق مینویسد وقتی نامه را گشود، مضمون آن چنین بود: خاندان سید نادرشاه کیانی و سید منصور نادری، بهعنوان شیعیان اسماعیلی، در اصل مجاهد بودهاند؛ اما بهدلیل بیمهری و تبعیضهای قومی و مذهبی تنظیمهای جهادی مقیم پشاور، پذیرفته نشده و ناگزیر شدهاند چند سالی در کنار حکومت کمونیستی قرار گیرند.
در نامه آمده بود که آنان اکنون امکانات قابل توجهی در اختیار دارند: قول اردوی شماره شش بغلان و فرقهی ۷۰ زیر کنترلشان است؛ امنیت شاهراه مزار شریف ـ کابل از سالنگ شمالی تا سهراهی حیرتان را در دست دارند؛ و کنترل کامل غند والگا نیز با آنان است. اما حکومت داکتر نجیبالله، به گفتهی آنان، به مسائل شوونیستی و قومی رو آورده و جنرالهای شمال از عملکرد آن ناراضی شدهاند. از همینرو، میخواهند قیامی ملی را علیه حکومت آغاز کنند و اگر حزب وحدت آمادهی تفاهم و همکاری باشد، آنان نیز آمادهی هر نوع همکاریاند.
این نامه را میتوان ساده خواند: نامهی یک فرمانده وابسته به حکومت که میخواهد مسیر سیاسی خود را تغییر دهد. اما اگر آن را از زاویهی «اعتماد» بخوانیم، معنای عمیقتری پیدا میکند. در این نامه، یک طرف به طرف دیگر میگوید: ما نیز، مانند شما، قربانی تبعیض و بیاعتمادی بودهایم؛ ما را هم نپذیرفتهاند؛ ما نیز از همان دروازههایی رانده شدهایم که شما را راندهاند. نخستین دستدادن، نه بر بنیاد ایدئولوژی مشترک، بلکه بر بنیاد تجربهی مشترک حذف و ضرورت مشترک بقا شکل میگرفت. گاهی در سیاست، همین ضرورت مشترک، اگر درست فهمیده شود، میتواند پایهی اعتمادی موقت شود؛ اعتمادی که شاید عمر درازی نداشته باشد، اما اثرش مسیر تاریخ را تغییر دهد.
محقق نامه را از راه درهصوف به بامیان، نزد مزاری فرستاد. پس از یک هفته تا ده روز، پاسخ مزاری رسید. در آن گفته شده بود اگر سید حسامالدین به شولگره میآید، خود محقق با او مذاکره کند؛ و اگر مذاکره در مزار شریف انجام میشود، حاجی مصعب فرستاده شود. تأکید مزاری روشن بود: قضیه باید جدی گرفته شود.
پس از سه دور تماس، مسیر تفاهم باز شد: نخست از طریق «حسین ویدیو» برای ارزیابی اولیه؛ سپس از راه محمدباقر مسعود، از فرماندهان شولگره؛ و سرانجام با اعزام حاجی سیدنعمتالله مصعب بهعنوان نمایندهی رسمی، که تا شبرغان رفت و با جنرال دوستم دیدار کرد. نتیجهی این تماسها، توافقی بود بر یک اصل روشن: اقدام متحدانه علیه حکومت داکتر نجیبالله.
در «بازیهای گرسنگی»، این صحنه آشناست: اتحادی که نه از عشق برمیخیزد و نه از اعتماد ریشهدار، بلکه از درک مشترک خطر و دشمن مشترک شکل میگیرد. چنین اتحادهایی شکنندهاند، زیرا بنیادشان ضرورت است، نه پیوند عمیق. اما گاهی همین اتحادهای شکننده، لحظههایی میآفرینند که به نقطهی چرخش تاریخ تبدیل میشوند. شمال افغانستان، در آستانهی سقوط حکومت نجیبالله، یکی از همین لحظهها را تجربه میکرد.
در نیمههای حوت ۱۳۷۰، محقق تمام نیروهای نظامی شولگره را بسیج کرد و بهسرعت به سوی چمتال حرکت داد. او مینویسد که در قریههای پالو و زولی، قطار تانکهای فرقهی ۵۳ از مسیر خط لولهی گاز چمتال به منطقه رسیدند. ساعتی بعد، نیروهایش خبر آوردند که شخصی آمده و خود را «مصطفی مسلک» معرفی میکند و میگوید فرمانده کندک تانک فرقهی ۵۳ است. در همان لحظات، چند فروند جنگندهی میگ ظاهر شدند و قطعهی تانک را بمباران کردند؛ اما حمله دقیق نبود و آسیب جدی وارد نکرد.
این صحنه، آغاز ورود عملی آن تفاهم به میدان بود. نامهای که از بغلان آمده بود، دیگر فقط کاغذ نبود؛ به تانک، قطعه، حرکت نظامی، خطر بمباران و تصمیم میدانی تبدیل شده بود. اعتماد موقت، از سطح پیام و مذاکره، به سطح اقدام رسیده بود. از همینجا میتوان فهمید که «حرف»ی که مزاری بعدها در کابل گفت، پشتوانهای داشت که باید آن را در میدان شمال جست؛ در جایی که نیروهای راندهشده، نه از سر خیال و شعار، بلکه از ضرورت بقا و درک مشترک خطر، به سوی هم دست دراز کرده بودند.
***
در ۲۹ حوت ۱۳۷۰، نیروهای مشترک حزب وحدت و فرقهی ۵۳، با تصرف و تصفیهی پوستههای پل امام بکری و نواحی اطراف آن، به سوی قلعهی جنگی پیشروی کردند. محقق مینویسد که فردای آن روز، یعنی ۳۰ حوت ۱۳۷۰، همراه با بزرگان شورای ولایتی حزب وحدت، از چمتال به سوی مزار شریف حرکت کردند. بزرگان و موسفیدان شهر تا سهراهی کود و برق به استقبال آمده بودند. فضای شهر، به روایت او، شاد و صمیمانه بود. از همانجا، همه وارد شهر شدند و نخست به زیارت روضهی مبارک حضرت علی رفتند.
محقق از آن روز با تعبیر «انقلاب سبز» یاد میکند؛ انقلابی که به گفتهی او، در شهر خونی نریخت و کسی از کسی نترسید. کسانی که سالها در سنگر جهاد جنگیده بودند، با کسانی که در صف دولت کمونیستی قرار داشتند، یکدیگر را در آغوش گرفتند، شادی کردند و پیروزی را به هم تبریک گفتند. در ظاهر، این یکی از زیباترین تصویرهای عبور از جنگ بود: دشمنان دیروز، بیخونریزی، در یک شهر کنار هم ایستاده بودند و آغاز فصلی تازه را جشن میگرفتند.
با طلوع آفتاب نوروز، مردم به سوی روضهی مبارک حضرت علی شتافتند. مراسم برافراشتن علم شاه اولیا برگزار میشد و همه چشمبهراه بودند که چه کسی قطعهی تشریفات را معاینه میکند و فرمان برداشتن علم مبارک را میدهد. در همینجا، محقق تصویری شگفتانگیز میآورد: محمدنبی عظیمی، لویدرستیز وزارت دفاع دولت نجیب، هنوز در مزار شریف حضور داشت. او در مراسم نوروز شرکت کرد، فرمان تشریفات را داد و پس از آن، به سوی میدان هوایی رفت و با هواپیما به کابل پرواز کرد.
این لحظه ــ جنرال دولت کمونیستی که در کنار مجاهدین در مراسم برافراشتن علم مولا حضور مییابد و سپس آرام و بیهیاهو به کابل میرود ــ از آن لحظههایی است که تاریخ رسمی معمولاً بهسرعت از کنار آن میگذرد. اما در فهم من از «اعتماد»، همین لحظهها اهمیت دارند. این صحنه نشان میدهد که مرزهای دشمنی، در ظاهر، چهقدر زود کنار میروند؛ اما در همان حال، روشن نیست که پشت این کناررفتن، آشتی واقعی نشسته است یا تنها تعلیق موقت حسابها.
روز دوم نوروز، به روایت محقق، احزاب دیگر جهادی ــ جمعیت اسلامی، حزب اسلامی، حرکت انقلاب اسلامی، محاذ ملی و حرکت اسلامی ــ بهگونهی مسالمتآمیز و در فضایی آکنده از شکوه و پیروزی وارد مزار شریف شدند. مزار در آن روزها با شادی گشوده شد؛ اما هر پیروزیای که بیخون آغاز میشود، الزاماً بیهزینه نمیماند. گاهی وقتی برای پیروزی بهای روشن و مشترکی پرداخت نشده باشد، تعیین مالکیت آن دشوار میشود. پرسش پنهان همانجا بود: این پیروزی از آنِ کیست؟ «انقلاب سبز» پاسخ این پرسش را به تعویق انداخت.
از همان روزها، روایتها رنگهای متفاوت گرفتند. رادیو صدای امریکا از قول ربانی گزارش داد که مجاهدین شهر را «با فشار نظامی» تصرف کردهاند. کمیسیون نظامی حزب وحدت در تهران، با لحنی شدیداً ضد استعماری و ضد امریکا، از فتح مزار و سرپل خبر داد. حکمتیار در پشاور، تبار و ماهیت مجاهدین شمال را زیر سؤال برد. یک واقعه رخ داده بود، اما هر گروه آن را در رنگ خود میدید و با زبان خود معنا میکرد.
این همان بازی روایت در منطق کاپیتول است: واقعه یکی است، اما روایتها چندگانهاند؛ و هر روایت، بیش از آنکه برای ثبت حقیقت باشد، برای تنظیم موضع حامیان، تحریک هواداران و ساختن جایگاه سیاسی خود به کار میرود. در میدان واقعی، تانکها حرکت میکردند و شهرها دستبهدست میشدند؛ در میدان روایت، هر گروه میکوشید معنای آن حرکت را به سود خود مصادره کند.
در جلسهای که در قلعهی جنگی برگزار شد، شورای عالی صفحات شمال شکل گرفت. محقق مینویسد که جنرال دوستم به حیث رئیس، و محمد محقق از حزب وحدت اسلامی، انجنیر نسیم مهدی از حزب اسلامی، نمایندهای از جمعیت اسلامی و نمایندهای از سوی سید منصور نادری بهعنوان معاونان تعیین شدند. در بخش ملکی و نظامی حکومت بلخ نیز تعیینات تازه صورت گرفت: مولوی محمدعلم از جمعیت اسلامی بهعنوان والی و نمایندگانی از احزاب دیگر در سمتهای گوناگون. این ساختار، هرچند هنوز بیشتر کاغذی بود، نشان میداد که شمال میخواهد از کابل فاصله بگیرد و راهی مستقلتر برای خود باز کند.
در همان شبهایی که مزار گشوده میشد، محقق از تصویری یاد میکند که ذهن مرا درگیر کرده است. او مینویسد که در مراسم نوروز، در کنار روضهی مبارک، موسفیدان و بزرگان هر دو طرف ــ مجاهدین و منسوبین دولت سابق ــ کنار هم نشسته بودند. کسانی که ده سال در برابر هم ایستاده بودند، اکنون در یک حیاط، زیر یک علم، به یکدیگر نگاه میکردند و نشانههای دوستی و محبت رد و بدل مینمودند. محقق از فضای شاد و صمیمانه یاد میکند؛ اما همین صمیمیت، پرسشبرانگیزترین بخش ماجراست: صمیمیتی که ده سال دشمنی را یکشبه کنار میگذارد، یا باید بسیار عمیق باشد، یا بسیار سطحی. در آن روز، شاید همه پاسخ را حس میکردند، اما کمتر کسی مجال یا جرئت تأمل در آن را داشت.
از بیرون، شورای عالی صفحات شمال شبیه ائتلافی موفق به نظر میرسید؛ ائتلافی که گذشتهی ایدئولوژیک اعضایش را کنار گذاشته و بر هدفی مشترک تمرکز کرده بود. اما همهی اعضای این ائتلاف میدانستند که این تمرکز، موقتی است. تا زمانی که دشمن مشترک وجود دارد، ضرورت میتواند جای اعتماد را بگیرد؛ اما همینکه دشمن کنار برود، پرسش اصلی سر بلند میکند: حالا هر کس چه میخواهد؟ برای چه آمدهایم؟ سهم ما چیست؟
درست در همین تبدیل است که بذر فروپاشی اعتماد کاشته میشود. وقتی «برای چه آمدهایم؟» به «سهم ما چیست؟» تبدیل شود، ائتلاف از معنا تهی میگردد و به میدان محاسبهی قدرت بدل میشود. «انقلاب سبز» مزار، در همان لحظهی شکوه و صمیمیت خود، این پرسش را در دل داشت؛ پرسشی که پاسخ آن، اندکی بعد، در کابل و در میدانهای دیگر، با زبانی سختتر شنیده شد.
***
پس از تشکیل شورای عالی صفحات شمال، نیاز بود رابطهی این شورا و حزب وحدت اسلامی با شورای نظار تنظیم و تعریف شود. پرسش اصلی این بود که تعامل شورای عالی صفحات شمال با احمدشاه مسعود چگونه باشد و حزب وحدت در معادلات آیندهی کشور چه جایگاهی پیدا کند. به همین منظور، قرار شد جنرال دوستم برای دیدار با احمدشاه مسعود به جبلالسراج سفر کند و دربارهی نحوهی همکاریها و راهکارهای آینده گفتوگو شود.
محمد محقق، به روایت خودش، حاجی مصعب را وظیفه داد تا جنرال دوستم را در این سفر همراهی کند. چون پیش از آن، رابطهی منظم و اعتماد کامل میان طرفها وجود نداشت و گاهی تفاوت دیدگاهها نیز آشکار میشد، برای اطمینان از امنیت مسیر، نیروی حمایوی نیرومندی از قطعات زرهدار سبک نیز جنرال دوستم را همراهی کرد. هیأت شمال، پس از عبور از سالنگها، به جبلالسراج رسید و بلافاصله جلسه با احمدشاه مسعود برگزار شد.
در آن نشست، برای تعریف رابطهی سهجانبه میان شورای نظار، حزب وحدت اسلامی و شورای عالی صفحات شمال، روی ایجاد نهادی به نام «شورای عالی جهاد» توافق صورت گرفت. بر اساس این توافق، احمدشاه مسعود بهحیث رئیس شورای عالی جهاد، نمایندهی حزب وحدت ــ به معرفی استاد مزاری ــ بهعنوان معاون سیاسی، و جنرال عبدالرشید دوستم بهعنوان معاون نظامی شورا تعیین شدند. هیأت، شب را در جبلالسراج سپری کرد.
فردای آن روز، وقتی خبرنگاران آمدند و از احمدشاه مسعود دربارهی برنامهی آینده و سفر جنرال دوستم پرسیدند، مسعود از آمادگی نیروهای خود برای تصرف کابل سخن گفت و توضیح داد که منتظر تصمیم رهبران مجاهدین در پشاور است. دربارهی سفر جنرال دوستم نیز گفت که برای ایجاد یک شورای جهادی به توافق رسیدهاند و او بهحیث رئیس این شورا تعیین شده است؛ اما از دو ضلع دیگر شورا ــ حزب وحدت و جنرال دوستم ــ سخنی نگفت.
وقتی بعداً از مسعود پرسیده شد که چرا از معاونان سیاسی و نظامی شورا نام نبرده است، پاسخ داد که هنوز شرایط آماده نیست؛ فرماندهان جهادی حساساند، جنرال دوستم را بهعنوان مجاهد نمیپذیرند و معاونیت نظامی او را تحمل نمیکنند. به گفتهی او، این موضوع باید آرام و تدریجی پیش برده شود تا حساسیتزا نباشد.
این توضیح برای جنرال دوستم قناعتبخش نبود. محقق مینویسد که دوستم، بدون اطلاع قبلی و بهگونهی ضربتی، به سوی سالنگ حرکت کرد و به شمال برگشت. با اینهمه، این تنش به بیرون درز نکرد و ارتباط طرفین همچنان حفظ شد.
همین «درز نکردن»، خود نوعی اعتماد بود؛ اما نه اعتماد عمیق و اخلاقی، بلکه اعتماد سیاسی و موقت؛ اعتمادی از جنس ضرورت. یعنی طرفها هنوز به هم نیاز داشتند و به همین دلیل، شکاف را پنهان نگه میداشتند. اما شکافی که پنهان میماند، الزاماً از میان نمیرود؛ فقط به تعویق میافتد. در میدان سیاست، بسیاری از بیاعتمادیها نخست با سکوت حفظ میشوند و بعد، در لحظهای مناسب، با صدای بلند میشکنند.
رفتار مسعود در همان کنفرانس خبری، از همین زاویه معنا پیدا میکند. او اصل خبر را گفت: شورایی در کار است و او رئیس آن است. اما نام دو بخش دیگر توافق را نگفت: نمایندهی حزب وحدت و جنرال دوستم. این حذف، کوچک نبود. در سیاست، گاهی نگفتن یک نام، به اندازهی گفتن یک جمله معنا دارد. نامنبردن یعنی به تعویق انداختن پذیرش؛ یعنی نگهداشتن رابطه در پشت پرده و انکار بخشی از آن در برابر دوربین؛ یعنی اعتماد خصوصی، اما بیاعتمادی عمومی.
از همینجا، معنای واژهی «داخل» نیز پیچیدهتر میشود. مسعود گفته بود که فرصت بحث و گفتوگو دربارهی این مسائل در «داخل» وجود دارد. «داخل» همان کلمهی سرنوشتسازی بود که مزاری نیز بر آن تأکید داشت؛ اما آیا همه از «داخل» یک معنا میفهمیدند؟ برای مزاری، «داخل» یعنی آوردن سخن مردم از حاشیه به متن؛ یعنی گفتن حرف هزاره در مرکز سیاست افغانستان. اما در زبان بازیسازان، «داخل» گاهی ظرفی بود که هر وقت بیرون تصمیم خود را میگرفت، آن را با وعده پر میکرد.
در همان روزها، بنون سیوان، نمایندهی خاص سازمان ملل، طرح خود را برای انتقال قدرت مطرح کرده بود. از سوی دیگر، رهبران احزاب در پشاور نیز طرح خود را پیش میبردند. به این ترتیب، پشاور به داخل حواله میشد و داخل به پشاور. دایرهای شکل گرفته بود که مرکز آن هیچجا نبود؛ یا بهتر بگویم، مرکز آن همان جایی بود که هیچکس مسئولیت نهایی را نمیپذیرفت.
محقق در روایت خود، این دایره را با صراحت نشان میدهد. یک سو، طرحی بود که میتوانست همهی احزاب، از جمله احزاب شیعه، را در یک روند جامعتر برای ساختن دولت انتقالی شریک سازد؛ و سوی دیگر، طرح پشاور بود که احزاب هفتگانه را محور قرار میداد و دیگران را پشت در نگه میداشت. مسعود میتوانست از مسیر جامعتر حمایت کند؛ اما در عمل، به تصمیم رهبران پشاور حواله داد. شاید نه از آنرو که آن مسیر را آشکارا رد میکرد، بلکه به این دلیل که پشاور اجازه نمیداد، یا هزینهی عبور از پشاور بسیار سنگین بود.
این همان ساختار کاپیتول است؛ نه همیشه از سر بدخواهی آشکار، بلکه از جاذبهی قدرت. وقتی پاکستان و عربستان طرف خود را انتخاب کردهاند، وقتی پشاور به مرکز تصمیم تبدیل شده است، کسی که میخواهد در «داخل» تصمیم بگیرد، باید از جاذبهی بیرون آزاد باشد؛ و در آن روزها، این آزادی بسیار گران تمام میشد.
از همینجا معنای «حرف» مزاری روشنتر میشود. او به کابل نمیآمد تا فقط در یک جلسهی حزبی سخن بگوید. او میآمد تا در برابر همین دایرهی بسته بایستد؛ دایرهای که پشاور، سازمان ملل، جبلالسراج، شمال و کابل را به هم وصل میکرد، اما هنوز برای هزارهها جای روشن و برابر نمیگذاشت. «حرف در داخل» یعنی شکستن همین چرخهی حوالهدادن؛ یعنی گفتن اینکه ما پشت در نمیمانیم، ما در میدان هستیم، و سهم ما نه از راه لطف، بلکه از راه حضور و حق تعیین میشود.
***
تحولات، شتاب خود را داشتند. محقق مینویسد که صفحات شمال کشور، در اول حمل ۱۳۷۱، با ابتکار جنرال دوستم و احزاب عمدهی جهادی، از کنترل دولت بیرون شده بود. زون لویقندهار در بیستم حمل به دست مجاهدین افتاد؛ زون غرب در بیستوهشتم حمل به تصرف امیر اسماعیلخان درآمد؛ زون مشرقی و مرکز ننگرهار در سیام حمل به دست حزب اسلامی افتاد؛ و زون شمالی کابل، شهر چاریکار و میدان هوایی بگرام در بیستوپنجم حمل، بهگونهی مسالمتآمیز، زیر کنترل شورای نظار قرار گرفت.
کابل از چهار طرف در حلقهای قرار میگرفت که هر روز تنگتر میشد. در این میان، محقق وضعیت هزارهها را با دقت ترسیم میکند. به روایت او، دو جناح عمدهی قومی، یعنی تاجیکها و پشتونها، یکدیگر را به تصاحب غاصبانهی قدرت از راه کودتا متهم میکردند. پشتونها و حزب اسلامی از جنوب خود را به دروازههای کابل رسانده و در چهارآسیاب و ریشخور مستقر شده بودند؛ تاجیکها نیز از سمت شمال تا کوتل خیرخانه پیش آمده بودند. اما هزارهها و ازبکها، به دلیل فاصلهی جغرافیایی از کابل، از صحنهی تحولات زمینی پایتخت دور مانده و در معادلهی آن کمتر محسوس بودند.
موقعیت هزارهها در درون دولت نیز رو به ضعف رفته بود. سلطانعلی کشتمند، مهمترین چهرهی هزاره در دولت کمونیستی، پلهپله از صدارت به معاونیت ریاست جمهوری رانده شده بود. محقق یادآوری میکند که کشتمند، در سنبلهی ۱۳۷۰، در یک مراسم فاتحهخوانی، از سوی شماری از مجاهدین افراطی هزاره زخمی شد و عملاً از صحنهی معادلات سیاسی کشور کنار رفت. نخستین شخصیت هزاره در دولت مرکزی، پیش از آنکه خود دولت سقوط کند، به دست خودیها از میدان بیرون رانده شده بود. این ضعف، تنها از بیرون نمیآمد؛ از درون نیز ضربه میزد.
کشتمند، در دولت نجیب، نوعی قربانی نمادین بود؛ نه به این معنا که خود آگاهانه چنین نقشی را برگزیده باشد، بلکه از آن رو که سیستم او را برای نمایش مشارکت به کار گرفته بود و هرگاه آن نمایش دیگر کارایی نداشت، بهآسانی کنارش میگذاشت. در «بازیهای گرسنگی»، قربانیهای نمادین همانانیاند که کاپیتول آنان را برای تزئین صحنه به کار میگیرد، نه برای اقتدار واقعی. وقتی کار تزئین پایان مییابد، جای آنان نیز گرفته میشود. سلطانعلی کشتمند این تاریخ را با تمام وجود تجربه کرد. سه بار در دوران حزب دموکراتیک خلق بر مسند قدرت نشست و پایین آورده شد: یک بار در مقام وزیر پلان و دو بار در مقام صدراعظم. هر بار که بالا رفت، نشانهای از حضور بود؛ و هر بار که به او اعتماد نشد، بهسادگی کنار زده شد. زخمیشدن او به دست مجاهدین افراطی هزاره در مراسم فاتحه، تلخترین بیان همین بیاعتمادی بود؛ بیاعتمادیای که اینبار نه از دشمن، بلکه از درون سر برآورده بود.
نتیجهگیری محقق برای شناخت وضعیت بسیار راهگشاست. او مینویسد که در آن شرایط فروپاشی و سقوط، از میان هزارهها شخصیت برجستهای در دولت داکتر نجیب حضور نداشت. آنچه در اختیار آنان بود، یک گروه اوپراتیفی بود که فرقههایش از نظر وسایط سنگین، مانند تانک و توپخانه، اکمال نشده بودند. داکتر نجیب شرط گذاشته بود که اگر یکی از سه تن ــ مزاری، آیتالله صادقی پروانی یا استاد حکیمی ــ حاضر شود پروتوکل را امضا کند، بامیان بهحیث حکومت خودمختار اعلان میشود و مذهب تشیع نیز رسمیت مییابد. رهبران حزب وحدت نپذیرفتند؛ نه از سر بیعقلی، بلکه بر اساس درسی که تاریخ به آنان داده بود: وعدهای که در لحظهی ضعف داده میشود، در لحظهی قدرت بهآسانی فراموش میگردد. اکمالات نیز صورت نگرفت. دایره از پیش بسته شده بود.
در دل همین ضعف ساختاری، ناگهان دری بیرون از برنامه گشوده شد. در شب بیستوهشتم حمل ۱۳۷۱، فرقهی ۹۶، به فرماندهی سیدیونس نجفیزاده در میدانشهر، پنهانی با مجاهدین حزب وحدت و حرکت اسلامی مربوط به بهسود، سیاهخاک و درهی سنگلاخ ارتباط گرفت. محقق مینویسد که نخستین گروههای مجاهدین هزاره، در همان شب، وارد مقر قطعات فرقهی ۹۶ شدند و با سربازان آن یکجا گردیدند. سه روز بعد، این واقعه اعلام شد. اسلم وطنجار، وزیر دفاع، از طریق مخابره به سیدیونس گفت که او مرتکب «خیانت ملی» شده است؛ اما جنرال سیدیونس ارتباط خود را قطع کرد.
سید هادی، که خود از همان مسیر وارد کابل شد، این ورود را از درون روایت میکند. او از گروهی از معلمان میگوید که به هدایت مزاری، که از بامیان با مخابره تماس گرفته بود، با تفنگ وارد میدان شدند؛ جوانانی که بسیاریشان داوطلبانه آمده بودند. موتری از بازار قرض کرده بودند، کفش و کلاه خریده بودند، یک جیپ و یک موتر سرویس لینی آماده کرده بودند. وقتی از کوتل تخت به سوی کابل حرکت کردند، راه قلعهحیدرخان بسته بود. تمام شب از مسیر ارغنده پیاده رفتند تا نزدیک صبح به پلخشک رسیدند. سید هادی میگوید: «ما از نخستین گروههای مسلح حزب وحدت بودیم که وارد کابل شدیم.»
پس از تصفیه و تسلیمی میدانشهر، قطعات مجاهدین احزاب اسلامی و جهادی از این مسیر وارد غرب کابل شدند. مراکز امنیتی و دفاعی در اختیار نیروهای حزب وحدت و حرکت اسلامی قرار گرفت. سرانجام، غرب کابل در چهارم ثور ۱۳۷۱، بدون درگیری، به دست نیروهای مجاهدین افتاد.
داکتر نجیبالله که قصد داشت با تغییر چهره و لباس از میدان هوایی کابل پرواز کند، در مسیر میدان هوایی شناسایی و متوقف شد. او در شب بیستوهشتم حمل به دفتر سازمان ملل در کابل پناه برد و همانجا ماند. کسی که سالها مرگ دیگران را در دفترهای دولتی امضا کرده بود، اکنون در دفتر سازمان ملل پناه گرفته بود تا از دست کسانی در امان بماند که روزگاری از دست او میگریختند.
روزهای نخست کابل، برای کسانی مانند سید هادی، روزهای شادی و غرور بود. مردم کابل نیز خوشحال بودند. بسیاری سالها دعا کرده بودند که مجاهدین پیروز شوند. معلمانی که از کوه پایین آمده بودند، با چهرههای استخوانی، ریشهای بلند و نازک، در کوچههای کابل راه میرفتند. سید هادی میگوید آنان «بوی بهشت» میدادند. این تعبیر، با همهی سادگی و عاطفهاش، فضای ذهنی آن روزها را خوب نشان میدهد: مجاهدین خود را فرستادگان رهایی میدیدند و بخشی از مردم نیز هنوز میخواستند آنان را چنین ببینند.
ریاست هفت، یکی از مراکز امنیتی بود که نیروهای شهری حزب وحدت پیشتر تصرف کرده بودند و با رسیدن نیروهای سید هادی، ادارهی آن را به آنان سپردند. سید هادی میگوید نخستین کاری که کردند، این بود که به تکتک کارمندانی که نیامده بودند، پیام فرستادند: نگران نباشید، شما صاحب کار هستید؛ ما آمدهایم امنیت تان را تأمین کنیم، کار تان را ادامه دهید. بعضی باور نمیکردند. از تجربهی تغییرات گذشته آموخته بودند که هر ورود تازه، نخست ترس میآورد و سپس جابهجایی. اما سید هادی و همراهانش پافشاری کردند. هر کارمندی که میآمد و از ترس، از پشت میز بلند میشد، به او میگفتند بنشیند؛ نه برای بیاحترامی به تازهواردان، بلکه برای اینکه بفهمد جای او همانجاست.
اسناد دستنخورده ماندند. آرشیف سر جای خود بود. کارمندان به وظیفه میآمدند. طعامخانه طبق معمول اداره میشد. برنامهی روزانه تغییر نکرد. سید هادی میگوید: «ما سیستم را تغییر ندادیم.» اما خود او میدانست که این نگهداشتن چهقدر شکننده است. در لحظهای که همهچیز میتواند شکسته شود، کسی که میخواهد نگه دارد، باید انرژی بیشتری از کسی مصرف کند که میشکند؛ و اگر این انرژی دیده نشود، بهتدریج فرسوده میشود.
این صحنهی کوچک ــ گفتن «بنشین» به کارمندی که از ترس برخاسته بود ــ شاید یکی از مهمترین «حرف»های آن روزها بود؛ حرفی که نه از تریبون، بلکه از آستانهی یک اتاق گفته میشد. در منطق «اعتماد»، همین لحظهها اهمیت دارند. اعتماد همیشه با اعلامیه و پیمان ساخته نمیشود؛ گاهی با حفظ میز یک کارمند، با دستنزدن به آرشیف، و با این پیام ساده ساخته میشود که «تو هنوز صاحب جای خود هستی.»
اما سید هادی، در همان شبهای پیروزی، تصویر دیگری نیز دیده بود که آن را با تلخی از خاطرات ورود خود به میدانشهر روایت میکند: حاجی عبدل، که دیپوی اسلحه را باز کرده بود و هر کس چیزی برمیداشت. او میگوید وقتی داخل دیپو رفت، وضع عجیبی دید. حاجی عبدل و فاضلی در وسط سالن نشسته بودند و صندوقهای اسلحه را باز میکردند. اطرافشان پر از نفر بود. سید هادی چند دقیقه، با حسرت و تأسف، دست به سر، آن صحنه را تماشا کرد. ناامید شد و با خود گفت: «ما چه فکر میکردیم و چه شد؟ ولایت را گرفتهایم؛ اداره نمیکنیم، چور میکنیم.»
دو تصویر، در فاصلهی یک شبانهروز، کنار هم ایستادهاند: کارمندی که با احترام به پشت میز خود برگردانده میشود، و انبار اسلحهای که مانند غنیمت جنگی تقسیم میگردد. این دو تصویر، دو روایت رقیب از همان پیروزی بودند. هر دو در یک صف و در یک جبهه قرار داشتند؛ اما به «فتح» و «پیروزی» از دو منطق متفاوت نگاه میکردند.
در «بازیهای گرسنگی»، هر ناحیه همین فاصله را در درون خود دارد: فاصلهی میان کسانی که برای اصل میجنگند و کسانی که برای سهم وارد میدان میشوند. وقتی میدان گشوده میشود، این دو گروه در کنار هم قرار میگیرند؛ گاهی حتی به نام یک جبهه شناخته میشوند، اما روحشان از دو منطق متفاوت تغذیه میکند.
از همینجا میتوان فهمید که «حرف» مزاری، پیش از آنکه از دهان او در علوم اجتماعی بیرون شود، در عملهای کوچک و متضاد، در غرب کابل و میدانشهر، در حال شکلگرفتن بود: از یکسو، حفظ اداره و کرامت کارمند؛ از سوی دیگر، چور اسلحه و منطق غنیمت. یکی به سوی دولت، قانون و اعتماد اشاره میکرد؛ دیگری به سوی بینظمی، سهمخواهی و فروپاشی. میدان، پیش از آنکه نام خود را بر زبان آورد، دو راه را پیش پای ما گذاشته بود.
***
آن آن روزها، در آستانهی تحولاتی که به سقوط، فروپاشی و ورود به پارادایمی تازه میانجامید، من در پشاور بودم. هر شب گوشم به رادیو بود: صدای امریکا، بیبیسی، رادیو تهران، رادیو مشهد. خبرها یکی پس از دیگری میآمدند و هر خبر، تکهای از معادلهای بود که در پایتخت شکل میگرفت؛ معادلهای که ما از دور میشنیدیم، اما اثرش قرار بود بر زندگی ما در «داخل» فرود آید.
از ۲۹ حوت تا اوایل ثور، همه از «نامشخصبودن اوضاع» سخن میگفتند. همه از پیروزی مجاهدین حرف میزدند، اما کمتر کسی میگفت این پیروزی قرار است چگونه توزیع شود. ربانی در کنفرانس خبری اسلامآباد، از تصرف مزار «توسط فشار نظامی» سخن میگفت. بنون سیوان، نمایندهی سازمان ملل، از کنفرانسی در وین خبر میداد. نجیبالله میگفت «خورشید صلح بهزودی در افغانستان خواهد دمید»؛ و همه میدانستند که این جمله، صدای آخرین مردی است که دیگر فرمانش به جایی نمیرسد.
گوشدادن به این صداها، مثل نگاهکردن در آینههای کجونیمکج بود. هیچکدام تمام واقعیت را نشان نمیدادند. در آن شبها، هر خبر را با دو پرسش میشنیدم: این خبر از کجا میآید و منبعش کیست؟ و این خبر به سود چه کسی تمام میشود؟ گاهی پاسخ این دو پرسش یکی نبود. بیبیسی از مجددی خبر میداد؛ اما مجددی خود بخشی از معاملهی پشاور بود. رادیو تهران از «مجاهدین شیعه» سخن میگفت؛ اما تهران نیز حسابهای خود را داشت. صدای امریکا با تریبیون دادن به شخصیتهای مختلف افغانستانی و غیر افغانستانی تحلیل میکرد؛ اما در آن روزگار، تحلیل بیموضع غالباً چیزی نبود جز موضعگیری پنهانتر.
من آن شبها در پشاور نه خبرنگار بودم و نه تحلیلگر حرفهای؛ فقط جوانی بودم که گوشش پای رادیو بود و دلش در جایی دیگر. هر خبر مرا به کابل نزدیکتر میکرد، اما همزمان نشان میداد که کابل پیش از آنکه به ما برسد، در اتاقهای دیگری تقسیم میشود.
در میان آن خبرها، یکی مثل سنگ در معدهام نشست: خبر نشست پنجم ثور ۱۳۷۱ در گورنرهاوس پشاور. آن نشست زیر نظر نواز شریف، نخستوزیر پاکستان، و ترکی الفیصل، رئیس استخبارات عربستان، برگزار شد. رهبران مجاهدین هفتگانه روی ایجاد حکومت موقت دوماهه به ریاست حضرت صبغتالله مجددی و حکومت چهارماهه به ریاست برهانالدین ربانی توافق کردند.
دو نکته در این خبر همهچیز را روشن میکرد: ترکیب حاضران و ترکیب غایبان. حاضران، احزاب هفتگانهی سنی مقیم پشاور بودند؛ غایبان، احزاب شیعه، یعنی حزب وحدت و حرکت اسلامی. در آن ساختار و در آن توافق، احزاب شیعه دعوت نشده بودند و نمایندگان آنان حضور نداشتند. همین حذف، معنای سیاسی روشنی داشت: برای ما، در میدان تصمیم، هنوز جایی تعریف نشده بود.
این همان صحنهی کاپیتول بود: بازیسازان در اتاقهای بسته، ناحیهها را توزیع میکردند، بیآنکه از خود ناحیهها بپرسند. سهم هر ناحیه نه بر اساس ظرفیت، قربانی، حضور یا حق سیاسی، بلکه بر اساس نزدیکی به اسلامآباد و ریاض تعیین میشد؛ همان مراکزی که سالها بازی را از بیرون میدان اداره کرده بودند. نواز شریف، به تاریخ نهم ثور، یک روز پس از تحویلگیری قدرت توسط مجددی، وارد کابل شد و چک ده میلیون دالری و وعدهی پنجاه هزار تُن مواد غذایی را در حمایت از دولت جدید اهدا کرد. ترکی الفیصل نیز، با حسابوکتابهای عربستانی، در کنار او در صحنه حاضر بود. کاپیتول پرداخت کرده بود؛ و حالا ساختار بازی روشنتر میشد.
عجیبتر این بود که شیخ آصف محسنی، رهبر حرکت اسلامی، که خود نیز به نشست گورنرهاوس دعوت نشده بود، جداگانه وارد چانهزنی شد. او شب هفتم ثور ۱۳۷۱، در مصاحبه با بیبیسی گفت که با حکومت موقت به توافق رسیدهاند و یک نفر در کابینه، با پست معاونت ریاست جمهوری، به او وعده شده است. سپس افزود: «بدینترتیب، حرکت اسلامی افغانستان دیگر مشکلی ندارد.» سید محمدعلی جاوید، از رهبران ارشد حرکت اسلامی و سخنگو و نمایندهی تامالاختیار محسنی در عرصهی سیاسی آن روزها، تفصیل این قصه را در کتاب خاطرات خود آورده است.
من و گروهی از همنسلانم در دفتر بشارت، وقتی جملهی محسنی را از رادیو شنیدیم، چند لحظه در جای خود ماندیم و به آن فکر کردیم: «حرکت اسلامی دیگر مشکلی ندارد.» یعنی چه؟ یعنی حرکت اسلامی از جمعیتی که دعوت نشده بود، جدا شده است. یعنی یک معاونیت توانسته است زخمی را بپوشاند که از حذف یک جامعه آغاز شده بود. یعنی رهبری که باید بخشی از یک ناحیه را نمایندگی میکرد، با گرفتن سهم جداگانه، از مسئلهی جمعی فاصله گرفته است.
در «بازیهای گرسنگی»، وقتی کاپیتول به یک بازیگر بهگونهی انفرادی اسپانسر میدهد، آن بازیگر تعهدی پنهان پیدا میکند که دیگران را نادیده بگیرد. محسنی با وعدهی معاونیت ریاست جمهوری، در ظاهر مشکلی را حل کرده بود؛ اما در عمل، ناحیهای را که باید در کنار آن میایستاد، تنها گذاشت. این دیگر نمایندگی نبود؛ معاملهی فردی با ساختاری بود که اصل حذف را دستنخورده نگه میداشت. این فاصله از همانجا آغاز شد و در دوران مقاومت غرب کابل و پس از آن، به شکافی بزرگ در بدنهی جامعهی شیعه و هزاره تبدیل گردید؛ شکافی که با خون، مرگ، توطئه، بدبینی و نفرت پر شد.
حزب وحدت در این معامله شرکت نکرد. روز بعد، عبدالحق شفق، سخنگوی حزب وحدت در تهران، اعلام کرد که حزب وحدت خواهان یکچهارم سهم برای شیعیان در حکومت و در تمام سطوح مملکتی آینده است و تا این خواسته برآورده نشود، بهعنوان یک حزب مخالف باقی خواهد ماند. این موضع، آغاز همان «حرف»ی بود که مزاری بعدتر در داخل با صدایی روشنتر بیان کرد: اگر در تصمیم حضور نداریم، در مشروعیتبخشی به حذف نیز شریک نمیشویم.
مجددی بهعنوان رئیس دولت موقت وارد کابل شد. مسعود رسماً بهعنوان وزیر دفاع آغاز به کار کرد. در پاسخ به حامد علمی، خبرنگار بیبیسی، که از مخالفت و جنگهای حزب اسلامی پرسیده بود، مسعود با صراحت گفت: «هر گروه که با حکومتی که مورد تأیید مجاهدان افغانستان است مخالفت کند، یاغی و باغی است.»
این جمله را دوباره در ذهن خود شنیدم؛ مطمئن نبودم درست شنیدهام: «یاغی و باغی». این واژهها در ادبیات سیاسی، کلمات عادی نیستند؛ حکم صادر میکنند. کسی که «یاغی و باغی» خوانده شود، از دایرهی مشروعیت بیرون انداخته میشود؛ دیگر طرف گفتوگو نیست، موضوع سرکوب است. احمدشاه مسعود، در ذهن من، نخستین تصویر رسمی خود را با همین ادبیات خشن و دشمنسازانه حک کرد.
در «بازیهای گرسنگی»، کاپیتول برای کسانی که قوانینش را نمیپذیرند، همین زبان را به کار میبرد. «یاغی» یعنی کسی که از جای تعیینشدهی ناحیهاش بیرون زده است؛ کسی که بازی را آنگونه که نوشتهاند نمیپذیرد. وقتی حکومت تازه هنوز جا نیفتاده بود و توافق هنوز از پشت درهای بسته بیرون نیامده بود، چنین زبانی نشان میداد که سیاست تازه، پیش از آنکه به گفتوگو فرصت دهد، آمادهی نامگذاری دشمن است.
البته این لحن تنها از سوی مسعود نبود. حکمتیار نیز پیش از آن، در مکالمهی طولانی مخابروی با مسعود، از همین زبان تهدید و حذف استفاده کرده بود. جمعیت اسلامی و شورای نظار، با هدف اثرگذاری بر افکار عمومی، متن و محتوای آن مکالمه را بهصورت کامل پخش کردند و در اختیار همگان گذاشتند. ما آن زمان، مسعود را در صف جوامع محروم و عدالتخواه میدیدیم و در اینگونه موارد نیز، جانبداری پنهانی از او داشتیم. این صفبندی تا زمانی ادامه یافت که هنوز با شورای نظار در مصاف مستقیم قرار نگرفته بودیم.
بعدازظهر پانزدهم ثور ۱۳۷۱، راکتهای حکمتیار به مکروریانها و اطراف رادیو کابل اصابت کرد. بیبیسی از قول حامد علمی از حدود سی کشته و نزدیک به صد زخمی خبر داد. بازیای که قرار بود با «پیروزی مجاهدین» پایان یابد، با صدای راکت از نو آغاز شده بود. حکمتیار تهدیدهایی را که در مکالمهی مخابروی با مسعود گفته بود، با زبان راکت ترجمه کرد.
«بازیهای گرسنگی» نیز همین را نشان میدهد: پایان یک دور بازی، اغلب آغاز دور بعدی است؛ و قربانیان تازه، همان مردم عادیاند که نه در گورنرهاوس پشاور حضور دارند، نه در اتاق توافقنامه، نه بر میز چانهزنی. آنان فقط در خانههای خود نشستهاند و انتظار دارند بازی تمام شود. اما بازیسازان، وقتی دور تازه را آغاز میکنند، نخستین چیزی را که نمیبینند، همین خانههاست.
***
روز بیستویکم ثور ۱۳۷۱، مزاری از مزار به کابل آمد.
در آن روزها، رهبران پشاور ترکیب حکومت خود را اعلام کرده بودند، مسعود بهعنوان وزیر دفاع آغاز به کار کرده بود، و نخستین راکتهای حکمتیار بر کابل فرود آمده بود. مزاری در چنین فضایی وارد کابل شد تا «حرف» بزند.
«حرف»، در تمثیل «بازیهای گرسنگی»، میتواند چند معنا داشته باشد. یک «حرف» آن است که برای کاپیتول گفته میشود؛ برای دوربینها، اسپانسرها و قدرتهایی که از بیرون میدان، بازی را تماشا و مدیریت میکنند. «حرف» دیگر آن است که به بازیسازان گفته میشود؛ در پشت صحنهی شورای نظار، گورنرهاوس پشاور و اتاقهای بستهی معامله. اما «حرفی» که مزاری آمده بود بزند، از هر دو جنس متفاوت بود. او آمده بود تا به «داخل» سخن بگوید.
«داخل» در عنوان این یادداشت، دو بار در گیومه میآید؛ زیرا دو لایهی معنا دارد. نخست، «داخل» یعنی داخل کابل، در برابر پشاور، تهران و اسلامآباد که از بیرون، برای سرنوشت داخل تصمیم میگرفتند. دوم، «داخل» یعنی درون جنبش؛ سخنی که مخاطب آن نه دوربینهای بیرونی، بلکه خود مردم، خود نیروها و خود جامعهای بود که تازه وارد میدان کابل شده بود.
وقتی مزاری وارد کابل شد، هر دو معنای «داخل» با هم حضور داشتند. او از مزار میآمد؛ از شمالی که هزارههایش در «انقلاب سبز» شریک بودند، اما در شورای عالی جهاد نام و جای روشنی نیافته بودند. از شمالی میآمد که محقق در جبلالسراج از مسعود شنیده بود «فرصت بحث و گفتوگو در داخل وجود دارد»؛ اما آن «داخل» هنوز به آنان نرسیده بود.
اکنون «داخل» به معنای واقعی، همینجا بود: در علوم اجتماعی، در غرب کابلی که چند روز پیش به دست مجاهدین افتاده بود، و در میان جامعهای که باید جای خود را در میدان تازه تعریف میکرد. «حرفی» که مزاری میآمد تا بزند، نخستین آزمون جدی اعتماد در داخل بود؛ اعتمادی که نه در پشاور ساخته شده بود، نه در تهران و نه در اسلامآباد. این اعتماد باید همینجا، در همین ساختمان و در همین میدان، خود را نشان میداد.
مزاری در اول ثور، در شورای مرکزی حزب وحدت در بامیان، تصمیم گرفته بود هیأتی «بهطور مخفیانه» به غرب کابل برود تا با مردم و قطعات نظامی هزاره در کابل تماس بگیرد. اما از اول ثور تا بیستویکم ثور، سه هفته گذشته بود و در این سه هفته، معادلهی بیرون بهسرعت تغییر کرده بود: غرب کابل تصرف شده بود، نظام نجیب سقوط کرده بود، شورای هفتگانه حکومت خود را ساخته بود، و حزب وحدت از ساختار قدرت جدید بیرون مانده بود.
آنچه مزاری به «داخل» آمد تا بگوید، ادامهی همان پرسشی بود که سید هادی در آستانهی یکی از اتاقهای کابل، بیآنکه به زبان بیاورد، مطرح کرده بود: ما که آمدیم، برای چه آمدیم؟
سید هادی در ریاست هفت، پاسخی عملی به این پرسش داده بود. کارمندان را پشت میزهایشان مینشاند، سیستم را حفظ میکرد، اسناد را نگه میداشت و اجازه نمیداد اداره به غنیمت جنگی تبدیل شود. این نیز یک «حرف» بود؛ حرفی که نه از تریبون، بلکه از رفتار گفته میشد. اما در کنار آن تصویر روشن، تصویر حاجی عبدل و دیپوی اسلحه نیز واقعی بود: صندوقهایی که باز میشدند و کسانی که هرچه میتوانستند برمیداشتند. دو پاسخ رقیب، در کنار هم، در یک میدان ایستاده بودند.
سالها بعد، وقتی به آن روزها فکر میکنم، تصویر دیپوی اسلحه بیش از همه ذهنم را درگیر میکند. نه به این دلیل که آن چور یک استثنا بود، بلکه به این دلیل که نشان میداد چه چیزی در ذهنها درونی شده است. وقتی آدمها پیروزی را با صندوقهای اسلحه معنا میکنند، یعنی مفهوم پیروزی در ذهنشان با «چیزی برای خودت» گره خورده است. و وقتی سید هادی با حسرت آن صحنه را نگاه میکند و میگوید «حالم بد شد»، یعنی او از پیروزی معنای دیگری در ذهن داشت.
مشکل این بود که در منطق «بازیهای گرسنگی»، کاپیتول پیشاپیش ارزش پیروزی را تعریف کرده است. بازیکنانی که سالها در آن میدان بزرگ شدهاند، به آسانی نمیتوانند از آن تعریف بیرون شوند. حاجی عبدل الزاماً «بد» نبود؛ او همان کاری را کرد که قانون نانوشتهی آن دوران به او آموخته بود. سید هادی نیز اگر مخالفت میکرد، نه به این دلیل بود که قدرت بیشتری داشت، بلکه به این دلیل بود که قانون دیگری در ذهنش زنده بود. این دو قانون، در یک روز، در یک شهر و در یک جبهه کنار هم زندگی میکردند؛ و هیچکس نمیدانست کدامیک ادامه خواهد یافت.
مزاری میآمد تا روشن کند که «داخل» از میان این دو منطق، کدام را انتخاب میکند. نه برای دوربین، نه برای اسپانسر، نه برای کاپیتول؛ بلکه برای خودش. برای جامعهای که تازه وارد کابل شده بود و باید تصمیم میگرفت در میدانی که بازیسازان از بیرون میچینند، خود را چگونه تعریف کند.
در «بازیهای گرسنگی»، کَتنیس زمانی به نقطهی تغییر میرسد که در میدان تنها میماند و بازیسازان قوانین را عوض میکنند. در آن لحظه، او باید به یک «حرف» درونی برسد: آیا فقط برای بقا میجنگم، یا برای چیزی که اگر نباشد، بقا نیز معنای خود را از دست میدهد؟ همین «حرف» است که اگر به زبان و عمل تبدیل شود، نظام بازی را نه از بیرون، بلکه از درون میشکند.
تفاوت مزاری با بسیاری از رهبران آن دوران در همینجا بود. دیگران حرفهای خود را بیشتر برای بیرون طراحی میکردند: برای کاپیتول، برای اسپانسرها، برای دوربینها و برای اتاقهای معامله. مزاری آمده بود تا برای «داخل» حرف بزند. نه به این دلیل که بیرون اهمیت نداشت، بلکه به این دلیل که داخل تنها جایی بود که هنوز انتخاب ممکن بود.
مزاری وارد علوم اجتماعی میشد تا همان «حرف» را بزند؛ حرفی که شاید مخاطب بیرونی نداشت، اما مهمترین حرف آن روزها بود. از آن «حرف»، از سه کرسی و هشتاد مدعی، و از نخستین آزمون اعتماد از درون، در یادداشت بعدی خواهم گفت.
اما پیش از آن، باید یادآوری کرد که همهی این پیشزمینهها ــ از نامهی سید حسامالدین در شولگره تا دیپوی اسلحهای که حاجی عبدل باز کرد؛ از «انقلاب سبز» مزار تا سخنان و رفتار مسعود در میدان پیروزی؛ از گورنرهاوس پشاور تا راکتهای پانزدهم ثور بر مکروریان ــ همه در یک بستر مشترک اتفاق میافتادند: بستر بیاعتمادی ساختاری. بیاعتمادیای که نه در یک روز و یک لحظه، بلکه در دههها جنگ، ایدئولوژی، قومیت، حذف و فرصتطلبی رسوب کرده بود. مزاری میآمد تا در «داخل»، همین رسوب را زیر و رو کند؛ نه با شعار، بلکه با «حرف».
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه