تنها حرف پدرم به من: تسلیم نشو!

روایت تلخ یک رویا؛ هدیه ناز و کتاب‌هایی که هنوز در آغوش دارد.

پنج سال گذشته است؛ پنج سال از روزی که زندگی بسیاری از دختران افغانستان ناگهان رنگ دیگری گرفت. روزی که دروازه‌های مکتب برای هزاران دختر بسته شد و رویاهایی که سال‌ها با شوق و زحمت ساخته شده بودند، پشت درهای بسته ماندند. اما بعضی رویاها، برخلاف دروازه‌های بسته، به این آسانی تسلیم نمی‌شوند.

هدیه ناز یکی از همان دختران است؛ دختری که هنوز کتاب‌های مکتبش را در آغوش می‌گیرد، ورق‌هایش را با احتیاط باز می‌کند و به نوشته‌هایی نگاه می‌کند که روزگاری برایش راهِ رسیدن به آینده بودند.

هدیه ناز می‌خواست داکتر شود. این تنها یک خواسته‌ی ساده نبود؛ برای او داکتر شدن، تصویری بود از روزهایی که در آن می‌توانست درد کسی را کم کند، دست بیماری را بگیرد و به خانواده‌ای که از بیماریِ عزیزشان می‌ترسند، امید بدهد. اما روزی رسید که دیگر نتوانست به مکتب برود.

آن روز شاید در تقویم تنها یک روزِ دیگر بود، اما برای هدیه ناز، آغاز یک انتظار طولانی شد. صبح‌ها هنوز بیدار می‌شود؛ شاید ساعت همان وقت‌هایی باشد که باید برای رفتن به مکتب آماده می‌شد، اما دیگر صدای قدم‌های دختران در کوچه، صدای ورق خوردن کتاب‌ها و هیاهوی صنف در انتظارش نیست. با این حال، در گوشه‌ای از خانه، همان کتاب‌هایی که روزی برایش بوی مکتب و آینده می‌دادند، هنوز حضور دارند.

هدیه ناز گاهی آن‌ها را در آغوش می‌گیرد؛ گویی می‌ترسد اگر کتاب‌ها را کنار بگذارد، بخشی از رویایش نیز از او دور شود. او می‌گوید شاید نتواند امروز به مکتب برود، اما هنوز نمی‌خواهد باور کند که درس خواندن برایش تمام شده است. برای یک دختر نوجوان، این انتظار آسان نیست. وقتی هم‌سن‌وسالانش باید درباره‌ی مضمون‌های مکتب، امتحان‌ها و آینده‌ی‌شان حرف بزنند، هدیه ناز مجبور است درباره‌ی چیز دیگری فکر کند: اینکه آیا دوباره روزی خواهد رسید که کتاب‌هایش را در کیف بگذارد و از خانه بیرون شود؟ آیا دوباره تخته‌ی صنف را خواهد دید؟ آیا دوباره کسی از او خواهد پرسید: «هدیه ناز، در آینده می‌خواهی چه کاره شوی؟»

و پاسخ او هنوز همان است: «می‌خواهم داکتر شوم.»

این جمله ساده است، اما پشت آن سال‌ها امید و انتظار ایستاده است. پدرِ هدیه ناز نیز این رویا را می‌شناسد. او بیشتر از هر کسی می‌داند که دخترش چقدر برای درس خواندن تلاش کرده است. می‌داند کتاب‌هایی که امروز در آغوش هدیه ناز دیده می‌شوند، تنها چند کتاب درسی نیستند؛ آن‌ها بخشی از زندگی دخترش‌اند.

اما پدر هم ترس دارد؛ ترس از آینده، ترس از اینکه دخترش نتواند به آرزویش برسد و ترس از اینکه سال‌های جوانیِ او در انتظار سپری شود و در پایان، رویایی که برایش این‌همه ارزش داشت، دورتر از همیشه بایستد. گاهی پدرها ترس‌های‌شان را بلند نمی‌گویند؛ شاید تنها سکوت کنند، شاید به چهره‌ی دخترشان نگاه کنند و چیزی نگویند. اما پشت همان سکوت، هزاران پرسش وجود دارد.

پدر هدیه ناز نیز چنین ترسی دارد. او از آینده‌ی دخترش نگران است؛ از روزهایی که هنوز نیامده‌اند و از راهی که هنوز معلوم نیست چگونه طی خواهد شد. اما در کنار این ترس، چیزی دیگر نیز در دل او وجود دارد: اعتماد؛ اعتماد به دخترش.

پدر می‌داند که هدیه ناز اگر فرصت پیدا کند، می‌تواند راه خودش را پیدا کند. او به توانایی دخترش باور دارد؛ باور دارد که این دختر فقط یک دانش‌آموز نیست که مکتبش متوقف شده باشد، بلکه انسانی است با یک هدف، با یک رویا و با اراده‌ای که هنوز زنده است. شاید همین باور است که باعث می‌شود پدر، با وجود تمام نگرانی‌هایش، به هدیه ناز نگاه کند و بگوید: «تو می‌توانی.»

دو کلمه‌ی ساده، اما برای دختری که در برابر یک آینده‌ی نامعلوم ایستاده، شاید از هزاران سخن ارزشمندتر باشد.

هدیه ناز هنوز کتاب‌هایش را نگه داشته است. کتاب‌ها برای او یادآور روزهایی‌اند که فکر می‌‌کرد آینده مسیر روشنی دارد؛ روزهایی که می‌توانست برای سال‌های بعد برنامه بسازد، بگوید چه وقت مکتب را تمام می‌کند، چه وقت وارد دانشگاه می‌شود و چه زمانی لباس سفید داکتری را می‌پوشد. حالا آن برنامه‌ها دیگر تاریخ مشخصی ندارند، اما هنوز از بین نرفته‌اند.

او گاهی کتابش را باز می‌کند و می‌خواند؛ شاید چند صفحه، شاید بیشتر. برای او مطالعه فقط درس خواندن نیست، بلکه نوعی مقاومت در برابر فراموشی است: فراموش نکردن چیزی که می‌خواهد باشد، فراموش نکردن دختری که روزی در ذهن خودش ساخته بود و فراموش نکردن رویای داکتر شدن.

هدیه ناز تنها نیست. در گوشه‌های مختلف افغانستان، دخترانی هستند که مانند او با کتاب‌هایی زندگی می‌کنند که هنوز به آینده‌ی‌شان تعلق دارند؛ دخترانی که کیف‌های مکتب‌شان شاید گوشه‌ای از خانه مانده باشد و یونیفرم‌های‌شان دیگر استفاده نشود، اما آرزوهای‌شان هنوز زنده است. آن‌ها شاید هر روز صدای زنگ مکتب را نشنوند، اما در ذهن‌شان هنوز یک صنف وجود دارد: یک چوکی، یک تخته، یک کتاب و یک رویا… رویای داکتر شدن، انجنیر شدن، آموزگار شدن، خبرنگار شدن و ساختن آینده‌ای که خودشان انتخاب کنند.

برای هدیه ناز، این رویا با یک دروازه بسته نشده است. او هنوز باور دارد که روزی خواهد رسید تا دوباره بتواند درس بخواند. شاید نمی‌داند چه زمانی، شاید حتی نمی‌داند مسیرش چقدر دشوار خواهد بود، اما هنوز به آن روز فکر می‌کند. پدرش هم شاید جواب این پرسش را نداند که آینده چه خواهد شد، اما یک چیز را می‌داند: نباید امیدِ دخترش را از او بگیرد.

در خانه‌ای که هدیه ناز زندگی می‌کند، شاید امکانات زیادی نباشد و خبرهای خوب کمتر از خبرهای تلخ باشند، اما تا وقتی یک دختر کتابش را در آغوش دارد، هنوز چیزی باقی مانده است که نمی‌توان به آسانی از بین برد: امید.

امید گاهی خیلی کوچک است؛ گاهی به اندازه‌ی یک کتاب، گاهی به اندازه‌ی یک جمله از پدر، گاهی به اندازه‌ی تصور پوشیدن لباس سفید داکتری و گاهی به اندازه‌ی این باور که «من هنوز می‌توانم.»

هدیه ناز هنوز همین «می‌توانم» را با خودش دارد. پدرش از آینده می‌ترسد اما به او اعتماد دارد؛ هدیه ناز از آینده بی‌خبر است اما رویایش را رها نکرده است؛ و کتاب‌هایش – همان کتاب‌هایی که شاید برای دیگران تنها چند جلد کتاب درسی باشند – برای او شاهد روزهایی‌اند که هنوز تمام نشده‌اند.

پنج سال گذشته است؛ پنج سال از روزی که بسیاری از دختران افغانستان از رفتن به مکتب بازماندند، پنج سال از روزی که دروازه‌ای بسته شد و هزاران رویا مجبور شدند در خانه بمانند. اما شاید داستان هدیه ناز یادآوری یک حقیقت باشد: بستن دروازه‌ی مکتب، همیشه به معنای بستن دروازه‌ی یک رویا نیست. گاهی رویا در دل یک دختر باقی می‌ماند؛ در کتابی که هنوز ورق می‌خورد، در قلمی که هنوز خشک نشده است، در چشمانی که هنوز به آینده نگاه می‌کنند و در پدری که با تمام ترس‌هایش، به دخترش باور دارد.

هدیه ناز شاید امروز در صنف مکتب نباشد، اما هنوز دانش‌آموزِ یک رویاست. او هنوز می‌خواهد یاد بگیرد، هنوز می‌خواهد تلاش کند و هنوز می‌خواهد روزی داکتر شود. شاید آن روز دیر برسد و شاید راهش طولانی باشد، اما تا وقتی هدیه ناز کتاب‌هایش را در آغوش می‌گیرد، داستان او تمام نشده است.

شاید این تنها چیزی باشد که امروز می‌توانیم با اطمینان بگوییم: در افغانستان دخترانی هستند که مکتب از آن‌ها گرفته شده، اما رویاهای‌شان هنوز زنده است. هدیه ناز یکی از آن‌هاست؛ دختری که میان ترسِ پدر، سکوتِ خانه و دروازه‌های بسته، هنوز آرام و محکم به آینده نگاه می‌کند و می‌گوید: «من می‌خواهم داکتر شوم.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000