باید به رویاهای خود باور داشته باشیم

امروز، زمانی که به بیرون از خانه قدم می‌زدم، آسمان ابری بود و هوا آلوده. انگار هیچ‌چیزی عادی به نظر نمی‌رسید و ترس همچون لایه‌ای ضخیم تمام وجودم را در بر گرفته بود. چند روزی از رخصتی مکتب می‌گذشت. به‌خاطر جمع‌آوری دختران توسط امر به معروف، مجبور به خانه‌نشینی شده بودم و فقط با خود کلنجار می‌‌رفتم که چه وقت می‌توانم دوباره به مکتب برگردم؛ جایی که دیگر خبری از ترس و ناراحتی نیست و همه‌ی شاگردان به روال گذشته‌شان درس می‌خوانند. من آنجا انگار از هیچ‌چیزی و هیچ‌کسی نمی‌هراسم و فقط درس‌های جدید، جایگزین و مرهم همه‌ی درد‌ها و نداشته‌هایم می‌شود. بعد از ظهر شد و اوضاع عادی به نظر می‌رسید. من و مادرم تصمیم گرفتیم برای خرید به بازار برویم. حجاب سیاه درازم را پوشیدم و ماسک و عینکم را هم برداشتم. در مسیر راه هر قدمی که برمی‌داشتم، ترس‌ها هم با من قدم می‌گذاشتند.

در راه روان بودیم که یک‌باره تعداد اندکی از دختران که برای انجام دادن کارهای ضروری‌شان به بیرون آمده بودند، با قدم‌های تندتند و چهره‌ی آشفته به این طرف می‌آمدند. من اول فکر کردم حتماً تصادفی در آن سوی سرک رخ داده است و همه می‌کوشند خود را از آن محل دور کنند تا مبادا ترسی در وجودشان رخنه کند. در ته دلم اما همه‌چیز عجیب بود و دلم گواهی بدی می‌داد. نباید بیشتر از این پیشروی کنم، چون خوب می‌دانستم قرار است با افرادی ترسناک روبرو شوم. همان‌طوری که به راهم ادامه می‌دادم، هراسم نیز بیشتر می‌شد تا اینکه به محل یا نقطه‌ی ترسم رسیدم و اندکی به منظره‌ی مقابلم خیره ماندم. محتسبین را دیدم که به هر دختری به چشم حقارت می‌دیدند؛ از صورت‌شان هویدا بود از اینکه ما خانه‌نشین نشده‌ایم، هنوز می‌جنگیم و بدون هیچ ترسی به سوی رؤیاهای‌مان گام برمی‌داریم، خشمگین و شوکه شده‌اند. من گرچند حجابم کامل بود؛ ولی هراس عجیبی از رفتن مقابل آنان داشتم؛ پس راهم را کج کردم و با قدم‌های سریع و با شتاب فراوان به سمت خانه راه افتادم.

در راه هم به آینده‌ای نامعلوم برای دختران سرزمینم می‌اندیشیدم. کوشش می‌کردم چهره‌ها و چپن‌های سفیدشان را به یاد نیاورم، ولی آن‌قدر این ترس و هراس در وجودم ریشه دوانیده که حتی لحظه‌ای آن‌ها را از یاد نمی‌برم. در هر قدم، صدای ترسِ وجودم را می‌شنوم؛ ولی باز هم به آرمان‌هایم می‌اندیشم و جان تازه‌ای می‌گیرم. به آن رؤیاهایی که آزادگی و دانایی در خط مقدمش قرار دارد و به من نوید زندگی تازه‌ای را می‌دهد. بعد از رسیدن به خانه، با اراده‌ای محکم‌تر و قوی‌تر به درس‌ها و پلان درسی‌ام رسیدگی کردم؛ چون به آفتابِ پس از تاریکیِ نافذِ شب ایمان دارم.

چندین روز از آن می‌گذشت و من کم‌کم به روال عادی‌ام برمی‌گشتم و کوشش می‌کردم آن روز را به باد فراموشی بسپارم. تصمیم گرفتم که دوباره به مکانی برگردم که تنها آنجا می‌توانستم اندکی از غم‌ها و ترس‌‌هایم را بزدایم و به خود قول دادم آن‌قدر درس می‌خوانم و تلاش می‌کنم که اگر در آینده با چنین افرادی روبرو شوم، با شجاعت تمام در مقابل آنان بایستم و اجازه‌ی چنین کاری را به آن‌ها ندهم؛ چون به خوبی می‌دانستم تنها راه مبارزه، تسلیم‌نشدن و دست برنداشتن از رؤیاهایم است. پس هر روز به امید آزادی و دانایی به مسیرم ادامه می‌دادم و به آرزوها و رؤیاهایم قول رسیدن دادم.

ما دختران شاید چیزهایی را تجربه می‌کنیم که نباید بکنیم، ولی هر حادثه‌ای در کشور ما به ما یادآور می‌شود که هر روز باید بیشتر از دیروز به خود و رؤیاهای‌ خود باور داشته باشیم و همچون کوه، استوار بمانیم. از هر محدودیت و ترس، سکویی برای صعود بسازیم و تا به قله‌ی موفقیت نرسیدیم، دست از کوشش و تلاش و مبارزه برنداریم و همچون سربازان وفادار، به رؤیاهای خود وفادار بمانیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000