هشتم مارچ، همان روزی است که سالها قبل چشمانم را به این جهان گشودم و آن تاریخ، آغاز نفسهایم شد. در آن ایام که نوزادی بیش نبودم، نمیدانستم هشت مارچ چه معنایی را در دل خود پنهان کرده است. خیلی کوچک بودم تا بدانم هشت مارچ نماد چیست و برای کیست…؟
برای یک کودک دشوار است بداند که بعضی از تاریخها فقط برای شمردن روزهای سال نیستند، بلکه معنای نمادین برخی روزها میتواند به اندازهی قرنها عظیم و باشکوه باشد.
سالها گذشت و با تکرار این تاریخ، روزی رسید که دانستم هشت مارچ تاریخی جاودان در هیاهوی جهان است.
دانستم که هشتم مارچ نه تکرار یک تاریخ، بلکه روایت هزاران داستان است؛ داستانهایی که ناشنیده و ناخوانده باقی ماندهاند.
دانستم که این روز تنها متعلق به من نیست، بلکه متعلق به تمام زنان شجاع اما لطیف این جهان است، دانستم که زن کیست، شجاعتش در چیست و لطافتش چگونه است….
هشتم مارچ تنها یک تاریخ یا یک روز معمولی نیست؛ بلکه روزی است که با دستان پرمهر یک زن گره خورده است.
زن یعنی نماد زندگی در دشتِ مردن. زن همان موجود خاصِ خالق این جهان است که نوای امید را با صدای قلب و نفسهای گرمش مینوازد.
زن همان آینیهی درد است؛ اما در لابهلای ترکها و زخمهای صورتش نوری آرام جریان دارد و ردّ امید بر آن نقش بسته است.
زن شبیه به درختی است که در برابر طوفانهای عظیم روزگار خم میشود، اما ریشههایش در زمین استقامت اجازه نمیدهند که بشکند.
زن گاهی همانند چراغ کوچکی در خانهی تاریک میدرخشد؛ چراغی که شاید کمنور باشد، اما برای شکستن قفل ظلمت و تاریکی کافی است.
یا شاید زن همان نخ نامرئی است که با حضورش معنای زیستن را در دل یک خانواده گره میزند. یا زن همان چشمهی خروشانی است که برای رهایی، راهی را از میان سنگها با صبر و استقامتی که در دل کاشته است، مییابد.
و من معنای این ایستادگی را در تصویر زنان سرزمینم احساس کردم.
زنان سرزمین من همان زنان در افغانستاناند. زنان در افغانستان تنها دو واژهی ساده نیستند که کنار هم چیده شده باشند، بلکه آنان کسانیاند که در کنار هم ایستادهاند.
زن در افغانستان کسی است که در جغرافیای مسکوت، با صدای هر نفسش سکوت جهالت را میشکند و در سرزمین سیاه و تاریک، با نور نگاهش روشنایی میکارد.
زن در افغانستان نمادی از صبر سازنده است؛ صبری که نه در سکوت و نه در تماشا، بلکه در فریاد و عمل معنا مییابد.
زن در افغانستان زنی است که نگاهش آیینهی مهر و پاکیزگی است؛ زنی که نگهدارندهی نور در نهایت شبهاست.
زن در افغانستان نماد اشکهای سازنده است؛ زیرا اگر شب اشکی بریزد، فردا با همان اشکها عفونت زخمهایش را میشوید و با چشمانی از جنس آینهی امید از خواب برمیخیزد.
زن در افغانستان روایتگر داستانی تلخ است؛ اما نماد درد نیست، او نماد درمان است. نماد سوختن نیست، بلکه نماد ساختن است. او نماد ترس نیست، بلکه نماد شجاعت است.
امروز من با بالهای افتخار و با احساس غرور بر اوج آسمان ظرافت و لطافت پرواز میکنم. به زن بودنم و از آن مهمتر به زن بودنم در سرزمینی به نام افغانستان میبالم.
اینجا سرزمینی است که زن بودن معنای دیگری در دل خود پنهان کرده است. در این سرزمین، واژهی زن بیشتر نماد دشنام و توهین است.
اینجا کمتر کسی است که معنای زن بودن را بداند؛ اینجا زن بودن آسان نیست!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه