شدم قربانیِ افکارِ بقیه

بعد از چندین سال، تصمیم گرفتم که دیگر مثلِ گذشته زندگی نکنم. تصمیم گرفتم راهِ بهتری را در پیش بگیرم و همه‌ی آن گذشته‌ای را که بی‌سرنوشت بودم از یاد ببرم. آدمِ جدیدی باشم، راهِ جدیدی پیدا کنم و آن راه را طی نمایم و از آن‌هایی که در گذشته با آن‌ها دوست بودم دوری کنم.

چرا می‌خواستم در زندگی‌ام تغییری ایجاد کنم؟ به خاطرِ خانواده‌ام، به خاطرِ دوستانم، همان‌هایی که آن‌قدر زخم زدند که حتی حافظه‌ام را از دست دادم. همان‌هایی که هنوز استرسی در وجودم ایجاد می‌کنند و ترسی دارم که مبادا آن روزها دوباره بیایند، مبادا خانواده‌ام دوباره حرفی در موردِ من بزنند یا فکری کنند، یا اینکه باز دوستانم حرفِ بدی از من بشنوند و مرا بفروشند. آن‌قدر استرس و ترس داشتم که شب‌ها خوابم نمی‌برد. چشمانم به سقف خیره می‌ماند و بغض تمامِ گلویم را می‌گرفت. می‌خواستم آن‌قدر گریه کنم که دیگر به هیچ چیزی احساس نداشته باشم. ترسِ دیگرم این بود که نکند بعد از سه سال، دوباره آن نفس‌تنگی‌ای که داشتم آغاز شود، آن دردی که سه سال پیش درمان شده بود و برای درمانش درد کشیده بودم و خیلی دردهای دیگر را متحمل شده بودم.

تنها چیزی که آموختم این بود که گاهی یک کلمه می‌تواند تو را بکشد و گاهی یک کلمه در زندگی‌ات معنا می‌بخشد. گاهی بعضی افراد می‌توانند تمامِ امیدت را تبدیل به خاکستر کنند و گاهی یک فرد با آمدنش تو را تبدیل به بهترین فرد برای جامعه و خانواده‌ات می‌کند. تنها چیزی که همیشه احساس کردم این بود که من مشکلِ همه هستم. نمی‌دانم چرا، ولی این را خیلی خوب احساس کردم و در چشمانِ بقیه دیدم. دیدم که بودن و نبودنِ من هیچ فرقی ندارد و هیچ چیزی را عوض نمی‌کند.

بعضی اوقات از همه متشکرم به خاطرِ تمامِ حرف‌هایی که زدند. تمامِ آن حرف‌هایی که باعث شد ناامید شوم و تمامِ احساساتم را از دست بدهم؛ ولی در عوض دوباره رشد کنم، از راهی دیگر شروع کنم و با آدم‌های دیگری دوست شوم. وقتی فهمیدم خانواده‌ام هیچ حسی برای دخترشان ندارند ناامید شدم. آن‌قدر که یک روزِ کامل گریه کردم، به خاطرِ خودم و به خاطرِ دخترانی که مثلِ من هستند و زحمت می‌کشند تا دیده شوند؛ ولی بعضی‌ها با افکار و حرف‌های‌شان ناامیدشان می‌کنند و باعث می‌شوند آن‌ها متوقف شوند.

دختر بودن خیلی سخت است. آن هم در افغانستان، جایی که هیچ‌کس دختران را نمی‌بیند و هیچ‌کس برای آن‌ها اهمیتی قائل نیست. دختری که یک بغضِ چندساله در گلوی خویش دارد و نمی‌تواند آن را فریاد بزند و به گوشِ جامعه برساند که چقدر دختر بودن سخت است. او پشتِ هزار درد باز هم تلاش می‌کند تا کسی او را ببیند و کسی حالِ او را درک کند.

بعد از مدت‌ها تصمیم گرفتم که آینده را از دیدگاهِ دیگری ببینم، هیچ چیزی را سخت نگیرم و مثلِ یک دخترِ بی‌احساس باشم. من برای این تصمیم درد کشیدم، دردهایی که هزاران احساسِ مرا تغییر داد. آن دردهایی که هنوز از استرس و ترسم جان می‌دهم ولی هیچ‌کسی حالِ مرا درک نمی‌کند.

می‌خواستم نویسنده شوم، چرا که آن دردهایی که کشیدم، آن ترسی که داشتم و آن بغضی که هنوز در گلویم است و نمی‌توانم برای کسی تعریفش کنم را بنویسم. تمامِ آن شب‌هایی که چشمانِ پر از اشکم به سقف می‌ماند و کسی حالِ مرا نمی‌فهمید را می‌خواهم بنویسم. تمامِ آن دردها را که حتی خانواده‌ام مرا نادیده گرفتند، همه‌ی امیدم را ناامید کردند و به جای درمانی برای دردم، خودشان دردی برایم شدند. می‌خواهم بنویسم که چگونه لبخندم تبدیل به بغض شد، یا اینکه از دوستانم بنویسم، آن‌ها که وقتی از خانواده‌ام محبت ندیدم می‌آمدم و گداییِ محبتِ آن‌ها را می‌کردم و تمامِ دردهایم را برای‌شان می‌گفتم و فکر می‌کردم واقعاً دوستم دارند؛ ولی حیف که آن‌ها هم درد بودند نه همدرد. همان دوست‌هایم بودند که باعث شدند باز هم ناامید شوم و باز گریه کنم.

من حالا آن‌قدر درد دارم که فقط با نوشتنِ این متن می‌توانم بیانش کنم؛ تمامِ آن احساسات و تمامِ آن دردها را بیان کنم. من آن‌قدر درد کشیده‌ام که نمی‌توانم در ظاهر از خودم دفاع کنم و حرفی بزنم، اما با نوشتن فریاد خواهم زد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000