آیا تحمل کردن، مرهم دردهای ما خواهد بود؟

آیا ما با فکر نکردن و یا تحمل کردن، همه‌چیز را فراموش خواهیم کرد؟ نخیر! زخم‌های ما عمیق‌تر از آن چیزی است که به این سادگی فراموش شود. اگر امروز مکاتب آغوش‌ خود را به روی ما دختران بسته‌اند، ما باز هم زندگی می‌کنیم و به راه خود ادامه می‌دهیم؛ درست است که در ظاهر هنوز استوار و سرپا دیده می‌شویم، اما قلب‌های ما مثل شیشه‌ای نازک ترک خورده است! رویاهای ما به یک خواب شیرین تبدیل شده‌اند و ما تنها در جهانِ خواب و خیالات‌ ما می‌توانیم با آن‌ها حرف بزنیم، برایشان تلاش کنیم و ادامه بدهیم. تک‌تک روزهای ما اکنون تنها با تحمل کردن و فکر نکردن درباره‌ی مکتب سپری می‌شود.

امروز، دیروز، هفته‌ی قبل، ماه پیش و حالا دیگر سال‌ها می‌شود که من از صنف و مکتبم دور مانده‌ام. در طی این چند سال حتی یک‌بار هم فرصت نشده است تا با همین دستانی که همیشه مارکر در میان‌شان بود و روی تخته می‌نوشت، گرمی درس و زحماتِ استاد را دوباره حس کنم. گاهی به‌شدت می‌ترسم که همه‌ی خاطرات گذشته و تمام حس‌های زیبایی را که در مکتب تجربه کرده بودم، از یاد ببرم. می‌ترسم از روزی که دیگر از مکتب رفتن، فکر کردن درباره‌ی آینده و رویاچیدن دست بکشم و این ارزش‌ها دیگر برایم هیچ اهمیتی نداشته باشند.

وقتی به برادر و خواهرم نگاه می‌کنم و می‌بینم که چقدر زیبا به مکتب می‌روند، با چه شور و شوقی درس می‌خوانند و هنوز شاگرد بودن را تجربه می‌کنند، تمام وجودم لبریز از دلتنگی برای مکتبم می‌شود! دلتنگ حرف‌های استادانم، دوستانم، دور هم جمع‌شدن‌های ما، قصه‌ها، خنده‌ها و همه‌ی آن روزها می‌شوم. زمانی که برادرم کارخانگی‌هایش را انجام می‌دهد، من بی‌اختیار به کتاب‌هایش خیره می‌شوم و دستانم خودبه‌خود به سوی کتابچه‌هایش می‌روند. وقتی آن‌ها را در دست می‌گیرم، دستانم می‌لرزند و مرا یاد کتابچه‌های قدیمی خودم می‌اندازند. کتابچه‌های من هنوز هم هستند، اما آن‌قدر کهنه و غبارگرفته شده‌اند که اگر به آن‌ها دست بزنی، خاکستر می‌شوند و من می‌ترسم با آن خاکستر، امیدم نیز بسوزد. برای همین دیگر جرأت دست‌زدن به آن‌ها را ندارم و تنها از دور نگاه‌شان می‌کنم. نمی‌دانم چرا در همان لحظه گلویم پر از بغض می‌شود و سکوتی عجیب میان من و صفحات آن کتابچه‌ها برقرار می‌گردد؛ سکوتی که راز آن را نه من می‌دانم و نه کتابچه‌های خسته ام.

از همان روزی که شاهد محرومیت خود و هم‌سن‌وسال‌هایم از مکتب شدم، فهمیدم که بخشی از وجودم به تاریکی مطلق تبدیل شده است؛ تاریکی غلیظی که در آن، همان ذره‌ی امید و روشناییِ باقی‌مانده نیز پنهان شد، درست مثل آفتابی که پشت ابرهای تیره گم می‌شود. پیش از آن‌که درهای مکتب بسته شوند، من هر شب برای فردای خودم برنامه‌ریزی می‌کردم و هر روز برای زندگی‌ام می‌جنگیدم تا در مقابل هزاران چالش قد برافرازم؛ ولی امروز در جامعه‌ی ما تلاش کردن، مقاومت کردن، پرانگیزه بودن، خوشحال بودن و جنگیدن برای رویاها به یک جرم تبدیل شده است! امروز هر چقدر تلاش می‌کنم، همه‌چیز مانعم می‌شود؛ محدودیت‌ها، مقایسه‌ها، بی‌عدالتی‌ها و حتی زن بودنم، مثل دیواری بلند جلویم ظاهر می‌شوند.

ولی من بارها چشمانم را بستم، از کنار این سختی‌ها گذشتم و با خود گفتم شاید این‌ها بخشی از مسیر یا چالش‌های طبیعی زندگی من باشند، اما متأسفانه این‌طور نبود. هر روز که می‌گذرد، وضعیت بدتر از دیروز می‌شود؛ رویاهایم کم‌رنگ‌تر می‌شوند، روزها سردتر می‌گردند، آدم‌ها بی‌خیال‌تر می‌شوند و زندگی هم با وجود این همه درد و حسرت، به حالت عادیِ خود برمی‌گردد، تا جایی که حتی خودمان نیز از این‌همه تحمل کردن خسته می‌شویم. امروز انسان‌ها هر چقدر هم فریاد بزنند، کسی صدایشان را نمی‌شنود و درکشان نمی‌کند. من دیگر به نقطه‌ی پایان رسیده‌ام و فهمیده‌ام که داشتن یک زندگی به سبک خودمان و مطابق میل خودمان، در این‌جا جرم است و ما هیچ حق انتخابی نداریم. ما ناچار تصمیم گرفته‌ایم در برابر نابود شدن چیزهایی که حق مسلم ماست و مایه‌ی نفس کشیدن و زنده بودنمان بود، تسلیم شویم، آن‌ها را مثل یک خواب و خیال بدانیم و خاموشانه از کنارشان بگذریم. شاید هنوز این واقعیت را باور نکرده باشیم، اما هیچ‌وقت چنین روزهایی را فراموش نخواهیم کرد و این درد، مثل یک زخم عمیق، جایش تا ابد در قلب‌هایمان خواهد ماند!

با این همه، مدام با خود فکر می‌کنم که چه می‌شد اگر هیچ‌یک از این تلخی‌ها را تجربه نمی‌کردیم؟ چه می‌شد اگر یک زندگی عادی، آرام و بی‌دغدغه می‌داشتیم و شاهد این‌همه سختی و محدودیتِ ظالمانه نبودیم؟

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000