زبانم یاری نمیکرد تا احساسات و حرف دلم را بیان کنم و ناراحتیهایم را با کلام پراکنده سازم. زبانم برایم کافی نبود.
در نوعی گمگشتگی قرار داشتم تا اینکه در 15 دسامبر 2024، جلسهای با «استاد عزیز رویش» داشتم. در لابهلای سخنان مؤثرش، بسیار بر نوشتن تأکید میکرد. چندین بار برایم گفت که باید نوشتن را به یک عادت تبدیل کنم. او میگفت: «بنویس؛ از تجربههایت بنویس، از خاطراتت بنویس، حتی از خاطرات تلخت هم بنویس.»
در آن لحظه تعجب میکردم که چرا استاد اینقدر بر نوشتن من اصرار دارد. اما این سخن او را آویزهی گوشم کردم و هر روز به یادم میآمد که باید نوشتن را آغاز کنم.
یک شب، وقتی به مناسبت «روز پدر» فکر میکردم و اینکه چگونه از پدرم بابت همهی تلاشهایش قدردانی کنم، بغضی گلویم را فشرد. به زحماتش فکر میکردم. در همان لحظه، قلم و دفترچهای را که کنارم بود برداشتم و از احساس قدردانی و علاقهام نسبت به پدرم و رویاهایش نوشتم.
در هنگام نوشتن، احساسی زیبا به من دست داد؛ آنقدر که متوجه گذر زمان نشدم. انگار با دوستی صمیمی صحبت میکردم. یکونیم ساعت گذشت تا نوشتهام را تمام کردم.
شب بعد، نوشتهام را ویرایش کردم و در تلفنم تایپ نمودم. چون اولین متنی بود که نوشته بودم، آن را برای خانوادهام خواندم.
هنگام خواندن، خودم هم شگفتزده شدم. انگار این متن انعکاسی از احساسات درونیام و راهی برای بیان بغضهایم و تبدیل آنها به امید و قدرت درونی بود.
متوجه شدم که دیگران نیز تحت تأثیر قرار گرفتهاند و نوعی احساس مسئولیت در برابر پدرم در وجودشان شکل گرفت. نتیجه این شد که ما باید رویای پدرمان را به واقعیت تبدیل کنیم؛ رویایی که میخواهد فرزندانش را به قلههای موفقیت و شادکامی برساند.
وقتی خواندن متنم تمام شد، پدرم گفت: «فکر نمیکردم تو اینقدر به فکر من باشی و اینقدر دوستم داشته باشی.»
آری، من پدرم را همیشه دوست داشتم، اما نتوانسته بودم این محبت را با رفتار و گفتارم نشان بدهم. نوشتن به من کمک کرد تا بهسادگی و آرامی احساساتم را بیان کنم.
آنجا بود که تازه فهمیدم منظور استاد مهربانم از نوشتن چه بود. او میخواست من با قلم خود رفیق شوم و در هر لحظه از زندگی، احساسات، عواطف و تجربههایم را با آن در میان بگذارم.
اکنون مینویسم. هر شب قلم و دفترچهام را برمیدارم و از زندگیام مینویسم. در آغاز، در یک هفته تنها یک متن مینوشتم، اما حالا میتوانم چهار متن بنویسم.
بسیار خوشحالم که استادم یک دوست همیشگی – قلم – را به من معرفی کرد. حالا بدون نوشتن نمیتوانم بخوابم. این عادت، برایم بسیار مفید و ارزشمند شده است. حتی میتوانم بدون خوردن غذای شب بخوابم، اما بدون نوشتن، خواب به چشمانم نمیآید.
یادداشتهای سادهام کمکم به متنهایی ارزشمند تبدیل شدهاند. همانگونه که در کتاب «اثر مرکب» آمده، کارهای کوچک و پیوسته میتوانند باعث شکوفایی استعداد شوند.
نویسندگی برایم به یک تمرین مؤثر و ارزشمند تبدیل شده است. آری، قلم واقعاً زبان دلم شده است. امروز احساس میکنم قدرتی در قلمم نهفته است و میتوانم با نوشتن به رویاهایم نزدیک شوم.
رویای من این است که صدای زنان افغانستان باشم و فریادهای خاموش آنان را به گوش جهانیان برسانم.
نوشتن برایم یک علاقهی زیباست؛ همان توصیهای که استاد مهربانم همیشه بر آن تأکید میکرد. نوشتن برایم همان آزادی بیانی است که در کلام نمیتوانم داشته باشم. نوشتن، برای من امیدآفرین و ایمانبخش است.
من روزی را تصور میکنم که قدرت قلمم به گوش جهانیان برسد. شاید در گفتار، از بیان احساساتم هراس داشته باشم، اما در نوشتن، همهی دنیای درونیام را آشکار میکنم. این، توانایی من است.
میدانم روزی به نویسندهای آگاه و تأثیرگذار تبدیل میشوم؛ کسی که صدای زنان این سرزمین خواهد شد.
در متنهایی که مینویسم، دنیایی از احساسات، روایتهای زنان و خاطرههای گوناگون نهفته است. با نوشتن، به لحظههای زندگیام معنا میبخشم.
دیدگاهها (1)
دینا جان، سلام.
ممنون که این خاطرهی زیبا را یادآوری کردی. خوشحالم آن گفتوگوی کوتاه، در وجود تو به جرقهای روشن بدل شد و از دل آن، راهی چنین قشنگ، پربار و امیدبخش را باز کردی..
شاهد نوشتههایت هستم. این همه نوشته که در شیشه میدیا و هشت صبح و سایر صفحات اجتماعی و وبسایتها نشر شده اند، در این مدت کوتاه، فقط یک آمار نیست؛ نشانهی پشتکار، باور، رشد و پیدا کردن صدای خودت است. تو حالا فقط دربارهی رؤیای نویسندهشدن حرف نمیزنی؛ آن را زندگی میکنی.
به نوشتن ادامه بده. نوشتههایت را جمع کن، مرتب بساز و روزی آنها را در قالب یک کتاب، هم به خودت هدیه کن و هم به همنسلان و مخاطبانت. وقتی تجربهی شخصی تو به کتاب بدل میشود، دیگر تنها مال خودت نمیماند؛ به چراغی برای دیگران نیز تبدیل میشود.
راهت روشن، قلمت روان و صدایت ماندگار باد.
ارسال دیدگاه