میخواهم بار دیگر کلمات را آذین کنم و از رویاهایی بنویسم که دیگران آن را دستنیافتنی میدانند و فکر میکنند که این آرزوها هرگز به واقعیت مبدل نخواهند شد. هر روز بعد از مکتب در افکارم غرق میشدم و آنقدر به آینده میاندیشیدم که فرصت تخلیهی ذهنم را از خود ربوده بودم.
در یکی از روزها، زمانی که تازه از خانه به قصد مکتب بیرون شده بودم، دختری را دیدم که با لباس خاکپُر روی زمین افتاده بود. دخترک با صدای خیلی بلند گریه میکرد و میگفت: «پاهایم درد میکند.» اما به جز من هیچ کس دیگری آنجا نبود. خیلی دلم میخواست که به او کمک کنم، ولی فقط توانستم او را از زمین بلند کنم. دیدن چهرهی اشکآلود دخترک و اینکه چقدر درد میکشد برای من خیلی سخت بود. من هرگز نمیتوانستم ببینم کسی ناراحت است یا از بیماری درد میکشد. بعد از آن فهمیدم که من باید داکتر شوم تا بتوانم به دیگران کمک کنم.
این برای من بزرگترین و زیباترین رویایم بود؛ رویایی که با تحققش میتوانستم جان چندین فرد را نجات دهم. این آرزو برایم آنقدر دوستداشتنی و خواستنی بود که میخواستم با دیدن ویدیو و خواندن معلومات در مورد امراض، کمکم با جهان طب آشنا شوم. چندین سریال طبی را تماشا کردم؛ سریالهایی که داکتران موفق امراضی را تداوی میکردند که نادر و لاعلاج بودند. من هم میخواستم با چپن سفید، زندگی آنانی را نجات دهم که امید به زندگی را از دست دادهاند و فکر میکنند که دیگر راه نجاتی ندارند.
حالا بعد از گذشت پنج سال از آن آرزو، هنوز به رویاها و آرزوهایم باور دارم. من میدانم که اگر در مکان حضوری درس خوانده نتوانم، حداقل میتوانم به صورت آنلاین درس بخوانم و بعد از پایان دورهی درسی در یک شفاخانه کار کنم؛ جایی که میتوانم انسانهای زیادی را ببینم، درک کنم و از همه مهمتر امید از دسترفتهشان را دوباره زنده کنم. من به خوبی فهمیدهام که داکتری همان رویایی است که میتوانم با آن دنیایم را دگرگون کنم، زندگی را با تداوی مریضان معنی کنم و به انسانهای زیادی کمک کنم؛ کسانی که به اندازهی دوستانم به آنها ارزش قائلم و برای نجات جانشان حاضرم با تمامی مشکلات مبارزه کنم، ولی تمام تلاشم را کنم که آنها را نجات دهم.
بارها از مردم در مورد این شغل شنیدهام و هر از گاهی هم مورد تمسخر قرار گرفتهام. مردم به من میگویند که این رویا، دستنیافتنی باقی میماند. هر بار که این کلمات را میشنوم، نیروی عجیبی در من پدیدار میشود و مرا وادار میکند تا بیشتر از قبل برای رسیدن به آنها اقدام کنم و بیشتر از قبل به آنها ایمان آورم.
ما دختران در اینجا با وجود تمام محدودیتها به آرزوهای ما باور داریم که میتوانیم گلهای شکوفای زندگانی باشیم. در جایی که روییدن برای ما خطرناک است؛ ولی ما همچنان میروییم و به همه نشان میدهیم که زیباترین گلها در سختترین شرایط رشد میکنند. ما در اینجا از رویاهای ما سپر میسازیم؛ سپر محافظی که از ما در مقابل تمامی خطرات محافظت میکند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه