من از درد به نوشتن پناه آوردم

همه‌ در مجلسی نشسته بودیم. همه مشغول بگو و بخند و حرف زدن و لذت بردن از مجلسی بودند که بیشترِ دوستان و آشنایان در آن حضور داشتیم. جوانان در یک سمت بودند و اشخاص مسن در سمت دیگر مشغول بحث و گفتگو. گاهی در مورد سیاست و گاهی هم اقتصاد می‌گفتند. جمع جوانان که شامل دختران بود هم در مورد چیزهایی که به نظرم جالب نبودند، صحبت می‌کردند.

پسرانِ جمع هم آن‌قدر حضور نداشتند؛ خوب اینجا افغانستان بود و مردم فقط در خانه‌های‌شان کمی آداب و نزاکت سرشان می‌شد، هر چند آداب و نزاکت در این چیزها نیست. گذشته از این بحث‌ها، به نظر مردم بد می‌رسید که دختران و پسران با هم بنشینند و بگویند و بخندند. من هم کمی دورتر از همه، غرق در خیالات خودم نشسته بودم؛ شاید چون حال و حوصله‌ی بگو و بخند را نداشتم.

دلم می‌خواست به خانه‌ی خود بروم و در گوشه‌ای از اتاق کوچکی که داشتیم بنشینم و بنویسم. یا رمان جدیدی یا هم کتابی بخوانم، شاید هم بنویسم. یا نه، می‌توانستم به خانه بروم و در آشپزخانه‌ی کوچک و نقلی‌ خود که چندان مجهز نبود و با یک موکت نازک پوشیده شده بود، دراز بکشم؛ همان جایی که در آن فارغ بودم از هیاهو و می‌توانستم با خیال راحت به رؤیاها و هدف‌هایم فکر کنم.

ناگهان نازنین، یکی از دختران جمع، آمد و کنارم نشست. از من درباره‌ی کارهایم پرسید و گفت: «شنیده‌ام این روزها مقاله می‌نویسی.» گفتم: «بله، درست شنیده‌ای.» گفت: «چرا به جای اینکه خودت را سردرد کنی و پشت کامپیوتر یا موبایل بنشینی تا بنویسی، کار دیگری نمی‌کنی؟ مثلاً بیا با ما در دورهمی‌ها شرکت کن. مگر از نوشتن چه عایدت می‌شود؟ چرا می‌نویسی؟»

همین سؤال کوتاه، گویا مرا به جهان دیگری پرت کرد. با خودم گفتم: من می‌نویسم و از درد به نوشتن پناه می‌آورم. قلم و کتاب یا نوت‌پدِ موبایلِ همراهم، مرا بیشتر از همه درک می‌کند و مرا قضاوت نمی‌کند. نه خودم را، نه کارهایم را و نه خواسته‌هایم را مورد تایید یا رد قرار می‌دهد. من اگر بخواهم بگویم، خیلی‌ها مرا سرزنش می‌کنند، خیلی‌ها مورد تمسخر قرار می‌دهند، خیلی‌ها مرا قضاوت خواهند کرد و هزاران خیلی و اما و اگرهای دیگر.

اگر بنویسم، نه قلم چیزی می‌گوید و نه دفترچه‌ام. آن‌ها چون دوستی خوب به دردهایم گوش می‌دهند و آن‌ها را می‌نویسند. آن‌هم بدون قضاوت. ما انسان‌ها همیشه نیاز نداریم چیزی بشنویم، فقط نیاز داریم کسی صدای ما را و درد ما را بشنود. این روزها نوشتن برایم پناه شده است. قلم و دفترچه‌ام و گاهی هم موبایل همراهم، پناهگاه امنی است که به دردهایم درد جدیدی اضافه نمی‌کند و اتفاقاً با نوشتن، از دردهایم اندکی کاسته می‌شود.

به نازنین گفتم: «نوشتن مرا از چیزهایی که در اطرافم رخ می‌دهد و آزاردهنده است، دور می‌کند.» شاید به نظرش خوش نیامد، شاید هم عجیب به نظر رسیده بود. از کنارم بدون حرف دیگری برخاست و رفت و مرا با حرف‌های جدیدی در ذهنم تنها گذاشت. با خودم فکر کردم و گفتم انگار این روزها چیزی جز نوشتن ندارم؛ نه دوستی، نه یار و یاوری و نه همدردی. چه خوب است این نوشتن، این پناه آوردن و این پناه دادن.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000