نان و زخم‌های پنهان جهان ما

کنار مادرم نزدیک تنور که نان می‌پخت، برای کمک ایستاده بودم. عطر و بوی نان صحن حویلی را فرا گرفته بود. به نان که نگاه می‌کنم، چه واژه ساده‌ای است؛ اما چه روایت‌های سنگین و رنج‌های ناشنیده‌ای را در خود پنهان کرده است! به خاطر همین نان، جایی از جهان جنگ است، کسانی از نداشتن همین نان مرده‌اند و کودکی به خاطر نان از تمام رؤیاهایش گذشته و در گرمای تابستان دنبال همین نان، خسته و افسرده زحمت می‌کشد. کودکی‌اش را پشت کراچی‌های شهر جا گذاشته و به جای اینکه مداد و دفتر به دست بگیرد، ابزار کار را در آغوش می‌گیرد.

تا لقمه‌ای از نان را می‌خواهم بخورم، صحنه‌های دردناک از کودکان و مردم گرسنه یادم می‌آید که ایمان‌شان به خداوند و دعای‌شان نان است. قلبم می‌تپد برای کسانی که از گرسنگی لب‌های‌شان می‌لرزد و نای خندیدن ندارند. ویدیو پدری را به یاد می‌آورم که می‌گفت: «پیش فامیلم شرمنده‌ام، امروز اگر فرزندانم گرسنه بمانند، چگونه به صورت‌شان نگاه کنم؟ هر روز خانمم می‌گوید تو نامرد هستی که به خانه‌ات نان نداری». آن مرد با چشمان نمناک، مردانگی‌اش به خاطر همین نان زیر سؤال می‌رود. داستان فقر و نداشتن نان، حکایتی جان‌سوز در کشور من است. اینجا نان نداشتن مادری را مجبور می‌کند تا فرزندش را بفروشد تا بتواند زنده بماند و جوانی را مجبور می‌کند تا از تعلیم دست بردارد و به جای سرمایه‌گذاری روی ذهن‌اش، سراغ نان برای فامیلش باشد.

همان نانی که دخترک با موهای نامرتب و نگاه‌های خسته و افسرده به دیوار تکیه داده بود و منتظر بود کسی کفش‌هایش را برای رنگ کردن بیاورد. دست‌هایش پیش از سن و سالش پژمرده، زخمی و ترک‌خورده شده بود. شادی روزانه او با شمارش دقایق نیست، بلکه با شمارش نان‌هایی بود که می‌توانست بخرد. نان در گلویم گیر می‌کند، مجبورم آب بنوشم تا سنگینی این درد را هضم کنم. جایی دیگر از جهان هزاران دالر برای پذیرایی از رئیس‌جمهور و دیگر وزرا مصرف می‌شود؛ اما آنجا هیچ‌کس نگران این نیست که شاید قسمت کوچکی از این پول، گرسنگان را سیر کند. کجا شد جهانی که داد از حقوق بشر و حقوق انسانی می‌زند و همه را به تماشا نشانده است؟ اینجاست که نان روایت کرامت انسان است. سفره‌های خالی تنها یک انسان را گرسنه نمی‌سازند، بلکه امید، آرامش و انسانیت هم گرسنه می‌مانند.

هر بار که بوی نان تازه در خانه می‌پیچد، به این می‌اندیشم که چه بسیار خانه‌هایی هستند که روزهاست بوی نان را حس نکرده‌اند. برای بسیاری از مردم، نان دیگر یک خوراک ساده نیست، آرزویی است که شاید هر روز به آن نرسند. دردناک‌تر آن است که در دنیایی با این همه ثروت و پیشرفت، هنوز انسان‌هایی شب را با شکم گرسنه به صبح می‌رسانند و کودکان بسیاری قربانی فقر و نابرابری می‌شوند. چه حکایت غم‌انگیزی است که نبود نان شود تمام نگرانی یک مادر، آرزوی یک پدر و حسرت یک کودک.

در کوچه‌های شهر، چهره‌هایی را می‌بینم که نگاه‌شان از خستگی خاموش شده است: زنانی که با دستان پینه‌بسته برای لقمه‌ای نان تلاش می‌کنند، پیرمردانی که سال‌ها کار کرده‌اند اما امروز حتی توان خرید یک قرص نان را ندارند و غم پیدا کردن نان پیرشان کرده است و کودکانی که به جای خنده، صدای التماس‌شان در چهارراه‌ها شنیده می‌شود. انگار فقر، رنگ کودکی را از صورت‌شان ربوده و آنان را سال‌ها بزرگ‌تر از سن واقعی‌شان کرده است.

امیدوارم روزی برسد که سفره‌ها خالی نباشند، روزی که هیچ مادری از شرمندگیِ خالی بودن سفره‌اش نرنجد، نان، قصه‌ای از عطر گندم و دست‌پخت خوش‌طعم مادر باشد، هیچ پدری مردانگی‌اش را با تکه‌ای نان نسنجد و هر شب با بوی خوب نان وارد خانه شود. آرزو دارم جهانی ساخته شود که نان نماد گرسنگی و رنج نباشد، بلکه بوی امید، عدالت، آرامش و زندگی بدهد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000