اعتماد (۵۹)- چشم در چشمِ توفان؛ می‌بینیم و می‌ایستیم!

یادداشت پیشین را درست در همان لحظه توقف دادم که هنوز توفان به‌تمامی نرسیده بود. کابل پر از تفنگ بود، پر از مدعی، پر از فاتح و خاطره و ترس؛ اما هنوز شهر به میدان جنگ تمام‌عیار تبدیل نشده بود. هنوز مأمور نظام گذشته می‌توانست به مجاهد تازه‌آمده اعتماد کند و پشت میز خود برگردد. هنوز قوماندان‌هایی که فردا در برابر هم سنگر می‌گرفتند، از دوستی‌های قدیم حرف می‌زدند، هنوز کابل، با همان تعبیر قشنگ سید هادی، «در پیروزی با ما شریک بود».

من و هم‌نسلانم نیز از پشاور و ایران و هزاره‌جات به سوی همین کابل آمده بودیم. مزاری گفته بود: «برگردید؛ ما حرف مردم خود را در داخل می‌زنیم.» در آخرین لحظه‌های «آرامش قبل از توفان»، دوباره به همان جمله برمی‌گردم. شاید تمام این فصل را نوشته‌ام تا سرانجام معنای همین جمله را روشن کنم: «داخل» کجا بود؟

وقتی مزاری این حرف را می‌زد، ظاهراً منظورش روشن بود: دیگر پشاور جای حرف‌زدن نیست. اما برای مردمی که تاریخ‌شان را می‌دانستند، «داخل» فقط کابل نبود. داخل، قدرت بود. داخل، دولت بود. داخل، روایت رسمی افغانستان بود. داخل همان خانه‌ای بود که بسیاری از نسل‌های ما یا پشت دروازه‌اش ایستاده بودند یا اگر فردی از میان‌شان داخل شده بود، ورود او به معنای ورود جامعه‌اش محسوب نمی‌شد.

این مسأله تنها برای هزاره نبود. در بسیاری از جوامع حاشیه‌نشین، حتی وقتی فردی از آن جامعه به قدرت می‌رسد، در نگاه عمومی او دیگر «از آن‌ها» نیست؛ استثنایی است که قاعده را نقض نمی‌کند. کشتمند وزیر بود، اما هزاره همچنان بیرون دروازه بود. مسأله‌ای که مزاری مطرح کرد، ساختاری بود: نه یک چهره، بلکه یک جامعه. نه یک صندلی در دربار، بلکه به رسمیت شناختن جامعه به عنوان بازیگر سیاسی. این تفاوت در ظاهر ظریف است، اما در عمل همه‌چیز را تغییر می‌دهد.

هزاره در افغانستان وزیر دیده بود. صدراعظم دیده بود. جنرال و استاد و مأمور بلندرتبه دیده بود. سلطانعلی کشتمند سال‌ها در یکی از بلندترین مقام‌های حکومت قرار داشت. اما پرسشی که مزاری مطرح می‌کرد، از جنس دیگری بود: مسأله دیگر فقط این نبود که یک هزاره در قدرت باشد. مسأله این بود که هزاره به عنوان یک مردم در ساختار قدرت به رسمیت شناخته شود.

تفاوت این دو، در نگاه اول کوچک به نظر می‌رسد؛ اما تمام معنای سیاست در همین فاصله نهفته است: یک فرد می‌تواند به لطف حاکم وارد دربار شود؛ اما یک جامعه وقتی وارد می‌شود که حق داشته باشد. فرد را می‌توان فردا برکنار کرد؛ اما حق را، اگر به رسمیت شناخته شده باشد، نمی‌توان با تغییر سلیقه‌ی حاکم از میان برد. فرد ممکن است وزیر شود و مردمش همچنان رعیت بمانند؛ اما وقتی جامعه خود را صاحب حق بداند، رابطه‌اش با قدرت، رابطه‌ی رعیت و ارباب نیست.

***

استاد یونس طغیان ساکایی از آدم‌هایی است که نگاهش در این زمینه برایم اهمیت خاصی دارد؛ چون او از درون سازمان نصر یا حزب وحدت نیامده بود. از جهان جهاد هم نیامده بود. عضو حزب دموکراتیک خلق بود، استاد دانشگاه بود و از لحاظ مذهبی هم هزاره‌ی سنی بود. وقتی چنین آدمی مزاری را می‌بیند، نگاهش برای شناخت اثری که مزاری بر بیرون از حلقه‌ی هواداران خود می‌گذاشت، ارزش ویژه‌ای پیدا می‌کند.

استاد ساکایی سال‌ها بعد از دیداری یاد کرد که همراه رضا مسکوب به علوم اجتماعی رفت و مزاری را دید. کابل دیگر آن شهر روزهای نخست نبود. جنگ بخش بزرگی از غرب کابل را خالی کرده بود. وقتی به خوشحال‌خان رسیدند، منطقه «به یک مرده‌خانه می‌ماند». از میان همین تصویر ویران به علوم اجتماعی می‌رسند. در دفتر مزاری فرش چندانی نبود؛ یک میز کوچک و چند چوکی چوبی. مردانی با لباس پلنگی مسلح در اطراف. مزاری با چپن روی شانه از آن دو استقبال کرد.

استاد ساکایی از این دیدار قصه‌ای می‌کند که نشان می‌دهد مزاری در همان روزهای دشوار نیز نگاهش به آینده بود. در میان گفت‌وگو، صحبت از جنگ و آینده‌ی افغانستان شد. مزاری با اطمینانی که ساکایی آن را «غیرمعمول» می‌دید، از آینده‌ی مشارکتی حرف می‌زد. وقتی ساکایی از او پرسید که در این شرایط جنگی چگونه می‌توان امیدوار بود، مزاری چیزی گفت که حدود مضمونش این بود: «ما آمده‌ایم که بمانیم. این مردم نخواهند رفت. باید راهی پیدا کنیم که با هم باشیم.» ساکایی می‌گفت همین اطمینان در صدا و کلام مزاری بود که او را از بسیاری رهبران دیگر متمایز می‌کرد.

تصویری که ساکایی از مزاری ارایه می‌کند، تصویر یک رهبر پیروز در قصر و دفتر مجلل نیست؛ تصویر رهبر قومی است که در دل شهری جنگ‌زده، در اتاقی ساده نشسته و هنوز درباره‌ی جنگ، حق و آینده حرف می‌زند. وقتی از ساکایی پرسیدم مزاری را در آن دیدار چگونه می‌دید، جوابش برایم ماندگار بود: «والله در نظر من با یک رهبر هزاره می‌دیدم. یعنی نه با یک فرد جهادی.» بعد اضافه کرد که مزاری پس از ارایه‌ی «شعارهای زیبای خود» او را نیز وادار کرده بود بیشتر فکر کند و گفت: «مزاری واقعاً یک شخصیت بزرگ بود.»

دلیل این داوری فقط شجاعت نظامی مزاری نبود. چیزی در حرف و رفتار او دیده بود که با دیگر رهبران جهادی فرق داشت: «ما از زبان مزاری شنیده بودیم که من وزارت نمی‌خواهم. همه‌ی وزارت‌ها را به کسانی بدهید که شایستگی‌اش را داشته باشند. ما می‌خواهیم که در قدرت شریک باشیم.» بعد خودش برای این حرف تصویر زیبایی می‌سازد: «مردم افغانستان همیشه بیرون دروازه بودند. در داخل دروازه یک چند می‌رفتند… و مزاری آمد و یک‌باره گفت که نه، این‌طور صحیح نیست. ما هم در داخل خانه می‌رویم و ما در همان‌جا می‌نشینیم؛ اما در آن‌جا قدرت را چنان تقسیم می‌کنیم که حق به حق‌دار برسد.»

وقتی این حرف استاد ساکایی را شنیدم، دوباره همان جمله‌ی مزاری در ذهنم زنده شد: «حرف مردم خود را در داخل می‌زنیم.» داخل. داخل خانه. هزاره قرار نبود پشت دروازه بایستد تا هر از گاهی یکی از بزرگان حکومت لطف کند و کسی از میان‌شان را داخل ببرد. قرار بود خودش صاحب سهم خود در خانه‌ی مشترک تلقی شود. این تفاوت کوچک، تمام منطق مزاری را برایم توضیح می‌دهد.

هرچه بیشتر به این دیدگاه فکر می‌کنم، بیشتر می‌فهمم که چرا مزاری برای خیلی‌ها ناآشنا بود. سیاست هزاره در تمام تاریخ معاصر افغانستان، در دو قالب تعریف می‌شد: یا کسانی که با قدرت مرکزی همراه می‌شدند و از طریق آن مقام می‌گرفتند؛ یا کسانی که در کوه و دره در برابر آن قدرت می‌جنگیدند. مزاری قالب سومی را آورد: نه تسلیم، نه فقط جنگ؛ بلکه مشارکت از موضع حق. درک این نکته‌ی ظریف برای هر دو طرف دشوار بود. برای مرکز قدرت دشوار بود، چون دیگر نمی‌شد با لطف و عطا مسأله را حل کرد. برای بخشی از جامعه‌ی هزاره نیز دشوار بود، چون سال‌ها تجربه‌ی شکست و خشونت آنان را به سوی واکنش‌های دفاعی یا انتقامی سوق می‌داد. اما مزاری می‌گفت نه تسلیم می‌شویم و نه انتقام می‌گیریم؛ حق می‌خواهیم. این میان‌راه دشوارترین مسیر بود.

***

استاد ساکایی بر این نکته تأکید می‌کرد که پیش از مزاری نیز بحث هویت هزاره وجود داشت. اما چیزی در مزاری متفاوت بود. می‌گفت وقتی این حرف‌ها را از کسی می‌شنید که چهارده سال جهاد کرده بود، اثر دیگری داشت: «یک وقتی که ما از زبان یک کسی که همیشه جهاد کرده، این گپ را می‌شنیدیم، جذابیت داشت. یعنی او به تمام ۱۴ سال جهاد خود پشت پا می‌زند و می‌آید، یک شعار دیگر را مطرح می‌کند. این جالب بود و واقعاً به دل‌ها می‌نشست.» و بعد جمله‌ای گفت که برای فهم اثر تاریخی مزاری از هر تحلیل پیچیده‌ای رساتر است: «ما امیدوار شدیم برای این‌که بالاخره ما به عنوان یک ملیت شناخته می‌شویم.»

شناخته‌شدن؛ گاهی تمام درد یک جامعه در همین واژه خلاصه می‌شود. وقتی جامعه شناخته نمی‌شود، جمعیتش آمار نیست، سهمش حق نیست، تاریخش روایت ملی نیست، مرگش فاجعه‌ی ملی نیست. مزاری برای جامعه‌ای که مدت‌ها در حاشیه بود، پیش از هر چیز زبان شناختن خود را فراهم کرد. به هزاره نگفت فقط مظلوم بوده‌ای؛ گفت حق داری. این دو بسیار فرق می‌کند: مظلوم می‌تواند منتظر ترحم باشد. صاحب حق مطالبه می‌کند.

در همین نقطه است که نقش مزاری را در «اعتماد» می‌فهمم. جامعه‌ای که برای مدت طولانی تحقیر شده باشد، پیش از آن‌که به دیگران اعتماد کند، باید به خودش اعتماد پیدا کند. جامعه‌ای که باور کرده ناتوان است، به‌سادگی وارد رابطه‌ی برابر نمی‌شود. مزاری چیزی را در روان جامعه آزاد کرد که شاید از بسیاری تصمیم‌های نظامی و سیاسی‌اش مهم‌تر بود: احساس قابلیت. این‌که ما هم می‌توانیم حرف بزنیم. می‌توانیم مطالبه کنیم. می‌توانیم در میز مذاکره بنشینیم. می‌توانیم به جای این‌که از کلکین قدرت چیزی برای‌ ما انداخته شود، از دروازه وارد شویم.

اما همین‌جا یک خطر بزرگ نیز وجود دارد. اعتماد به خود اگر به نفرت از دیگری تبدیل شود، آزادی نمی‌آورد؛ فقط جای حاکم و محکوم را عوض می‌کند. مزاری در همین نقطه با آزمونی دشوار روبه‌رو بود. او باید جامعه‌ای را که زخمش را به یاد آورده بود، از انتقام به حق می‌برد. باید هویت را بیدار می‌کرد، بی‌آن‌که هویت به دشمنی قومی تبدیل شود. باید می‌گفت «هزاره باشید»، اما همزمان توضیح می‌داد که هزاره‌بودن به معنای دشمن‌بودن با پشتون و تاجیک نیست. این کار ساده نیست. حتی امروز ساده نیست.

در یکی از سخنرانی‌هایش، مزاری این توازن را با وضوح بیان کرده است. از یک طرف از مقاومت در برابر تبعیض حرف می‌زند و از طرف دیگر می‌گوید: «ما می‌خواهیم در همین وطن با شما زندگی کنیم.» این «با شما» در یک زمینه‌ی جنگی اهمیت بسیار دارد. جنگ زبان جداسازی دارد: ما و آنان. مزاری می‌کوشید زبان دیگری بیاورد: ما که با یکدیگر زندگی می‌کنیم، اما در آن «باهم‌زیستن» حق برابر می‌خواهیم. این حرف در ظاهر آرمانی است؛ اما اگر به جمعیتی توجه کنیم که جهاد آن‌ها را زیر یک سقف جمع کرده بود، طرح این گفتمان در آن لحظه‌ی خاص، شجاعت متفاوتی می‌خواست.

***

مزاری بعدها، پس از آن‌همه جنگ و پس از فاجعه‌ی افشار، جمله‌ای گفت که برای من یکی از مهم‌ترین معیارهای فهم سیاستش است. در حالی که می‌توانست با استفاده از خشم مردم، تمام پشتون‌ها یا تمام تاجیک‌ها را دشمن معرفی کند، گفت: «قدرت‌طلبی و انحصارطلبی… متعلق به این نژاد و آن نژاد نیست.» بعد با اشاره به عبدالرحمان گفت: «درست است که عبدالرحمان ۶۲٪ مردم ما را از بین برده است، ولی عبدالرحمان و خاندان عبدالرحمان از بین برده است، نه همه‌ی پشتون‌ها.» و درباره‌ی افشار گفت: «این جنایت… توسط مسعود بوده، نه همه‌ی تاجیک‌ها.»

منطق این سخن که «تفکیک مجرم از قوم» است، در لحظه‌ی خشم بسیار دشوار است. وقتی جامعه‌ای زخمی است، ساده‌ترین سیاست این است که به او یک دشمن کلی بدهی. اما مزاری می‌دانست که وقتی دشمنی ملیت‌ها دامن زده شود، جامعه‌ی زخم‌خورده‌ی هزاره نیز وارد همان قاعده‌ای می‌شود که تمام تاریخ از آن شکایت داشته است. اگر عبدالرحمان مساوی پشتون شود، هزاره باید تمام پشتون‌ها را دشمن وجودی بداند. اگر مسعود مساوی تاجیک شود، جنگ شیعه و سنی دیگر پایان ندارد. این همان قاعده‌ای است که در «بازی‌های گرسنگی» کاپیتول بر آن بنا می‌زند: تریبیوتِ قربانی قربانی دیگر را می‌بیند، نه کاپیتولی را که هر دو را در میدان انداخته است.

همین منطق در جمله‌ی دیگری از مزاری روشن‌تر می‌شود: «در افغانستان دشمنی ملیت‌ها فاجعه است. در افغانستان برادری ملیت‌ها مطرح است. حقوق ملیت‌ها یعنی برادری ملیت‌ها.» بعد مثال می‌زند که «دو برادری که در یک خانه زندگی می‌کنند، برای‌شان حق قائل‌اند که در این خانه من هم حق دارم، آن هم حق دارد. این برادری است نه دشمنی.»

باز هم خانه. در تمام این قصه، تصویر خانه به یکی از مهم‌ترین استعاره‌ها تبدیل می‌شود. برادری فقط وقتی معنا دارد که حق وجود داشته باشد. دو برادر اگر زیر یک سقف زندگی کنند و یکی بگوید تمام خانه مال من است، نام این رابطه هرچه باشد، برادری نیست.

***

درست از همین‌جا وجه دشوارتری از سیاست در مقایسه با اخلاق ظاهر می‌شود. گفتن این‌که همه برادرند، آسان است. مشکل از وقتی آغاز می‌شود که بپرسی: سهم هر برادر چقدر است؟ چه کسی تعیین کند؟ در افغانستان ۱۳۷۱ هیچ قاعده‌ی پذیرفته‌شده‌ای برای پاسخ به این پرسش وجود نداشت. همه از برادری حرف می‌زدند، اما وقتی پای قدرت می‌رسید، برادری به عدد تبدیل می‌شد: چند وزیر؟ چند جنرال؟ کدام وزارت؟ چه کسی اردوی کابل را کنترل کند؟

مزاری اگر می‌خواست «حقوق ملیت‌ها» را از شعار بیرون کند، باید آن را به قاعده‌ی توزیع قدرت تبدیل می‌کرد. درست همین‌جا مقاومت شروع می‌شد. یکی از نخستین نمونه‌ها مسأله‌ی معرفی کسانی مانند جنرال خداداد، عبدالواحد سرابی و یعقوب لعلی برای پست‌های دولتی بود که حزب وحدت در دولت مجددی به دست آورده بود.

جالب است که اعتراض تنها از بیرون حزب وحدت نبود. در میان مجاهدان خود ما نیز نارضایتی وجود داشت. سید هادی از جلساتی یاد می‌کند که بعضی می‌پرسیدند: «ما چهارده سال جهاد کرده‌ایم؛ مگر در میان مجاهدین آدمی نیست که یک پست دولتی را اداره کند؟» اگر خود را در ذهن آن مجاهد بگذاریم، اعتراضش قابل فهم است. چهارده سال در کوه بوده. رفیقش کشته شده. جوانی‌اش در جهاد گذشته. حالا پیروزی آمده، اما وزارت را کسی بگیرد که شاید در اداره‌ی دولت قبلی بوده است؟ پس سهم مجاهد چه می‌شود؟

درست همین‌جا مزاری با یکی از دشوارترین کارهای رهبری روبه‌رو بود: باید به مجاهد پیروز می‌گفت دولت غنیمت جهاد نیست. این حرف بسیار دشوار است. در جبهه، سابقه‌ی جنگ امتیاز است. در دولت، توانایی اداره باید معیار باشد. استاد ساکایی از بیرون فضای جهاد این اهمیت را بهتر می‌دید و می‌گفت: «این جرأت می‌خواهد.» او با یادآوری مزاری، به معرفی کسانی اشاره می‌کرد که سابقه‌ی کار با حزب دموکراتیک خلق داشتند و می‌گفت همین را یکی از چیزهایی می‌دانست که «مزاری را نسبت به همه ممتاز می‌ساخت.»

برای من، «اعتماد» در همین‌جا یک معنای دیگر پیدا می‌کند. رهبر زمانی اعتماد می‌سازد که حرفش برای خودش هزینه داشته باشد. اگر بگوید شایستگی مهم است، اما همه‌ی مقام‌ها را میان یاران وفادارش تقسیم کند، حرفش شعار است. اما وقتی بخشی از مجاهدان خودش ناراضی‌اند و او باز هم آدم غیرجهادی معرفی می‌کند، یعنی حاضر است از سرمایه‌ی داخلی خود هزینه کند تا قاعده‌ی دیگری را جا بیندازد. اعتماد، شاید پیش از هر چیز، کوتاه‌شدن فاصله‌ی میان سخن و عمل است.

در تمام دوران‌های گذار سیاسی، این معضل تکرار می‌شود. وقتی حکومت جدید می‌آید، دو نیرو با هم در کشمکش‌اند: نیروی «شایستگی» که می‌گوید بهترین آدم برای هر پست انتخاب شود و نیروی «وفاداری» که می‌گوید آنانی که جنگیدند و فداکاری کردند، اول در نظر گرفته شوند. هیچ‌کدام از این دو نیرو کاملاً اشتباه نیست. وفاداری و جانفشانی باید ارزش داشته باشد. اما دولت‌داری نیاز به مهارت دارد و مهارت‌داشتن لزوماً با سابقه‌ی جهادی همراه نیست. تفاوت مزاری در این بود که او می‌توانست هم به جهادی بگوید جهادت ارزشمند بود و هم بگوید این وزارت نیاز به تخصص دارد. این دو را با هم نگه داشتن، در آن فضای داغ پس از پیروزی، یکی از دشوارترین کارهای رهبری بود.

***

حزب وحدت یک دستگاه منظم نبود که هرچه رهبر گفت، همه اجرا کنند. خود حزب میدان کوچک‌تری از همان افغانستان بود. گروه‌های «منحله» هنوز در ذهن و رابطه‌ی آدم‌ها زنده بودند. قوماندان‌های جبهه شبکه‌های خود را داشتند. گارنیزیون کابل که توسط شیر حسین مسلمی و همراهان جهادی او اداره ‌می‌شد، تصور خاصی از قدرت خود داشت. خیلی‌ها از جنگ آمده بودند و تصور می‌کردند کسی که تفنگ بیشتری دارد، حرفش نیز باید بیشتر شنیده شود.

سید هادی وقتی از گارنیزیون کابل قصه می‌کند، بخشی از این آشفتگی را زنده می‌سازد. می‌گوید بعضی از مجاهدین برای خود رسالتی بسیار بزرگ قائل بودند؛ فکر می‌کردند باید نه فقط ساحه‌ی خود، بلکه بی‌نظمی نیروهای دیگر احزاب را نیز در سطح کابل مهار کنند. سید هادی از شنیدن این بلندپروازی‌ها در یک جلسه به حیرت افتاد و پرسید: «آیا امام زمان ظهور کرده است؟» اعضای جلسه صلوات فرستادند. دوباره پرسید: «راستی خواب می‌بینم یا واقعاً امام زمان ظهور کرده است؟» و بعد توضیح داد که اگر ما تصور کنیم می‌توانیم نیروهای جمعیت و جنبش و حرکت را نیز امر و نهی کنیم، باید با همه بجنگیم.

در چنین فضایی، مزاری باید همزمان دو میدان را مدیریت می‌کرد: میدان بیرون و میدان درون. سید هادی درباره‌ی مزاری می‌گفت: «دار و ندار ما مزاری بود که از کودکی دوران‌دیده شده بود، گرم و سرد روزگار دیده بود و پخته شده بود. شکست و پیروزی را تجربه کرده بود. مطالعه کرده بود و از تاریخ درس گرفته بود.» رهبری مزاری فقط مذاکره با مسعود و ربانی نبود. شاید بخشی از دشوارترین کارش این بود که جامعه‌ی مسلح خودش را نیز با سیاست آشنا کند.

این گذار از جهاد به سیاست برای همه‌ی مجاهدین دشوار بود، نه فقط در حزب وحدت. اما حزب وحدت به دلایل تاریخی، با فشار مضاعفی روبه‌رو بود. جامعه‌ای که سال‌ها در حاشیه بوده، وقتی قدرت پیدا می‌کند، اشتیاق فراوانی برای جبران داشتن و دیده‌شدن دارد. این اشتیاق می‌تواند هم انرژی بسازد و هم خطر. اگر درست هدایت شود، جامعه را به حرکت وامی‌دارد. اگر کنترل نشود، به نارضایتی و درگیری داخلی تبدیل می‌شود. مزاری باید این انرژی را می‌گرفت و آن را از مسیر خشم به مسیر سیاست هدایت می‌کرد؛ هم در برابر بیرون، هم در داخل خودش.

***

از میان خاطرات سید هادی، دو تصویر کوچک را دوست دارم؛ چون مزاری را از سکوی بزرگ تاریخ پایین می‌آورد و به یک انسان تبدیل می‌کند. می‌گوید وقتی اوضاع آرام بود و به دفتر علوم اجتماعی تلفن می‌کردیم، معمولاً یکی از سکرترها تلفن را جواب می‌داد؛ اما «در شرایط جنگی، اولین زنگ که می‌خورد، گوشی را خود استاد برمی‌داشت و جواب می‌داد.»

این صحنه شاید در تاریخ رسمی کوچک باشد، اما برای من نیست. رهبری همیشه پشت تریبون اتفاق نمی‌افتد. گاهی شکلش همین است: وقتی جنگ شروع شد، اولین زنگ تلفن را خودت جواب بدهی. در لحظه‌ای که دیگران دنبال رهبر می‌گردند، رهبر پشت دیوار تشریفات پنهان نباشد.

خاطره‌ی دیگر از روزی است که سید هادی برای دیدن مزاری به علوم اجتماعی می‌رود. دفتر هنوز فرنیچر ندارد. یک میز در گوشه‌ی اتاق است و یک چوکی در عقب آن. دو ساعت می‌نشینند و قصه می‌کنند. بحث قرض بازار سیاخاک پیش می‌آید. مزاری با همان لحن خودش می‌گوید: «او سید، من که نگفتم قرض بگیر باز هر زمان مرا گیر کردی یخنم را بگیر! من که گفتم قرض بگیر، باز من پول روان می‌کنم.» بعد، مزاری توضیح می‌دهد که در همان روزها پول قرضی او را به دست زاهدی ارسال کرده بود تا هیچ قرضی از هیچ کسی بر دوش او نماند.

وقت نان چاشت می‌شود. برای مزاری یک کاسه‌ی کوچک یخنی و پارچه‌ای نان می‌آورند. دستور می‌دهد برای سید هادی هم از همان غذا بیاورند. دو نفر کنار همان میز کاری یخنی می‌خورند و قصه را ادامه می‌دهند.

این تصویر را دوست دارم. مردی که شاید چند ساعت بعد درباره‌ی سرنوشت هزاران آدم تصمیم بگیرد، پشت میزی بدون فرنیچر نشسته و درباره‌ی قرض کفش مجاهدین حرف می‌زند. اعتماد گاهی از همین جزئیات ساخته می‌شود: نه از شعارهای بزرگ؛ از این‌که آدم احساس کند رهبر هنوز در همان جهان او زندگی می‌کند.

***

اگر میدان درون دشوار بود، میدان بیرون سخت‌تر بود. رابطه‌ی حزب وحدت با مرکز قدرتی که تازه شکل گرفته بود، به سرعت با تنش روبه‌رو شد. استاد بیژن‌پور می‌گوید رابطه‌ی شورای نظار و حزب وحدت «از همان روزهای اول» چندان دوستانه نشد. اما اگر کمی عمیق‌تر نگاه کنیم، دعوا فقط بر سر چند اسم نبود. سؤال بزرگ‌تر این بود که چه کسی حق دارد نماینده‌ی هزاره را تعیین کند؟ آیا مرکز قدرت باید بگوید کدام هزاره قابل قبول است؟ یا جامعه‌ی هزاره و سازمان سیاسی‌اش این تشخیص را می‌دهند؟

بیژن‌پور در بخشی از قصه‌اش نکته‌ای درباره‌ی برخورد مسعود با مزاری می‌گوید که برایم بسیار مهم است. می‌گفتند در رابطه با جامعه‌ی هزاره «از قوت فرار می‌کنید و با ضعف آشنایی می‌کنید.» بعد کسانی را نام می‌برد که ممکن بود آدم‌های محترمی باشند، اما به تعبیر او «رهبر جامعه‌ی هزاره» نبودند؛ در حالی که مزاری «طرفه‌ی رهبری» داشت.

این حرف برای فهم سیاست بسیار مهم است. قدرت همیشه وسوسه دارد برای جامعه‌ی دیگر نماینده‌ی مطلوب خودش را پیدا کند؛ کسی کم‌خطرتر، مطیع‌تر، قابل معامله‌تر. اما اگر جامعه به کس دیگری اعتماد داشته باشد، گفت‌وگو با چهره‌ی مطلوب تو مسأله را حل نمی‌کند. فرق «واسطه» و «نماینده» همین است: واسطه را قدرت انتخاب می‌کند، نماینده را جامعه. مزاری در کابل به نقطه‌ای رسیده بود که دیگر نمی‌شد حضور هزاره را دور زد. این تغییر، صرف‌نظر از هر داوری درباره‌ی تمام سیاست‌هایش، یک تغییر تاریخی بود.

در نظم قدیم، شیوه‌ی اداره‌ی جامعه‌ی هزاره این بود که فردی از میان آنان بالا آورده شود: مقام بده، عنوان بده، از طریق او رابطه را مدیریت کن. این مُدل می‌تواند افراد موفق تولید کند، اما جامعه همچنان بیرون می‌ماند. مزاری این مُدل را به چالش کشید: «من وزارت نمی‌خواهم… ما می‌خواهیم در قدرت و در تصمیم‌گیری شریک باشیم.» از همین‌جا مزاری برای مرکز قدرت بسیار دشوارتر از یک وزیر هزاره بود. وزیر را می‌توان عوض کرد. یک جامعه‌ای را که خودش را صاحب حق شناخته، به سادگی نمی‌توان دوباره بیرون فرستاد.

***

آیا منظور از تغییر قاعده این بود که این بار هزاره قوی شود و دیگران را حذف کند؟ خود مزاری در سخنانش پاسخ دیگری می‌داد: «ما معتقد هستیم در اینجا مسأله‌ی افغانستان وقتی حل می‌شود که مردم و احزاب همدیگر را تحمل بکنند، در صدد حذف یکدیگر نباشند. چه از نگاه اقوام، چه از نگاه احزاب، چه از نگاه مذاهب. راه حل برای افغانستان تفاهم است، نه حذف یکدیگر.»

تفاهم یا حذف، دو قاعده‌ی کاملاً متفاوت است. در قاعده‌ی حذف، قدرت چیزی ثابت است: هرچه تو بیشتر داشته باشی، من کمتر دارم؛ پس باید تو را ضعیف کنم. در قاعده‌ی تفاهم، همه باید در سیستم بمانند و قاعده‌ای بسازند که اختلاف‌شان را بدون نابودی یکدیگر مدیریت کند. شاید سیاست، در ساده‌ترین تعریف، همین باشد: هنر زندگی‌کردن با کسی که با او موافق نیستی. جنگ می‌خواهد دشمن را شکست دهد؛ سیاست باید دشمن را به رقیب تبدیل کند.

مزاری حتی درباره‌ی جنبش دوستم می‌گفت «جنبش قابل حذف نیست، باید بپذیریم و یک واقعیت است.» مسأله‌ی مهم‌تر این است: یک واقعیت اجتماعی و سیاسی را نمی‌توان با فرمان «نباش» از میان برد. هزاره را نمی‌توان حذف کرد. پشتون را نمی‌توان. تاجیک را نمی‌توان. می‌توان برای مدتی شکستش داد؛ اما مسأله باقی می‌ماند. این همان تفاوت بزرگ سیاست و جنگ است: جنگ به آخرین دشمن فکر می‌کند؛ سیاست به فردای بعد از دشمنی.

مزاری هشدار می‌داد که عده‌ای نگویند باید در کنار جمعیت باشیم و عده‌ای دیگر در کنار حزب اسلامی. می‌گفت: «هر مردم، هر ملتی و هر تنظیم سیاسی باید روی مسأله‌ی خودش و مردمش فکر بکند.» مضمون این سؤال روشن بود: چرا همیشه ما فکر کنیم در کنار چه کسی باشیم؟ چرا دیگران فکر نکنند در کنار ما باشند؟ جامعه‌ی حاشیه‌نشین عادت می‌کند امنیتش را با چسبیدن به یک قدرت دیگر جست‌وجو کند. مزاری می‌خواست این رابطه را تغییر دهد: نه به معنای انزوا، بلکه به معنای استقلال سیاسی. پناه‌بردن با ائتلاف فرق دارد.

***

از همین‌جا است که آرام‌آرام عبور مزاری از رهبر جهادی به رهبر سیاسی را می‌بینم. سید هادی درباره‌ی مزاری می‌گوید او برای جنگی که در گرفته بود «روایت سیاسی» ساخت و «زبان بی‌زبان‌ها» شد؛ نیروهای پراکنده را جهت داد و صدای مردمی که خود را در تبعیض و انحصار گرفتار می‌دیدند، از قلب کابل بلند کرد.

روی تعبیر «زبان بی‌زبان‌ها» درنگ می‌کنم. رهبر چه می‌کند؟ نیرو جمع می‌کند، سازمان می‌سازد، گاهی جنگ هم می‌کند. اما شاید یکی از مهم‌ترین کارهایش این باشد که نام بدهد: به درد نام بدهد، به آرزو نام بدهد، به خشم جهت بدهد. درد تا زمانی که نام ندارد، بیشتر احساس است. وقتی نام پیدا می‌کند، می‌تواند به مطالبه تبدیل شود. مزاری به احساس‌های پراکنده‌ی جامعه واژه داد: تبعیض، انحصار، حق، هویت، مشارکت، عدالت، برادری ملیت‌ها. وقتی جامعه کلمه پیدا می‌کند، خودش را بهتر می‌فهمد.

شاید به همین دلیل از میان آن همه چهره‌ی سیاسی و جهادی، مزاری به مرکز ثقل تبدیل شد. نه به این دلیل که همه از اول مطیعش بودند؛ نبودند. بلکه چون توانست برای آدم‌های متفاوت معنایی مشترک بسازد. آدم‌های با سابقه‌ی گروهی متفاوت می‌توانستند زیر یک جمله قرار بگیرند: ما حق داریم. گاهی در سیاست، یک جمله از یک لشکر قوی‌تر است.

این قدرت روایت است. آدم‌ها نه فقط به خاطر منافع مادی‌شان رهبر را دنبال می‌کنند؛ به خاطر معنایی که رهبر برای‌شان می‌سازد. کسی می‌تواند جانش را بدهد برای آرمانی که به آن باور دارد؛ اما به‌ندرت کسی حاضر است فقط برای سود مادی جانش را بدهد. وقتی مزاری می‌گفت ما هم حق داریم، این فقط یک مطالبه‌ی سیاسی نبود؛ بازتعریف هویت بود. آدمی که خودش را بی‌ارزش می‌دانست، ناگهان می‌دید کسی از حق او حرف می‌زند. این لحظه‌ای است که یک جامعه از موضع دفاعی به موضع مطالبه‌گری می‌رود. شاید همین بود که بیژن‌پور درباره‌ی مزاری می‌گفت او «طرفه‌ی رهبری» داشت: نه فقط تفنگ، بلکه کلمه. نه فقط قدرت، بلکه روایت.

***

اگر مزاری را بی‌خطا بسازیم، به گمانم به او ظلم کرده‌ایم. احترام به مزاری برای من یعنی بتوانم او را انسان ببینم؛ با قوت و ضعف، با تصمیم‌های درست و غلط، با محدودیت‌های زمانه، با ابزارهایی که در اختیار داشت، با جامعه‌ای که رهبری می‌کرد، با خشونتی که خودش نیز بخشی از میدان آن بود. اگر از او قدیس بسازیم، دیگر چیزی از تجربه‌اش نمی‌آموزیم.

آنچه برای من در مزاری اهمیت دارد، نه بی‌خطابودنش، بلکه جهت حرکتش است: از حاشیه به متن. از فرد به مردم. از امتیاز به حق. از وابستگی به استقلال. از هویت تحقیرشده به هویت آگاه. از تعمیم جرم به قوم، به تفکیک ظالم از قوم. از حذف به تفاهم. استاد ساکایی، با آن پیشینه‌ی متفاوت، همین جهت را در او دیده بود. می‌گفت: «یک آدمی نیست که یک گپ را سر پلوان می‌زند و می‌رود. یک آدمی است که اصل یک حقیقت را دریافته و می‌خواهد که اگر یک کشور می‌خواهد یک زندگی انسانی داشته باشد، باید همین‌طور باشد.»

استاد ساکایی در ادامه‌ی همین صحبت به نکته‌ای اشاره کرد که برای من بسیار مهم است. می‌گفت مزاری نه تنها از حقوق هزاره حرف می‌زد، بلکه از ساختار دولتی صحبت می‌کرد که بتواند همه را در برگیرد. این تفاوت عمیقی است. رهبر قومی می‌گوید ما چه می‌خواهیم. رهبری که از ساختار حرف می‌زند، می‌گوید نظام چگونه باید باشد. اولی هویت را بیدار می‌کند؛ دومی سیاست می‌سازد. مزاری در بهترین لحظه‌هایش هر دو کار را با هم می‌کرد: به جامعه‌ای که احساس بی‌ارزشی می‌کرد، شأن می‌داد و به آن جامعه می‌گفت هدف ما صرف قدرت نیست، بلکه ساختاری است که در آن همه بتوانند به حق برسند.

شاید آن «حقیقت» همین بود: هیچ کشوری با شهروند درجه‌یک و درجه‌دو به صلح پایدار نمی‌رسد. می‌توان گروهی را سال‌ها سرکوب کرد، از قدرت دور نگه داشت، تاریخش را تحریف کرد، تحقیرش کرد. اما مسأله حل نمی‌شود؛ فقط انرژی فشرده می‌شود. یک روز بیرون می‌زند. در کابل ۱۳۷۱، انرژی‌های فشرده‌ی چند جامعه همزمان وارد مرکز شده بود. این می‌توانست آغاز بازتعریف افغانستان باشد. یا آغاز جنگی بر سر این‌که کدام حاشیه جای مرکز قدیمی را بگیرد.

ساکایی سال‌ها بعد از این دیدار، وقتی درباره‌ی آن روزها فکر می‌کرد، می‌گفت آرزو داشت کسانی مانند مزاری و مسعود فرصت می‌داشتند بیشتر با هم گفت‌وگو کنند. «اگر آن دو مرد می‌نشستند و جدی حرف می‌زدند، شاید راهی پیدا می‌کردند.» این «شاید» برای من همیشه در قلبم سنگین است. تاریخ از «شاید»هایش ساخته نمی‌شود؛ اما ما که بعد از تاریخ زندگی می‌کنیم، وقتی این «شاید»ها را می‌بینیم، باید از آن‌ها برای فردا درس بگیریم.

بیژن‌پور از بحثی یاد می‌کند که در آن به مسعود گفته بودند اگر می‌خواهی از «قوماندان» به «رهبر ملی» تبدیل شوی، باید مردم سراسر افغانستان را یک‌سان ببینی. این حرف فقط خطاب به مسعود نبود؛ برای مزاری هم بود، برای دوستم، برای همه. رهبر قومی می‌تواند حق مردم خودش را نمایندگی کند؛ اما رهبر ملی کسی است که از حق مردم خود، قاعده‌ای برای حق همه بسازد. در حرف مزاری که می‌گفت «حقوق ملیت‌ها یعنی برادری ملیت‌ها»، امکان عبور از خاص به عام وجود داشت: اگر حق برای هزاره خوب است، برای تاجیک و پشتون نیز خوب است. اگر حذف هزاره نادرست است، حذف جنبش هم نادرست است. اینجا مطالبه‌ی قومی می‌تواند به اصل عدالت تبدیل شود.

***

شاید همین‌جا است که محدودیت تاریخی بابه مزاری نیز روشن‌تر می‌شود. سید هادی می‌گفت: «دار و ندار ما مزاری بود.» این جمله در ظاهر ستایش است؛ اما تراژدی بزرگی را نیز نشان می‌دهد. جامعه‌ای که «دار و ندارش» یک فرد باشد، نهاد ندارد. ما به جای سیستم، رهبر داشتیم. به جای قانون مورد اعتماد، اعتماد شخصی. به جای نهاد، شخصیت.

اعتماد شخصی در بحران می‌تواند نجات‌بخش باشد؛ اما کافی نیست. شاید یکی از مهم‌ترین درس‌هایی که باید از مزاری بگیریم این باشد که کاری که او با سرمایه‌ی رهبری آغاز کرد، باید به نهاد تبدیل می‌شد. حق نباید به عمر رهبر وابسته باشد. اگر حق هزاره فقط تا زمانی معتبر باشد که مزاری پشت میز علوم اجتماعی نشسته، هنوز حق نشده. حق زمانی حق است که پس از مرگ مزاری نیز کسی نتواند آن را با یک فرمان پس بگیرد.

اعتماد ملی نداشتیم. هر جزیره به رهبر خودش اعتماد داشت و از جزیره‌ی دیگر می‌ترسید. برای امنیت بیشتر اسلحه جمع می‌کرد. اسلحه‌ی او طرف مقابل را ترساند. طرف مقابل سلاح بیشتر گرفت. هر دو فکر می‌کردند دارند از خود دفاع می‌کنند؛ اما با هر قدم، جنگ را نزدیک‌تر کردند. همه تقریباً به همان چیزی رسیدند که از آن می‌ترسیدند. این یکی از تلخ‌ترین طنزهای سیاست است: گاهی انسان با اقداماتی که برای جلوگیری از فاجعه می‌کند، فاجعه را می‌سازد.

بیژن‌پور در یکی از گفت‌وگوهایش تعبیر دقیقی دارد. می‌گوید در آن روزها هر گروه وقتی به قدرت می‌رسید، تصور می‌کرد حالا دشمنانش «مطیع» می‌شوند. اما مطیع‌شدن و تفاهم‌کردن یکی نیست. مطیع‌شدن یعنی ترسیده‌ای. تفاهم یعنی پذیرفته‌ای. وقتی جامعه‌ای فقط از ترس ساکت است، اولین فرصت که پیدا کند برمی‌گردد. به همین دلیل است که دولت‌هایی که فقط بر ترس تکیه می‌کنند، شکننده‌اند. سقوط نجیب‌الله نشان داده بود که این چرخه چه پایانی دارد. اما درس فقط این نبود که دولت ظالم سقوط می‌کند؛ درس مهم‌تر این بود که بعد از سقوط، اگر اعتماد جدیدی ساخته نشود، فاجعه تکرار می‌شود.

با این همه، شاید یکی از بزرگ‌ترین آثار مزاری این بود که بخشی از این تغییر را در روان جامعه ایجاد کرد. بعدها می‌توانستند حزب وحدت را شکست دهند. منطقه‌ای را تصرف کنند. مزاری را بکشند. اما دشوار بود دوباره به همان هزاره بگویند: تو هیچ نیستی. انسانی که یک بار خودش را صاحب حق دیده، به سختی دوباره رعیت می‌شود. هویت فقط نام و شناسنامه نیست. جامعه وقتی خودش را بازمی‌شناسد، انرژی‌های سرکوب‌شده‌اش آزاد می‌شود و رویا تولید می‌کند. اما انرژی آزادشده اگر جهت نداشته باشد، می‌تواند خشم شود. اگر نهاد نداشته باشد، می‌تواند گروه مسلح شود. وظیفه‌ی دشوار رهبری این بود که جامعه را از «ما هم می‌توانیم بجنگیم» به «ما هم می‌توانیم کشور بسازیم» ببرد. این گذار کامل نشد. زمان نداد.

***

«آرامش قبل از توفان» برای من فقط نام چند هفته‌ی آرام کابل نیست. نام یک امکان تاریخی است. لحظه‌ای که هنوز می‌شد قاعده را عوض کرد: هنوز می‌شد مجاهد و تکنوکرات کنار هم دولت بسازند، هزاره و تاجیک و ازبک حضور تازه‌‌ی شان را به نظمی مشارکتی تبدیل کنند، قوماندان به سیاست‌مدار تبدیل شود، هویت‌ها به جای سنگر، ستون‌های خانه‌ی مشترک شوند. این امکان از دست رفت. اما شاید از میان نرفت؛ چون امکانی که یک بار در تاریخ تصور شده باشد، می‌تواند برای نسل دیگری دوباره به پرسش تبدیل شود.

اگر این تکه‌ها را کنار هم بگذاریم، تصویر نسبتاً روشنی شکل می‌گیرد: افغانستان خانه‌ی مشترک است؛ هیچ قومی مالک تمام آن نیست، هر جامعه باید حق حضور داشته باشد، اداره باید تا جای ممکن بر شایستگی تکیه کند، واقعیت‌های اجتماعی را نمی‌شود با حذف از میان برد و اختلاف باید با تفاهم مدیریت شود. مزاری فیلسوف دانشگاهی نبود و این حرف‌ها یک نظریه‌ی کامل دولت مدرن هم نیست. اما سیاست همیشه ابتدا در کتاب نوشته نمی‌شود. گاهی آدم در متن بحران به حقیقتی می‌رسد که دانشگاه بعداً برایش نام پیدا می‌کند.

وقتی به «اعتماد» فکر می‌کنم، می‌بینم شاید همین جهت بود که مرا به بابه مزاری پیوند داد. نه این‌که پاسخ تمام سؤال‌ها را داشت. بلکه احساس می‌کردم سؤال اصلی را درست طرح کرده است. سؤال اصلی این نبود که کدام هزاره وزیر شود. سؤال این بود: موقعیت هزاره در افغانستان چیست؟ اما اگر این سؤال صادقانه طرح شود، بلافاصله سؤال‌های دیگر هم می‌آیند: موقعیت تاجیک چیست؟ پشتون چیست؟ زن چیست؟ شهروند چیست؟ قدرت از کجا مشروعیت می‌گیرد؟ اگر پاسخ این باشد که افغانستان مال همه است، ساختار قدرت نیز باید این «همه» را نشان دهد. اگر نه، «همه» فقط یک کلمه‌ی زیباست.

این همان نقطه‌ای است که بابه مزاری را برای من از یک رهبر صرفاً هزاره فراتر می‌برد. او از هزاره شروع کرد؛ طبیعی بود. اما اگر اصل، حق باشد، حق مرز قومی ندارد. اگر اصل، عدم حذف باشد، رقیب را هم شامل می‌شود. اگر اصل، برادری ملیت‌ها باشد، مقصد نمی‌تواند تسلط یک قوم تازه به جای قوم قبلی باشد. اینجاست که داعیه‌ی خاص، ظرفیت عمومی پیدا می‌کند. میان ظرفیت و تحقق البته فاصله بسیار بود. اما در لابه‌لای حرف‌هایش، امکانی بزرگ‌تر باقی مانده است. «راه حل برای افغانستان تفاهم است، نه حذف یکدیگر.» اگر این جمله جدی گرفته شود، دیگر فقط برنامه‌ی هزاره نیست؛ برنامه‌ی افغانستان است.

و شاید این جمله‌ی مزاری، در میان همه‌ی شعارهای دوران، یکی از معدود جمله‌هایی است که ظرفیت تبدیل‌شدن به اصل بنیادی یک نظام سیاسی را دارد. اگر «تفاهم نه حذف» را جدی بگیریم، اختلاف دیگر جرم نیست؛ چیزی است که باید مدیریت شود. مخالف دیگر دشمن نیست؛ رقیبی است که حق دارد. قوم دیگر مانع نیست؛ شریکی است که سهم دارد. این زبان، زبان دموکراسی است. دموکراسی نه لزوماً از صندوق رأی شروع می‌شود؛ از پذیرش این اصل شروع می‌شود که حذف، پاسخ نیست. مزاری شاید این کلمه را نمی‌دانست یا چندان با آن آشنا نبود؛ اما مضمون اصلی این اصل را، در زبان خودش، طرح کرده بود.

***

حالا دوباره به تصویر «داخل خانه» برمی‌گردم. کابل می‌توانست خانه باشد؛ اما در آن لحظه میدان بود. بابه مزاری با جامعه‌اش وارد میدان شد تا حق حضور در خانه را مطالبه کند. خطر این بود که برای ورود به خانه، خودش نیز منطق میدان را بپذیرد. منطق میدان می‌گفت: قوی شو تا دیگری را حذف کنی. منطق خانه می‌گفت: قوی شو تا کسی نتواند حقت را انکار کند؛ بعد قاعده‌ای بساز که دیگری نیز حق داشته باشد. فاصله‌ی این دو، تمام اخلاق سیاست است.

اگر هزاره بعد از ورود به خانه دروازه را به روی دیگران ببندد، چیزی عوض نشده؛ فقط صاحب دروازه عوض شده. در «بازی‌های گرسنگی»، تهدید واقعی برای کاپیتول زمانی شکل می‌گیرد که کاتنیس می‌فهمد پیروزی در بازی با شکستن بازی فرق دارد. برای من، اهمیت بابه مزاری نیز در بهترین لحظه‌های فکرش همین‌جاست: اگر فقط می‌خواست هزاره تریبیوت قوی‌تری شود، هنوز در همان میدان بود. وقتی از «تفاهم نه حذف» و «حقوق ملیت‌ها» و «شراکت در قدرت» حرف می‌زند، می‌کوشد از میدان به خانه راه باز کند. این عبور کامل نشد؛ اما جهتش مهم بود.

اعتماد نیز در نهایت همین است. اعتماد واقعی آن نیست که من بی‌چون‌وچرا حرف تو را قبول کنم. اعتماد این است که بدانم اگر با تو اختلاف کردم، مرا حذف نمی‌کنی. اگر حقم را خواستم، دشمنم نمی‌دانی. اگر قوی شدی، قراردادت را فراموش نمی‌کنی. اگر امروز رأی را باختی، فردا تفنگ نمی‌گیری. دولت، در عمیق‌ترین معنای خود، شاید همین اعتماد نهادینه‌شده باشد. افغانستان در سال ۱۳۷۱ چنین اعتمادی نداشت.

***

در بیرون، مردان مسلح درباره‌ی سهم قدرت، وزارت، دولت، قوم، جنگ و صلح حرف می‌زدند. در کوچه‌ها، صدای تفنگ آرام‌آرام بیشتر می‌شد. بازی‌سازان قواعد را جابه‌جا می‌کردند و زندگی، بی‌اعتنا به همه‌ی این‌ها، راه خودش را هم می‌رفت. تاریخ همیشه فقط در ارگ و قرارگاه و سنگر اتفاق نمی‌افتد. در همان روزی که شهری خود را برای جنگ آماده می‌کند، در خانه‌ای کودکی می‌تواند برای آمدن به جهان آماده باشد.

در همان لحظه‌ای که آدم‌ها درباره‌ی مرگ تصمیم می‌گیرند، زندگی جای دیگری آرام و خاموش در حال آغازشدن است. کاپیتول می‌تواند میدان بسازد. اما زندگی همیشه چیزی بیرون از قاعده‌ی بازی برای خود نگه می‌دارد: یک دوستی، یک کتاب، یک اعتماد کوچک، یک خانه و گاهی یک کودک.

در آستانه‌ی توفان، من نیز کم‌کم از میدان به سوی خانه برمی‌گردم. هنوز قصه‌ی کابل تمام نشده است. سخت‌ترین فصل آن تازه آغاز می‌شود. اما پیش از آن، یازدهم جوزای ۱۳۷۱ در راه است. روزی که در تقویم بزرگ سیاست شاید هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت؛ اما در تقویم زندگی من، قرار بود معنای دیگری پیدا کند.

در شهری که همه درباره‌ی قدرت حرف می‌زدند، زندگی قرار بود به من یادآوری کند که قدرت آخرین حقیقت جهان نیست. در شهری که انسان‌ها برای حذف یکدیگر آماده می‌شدند، خانه‌ی من قرار بود شاهد آمدن باشد. شاید از همین‌جا بود که من، بی‌آن‌که آن روز بدانم، برای فهم یکی از عمیق‌ترین معناهای «اعتماد» آماده می‌شدم: اعتماد فقط این نیست که دیگری تو را حذف نکند. گاهی اعتماد یعنی در میان جهانی که نشانه‌های ویرانی همه‌جا دیده می‌شود، باز هم به زندگی اجازه بدهی وارد خانه‌ات شود.

فصل «آرامش قبل از توفان» یک قصه‌ی دیگر هم دارد. قصه‌ای نه از وزارت و تفنگ و رهبر و قوماندان؛ بلکه از خانه، از زندگی و از دختری که در یازدهم جوزای ۱۳۷۱ به دنیا آمد: فریده.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000