گاهی فکر میکنم خوشبختی شاید همین باشد: اینکه یک نفر را دوست داشته باشی و آن آدم، کتاب را درست به اندازهی تو دوست داشته باشد. اینکه یک عصر جایی آرام بنشینید، هر کدام کتابی را باز کنید و بعد از چند صفحه، یکی سرش را بلند کند و بگوید: «دیدی؟ من میدانستم این شخصیت این کار را میکند.» و دیگری بخندد، مخالفت کند، صفحهای را نشان بدهد و ساعتها دربارهی آدمهای خیالی حرف بزنید؛ آدمهایی که کمکم آنقدر واقعی میشوند که دردشان را حس میکنید.
در کابل اما گاهی حتی خیال چنین چیزی هم شبیه یک رویای دور است. اینجا عصرها زودتر از همیشه تاریک میشوند. سرکها پر از آدماند، اما هر کسی انگار در دنیای خودش قدم میزند. دخترها کتابهایشان را محکمتر به سینه میفشارند و پسرها با عجله از کنارشان میگذرند. در میان اینهمه شلوغی، گاهی دلم میخواهد فقط یک نفر کنارم بنشیند؛ نه برای اینکه چیزی را از من بخواهد، نه برای اینکه آیندهام را تعیین کند، فقط برای اینکه با من یک کتاب بخواند.
شاید به همین دلیل است که وقتی نام «غروب پروانه» را میشنوم، بیشتر از یک رمان به نظر میرسد؛ انگار پنجرهای است رو به جهانی که در آن عشق هنوز میتواند حرف بزند، حتی اگر دنیا تمام تلاشش را برای خاموش کردنش کرده باشد.
بختیار علی در «غروب پروانه» از عشق مینویسد، اما نه آن عشق ساده و بیدردی که در قصهها میخوانیم؛ از عشقی مینویسد که میترسد، فرار میکند، زخمی میشود و گاهی مجبور است برای زنده ماندن پنهان شود. پروانه فقط یک شخصیت نیست؛ شبیه تصویری از انسانی است که میخواهد خودش باشد، میخواهد آزاد زندگی کند و نمیخواهد تمام زندگیاش را مطابق قوانینی بگذراند که دیگران برایش نوشتهاند.
وقتی دربارهی پروانه میخوانم، ناخواسته به دخترانی فکر میکنم که در همین شهر، آرزوهایشان را آرام و بیصدا زندگی میکنند. دختری که دوست دارد درس بخواند؛ اما درِ مکتب به رویش بسته میشود. دختری که کتاب میخواند، چون کتاب تنها جایی است که هنوز کسی به او نمیگوید چه کسی باشد. دختری که شب کنار پنجره میایستد، به چراغهای پراکندهی کابل نگاه میکند و با خودش فکر میکند اگر فقط کمی آزادی بیشتر داشت، زندگیاش چه شکلی پیدا میکرد.
«غروب پروانه» برای من فقط داستان عشق و نفرت نیست؛ داستان آدمهایی است که میان خواستن و نتوانستن گیر افتادهاند. داستان شهری است که گاهی آنقدر از آزادی میترسد که حتی عاشق شدن را هم جرم میداند. شاید تلخترین قسمت ماجرا همین باشد: اینکه آدم همیشه برای از دست دادن یک نفر گریه نمیکند؛ گاهی برای زندگیای گریه میکند که میتوانست داشته باشد و هرگز فرصت تجربهاش را پیدا نکرد.
در کابل، بعضی رویاها خیلی کوچکاند: یک کتابفروشی دنج، یک کافهی آرام، چند ساعت قدم زدن بدون اینکه کسی بپرسد کجا میروی، نشستن روبهروی کسی که تو را میفهمد و دربارهی کتابی که تازه خواندهاید حرف زدن، خندیدن به یک شخصیت، عصبانی شدن از یک تصمیم، سکوت کردن در پایان یک فصل و بعد گفتنِ: «کاش طور دیگری تمام میشد…» شاید خوشبختی همین چیزهای ساده باشد؛ چیزهایی که برای بعضی آدمها عادیاند و برای بعضی دیگر، رویایی دستنیافتنی.
در «غروب پروانه»، پروانه نماد عشقی است که نمیخواهد در قفس بماند. پروانه شبیه خودِ عشق است؛ آرام میآید، بیصدا مینشیند و وقتی میرود، تازه میفهمی چقدر به حضورش عادت کرده بودی. عشق و پروانه هر دو بال دارند، اما هیچکدام تضمین نمیکنند که جهان اجازهی پروازشان را بدهد.
شاید برای همین است که این رمان را نمیشود فقط خواند؛ باید کمی با آن زندگی کرد. باید میان صفحههایش مکث کرد و از خود پرسید: «اگر من جای پروانه بودم چه میکردم؟ اگر تمام دنیا میگفتند راهت اشتباه است، آیا باز هم جرأت میکردم خودم را انتخاب کنم؟» شاید بعد از بستن کتاب، چند دقیقه به سکوت خیره بمانیم؛ چون بعضی کتابها تمام نمیشوند، فقط از روی کاغذ بلند میشوند و وارد زندگی ما میشوند.
اما «غروب پروانه» برای من فقط غروب یک شخصیت نیست؛ غروب تمام دخترانی است که روزی خواستند خودشان باشند و جهان به جای شنیدن صدایشان، برایشان تصمیم گرفت.
با این همه، هنوز فکر میکنم شاید یک روز در همین کابل، جایی دور از هیاهوی شهر، دو نفر کنار هم بنشینند، دو کتاب باز کنند و بیآنکه از فردا بترسند، دربارهی عشق حرف بزنند. شاید آن روز برای چند ساعت، پروانه غروب نکند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه