پرتاب یک تیر در تاریکی

هیچ چیز در زندگی انسان دائمی نیست. همه‌چیز روزی از بین می‌رود؛ اما تنها امید است که باقی می‌ماند و با همان امید است که زنده می‌مانیم.

«پرتاب یک تیر در تاریکی» فقط جمله‌ای از من نیست؛ بلکه داستان زندگی بسیاری از انسان‌هاست، کسانی که در سخت‌ترین مشکلات و دشوارترین محدودیت‌ها امیدشان را از دست ندادند، با تاریکی‌ها مبارزه کردند و آن‌ها را به نوری از امید تبدیل ساختند. گاهی همان کوچک‌ترین نور، به بزرگ‌ترین روشنایی بدل می‌شود.

پرتاب تیر یعنی شجاعت؛ یعنی قدم برداشتن بدون آن‌که بدانیم در مسیری که انتخاب کرده‌ایم چه اتفاقاتی در انتظار ماست و آیا به هدف خواهیم رسید یا نه. پرتاب یک تیر در تاریکی به معنای بی‌فکری نیست؛ بلکه یعنی پس از اندیشیدن، با وجود همه‌ی ناشناخته‌ها دست از تلاش نکشیم. اگر هرگز تیر خود را رها نکنیم، هیچ‌گاه نخواهیم فهمید که شاید درست به هدف می‌خورد.

***

زمانی که دروازه‌های مکتب بسته شد، دقیقاً در همان روزها کورس زبان انگلیسی ما نیز به پایان رسید. به یک‌باره هم از مکتب محروم شدیم و هم کورس تمام شد. خانه‌نشینی برای من بسیار دشوار بود و هر روز که می‌گذشت، غمگین‌تر می‌شدم.

روزی در صحن حویلی نشسته بودم و به آینده فکر می‌کردم؛ با خود می‌گفتم: «آینده‌ی ما چه خواهد شد؟» ناگهان صدای مادرم مرا از فکر بیرون آورد: «بیا، دوستت آمده است.»

با خوشحالی به استقبالش رفتم. همدیگر را در آغوش گرفتیم و پس از چند دقیقه گفت‌وگو، از من پرسید: «مصروف چه کاری هستی؟» گفتم: «هیچ.»

گفت: «من یک تصمیم گرفته‌ام؛ بیا با هم یک تیر در تاریکی پرتاب کنیم و ببینیم نتیجه‌اش چه می‌شود.»

با خنده گفتم: «بیا از چوب یک تیر بسازیم و وقتی هوا تاریک شد، آن را پرتاب کنیم!»

او هم با صدای بلند خندید و گفت: «نه، منظورم این نیست. بیا در چند کورسِ نزدیک، برای استاد شدنِ زبان انگلیسی درخواست بدهیم.»

با وجود این‌که می‌دانستم هر جا برویم از ما مدرک صنف دوازدهم می‌خواهند، چیزی نگفتم؛ نمی‌خواستم باعث ناامیدی دوستم شوم.

برای خود خلص سوانح (CV) آماده کردیم و روز بعد به چند کورس رفتیم. وقتی وارد دفتر شدیم، مسئول پذیرش پرسید: «چه کمکی می‌توانم برایتان انجام دهم؟»

وقتی گفتیم برای بخش زبان انگلیسی آمده‌ایم، حرف‌ ما را قطع کرد و پرسید: «کدام کتاب را می‌خواهید بخوانید؟»

با تعجب به هم نگاه کردیم و گفتم: «محترم، فکر می‌کنم منظور ما را اشتباه متوجه شده‌اید. ما برای استاد شدنِ زبان انگلیسی درخواست داده‌ایم.»

او پرسید: «مدرک صنف دوازدهم دارید؟»

گفتم: «نه.»

با احترام پاسخ داد: «متأسفانه قانون مرکز آموزشی ما این است که فقط افرادی را استخدام می‌کنیم که مدرک صنف دوازدهم داشته باشند.»

ناامید از دفتر بیرون آمدیم. دوستم بسیار ناراحت شده بود. به او گفتم: «دیوانه! چرا ناراحت می‌شوی؟ قدر زر را زرگر می‌داند. بیا برویم جای دیگر.»

به کورس دیگری رفتیم. آن‌جا هم از ما پرسیدند تا صنف چند درس خوانده‌ایم. وقتی گفتیم تا صنف نهم، آن‌ها نیز درخواست ما را رد کردند. در راه بازگشت با خود فکر می‌کردم: وقتی دروازه‌های مکتب بسته است، چگونه می‌توانیم صنف دوازدهم را تمام کنیم تا مدرک داشته باشیم؟

روز بعد به یک مرکز آموزشی دیگر مراجعه کردیم. مسئول آن‌جا اسناد ما را گرفت و گفت: «فردا برای دمو کلاسی بیایید.»

از خوشحالی باور ما نمی‌شد. با تمام توان آماده شدیم و روز بعد دمو کلاس را برگزار کردیم. کلاس بسیار خوب پیش رفت. در پایان گفتند: «چند روز دیگر با شما تماس می‌گیریم.»

منتظر تماس ماندیم. چند روز بعد تلفن زنگ خورد. با هیجان پاسخ دادم.

گفتند: «شما استخدام شدید. از فردا برای تدریس تشریف بیاورید.»

از خوشحالی نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم. خانه‌ی دوستم نزدیک بود. با عجله خودم را به آن‌جا رساندم و گفتم: «شیرینی بده! قبول شدیم.»

هر دو همدیگر را در آغوش گرفتیم و از خوشحالی اشک در چشمان ‌ما جمع شده بود. دوستم لبخندی زد و گفت: «دیدی؟ تیری که در تاریکی پرتاب کردیم، به هدف خورد.»

از آن روز فهمیدم که هیچ‌وقت نباید ناامید شد. هیچ موفقیتی از همان ابتدا تضمین‌شده نیست. انسان‌های موفق نیز نخستین قدم خود را زمانی برداشتند که مطمئن نبودند موفق خواهند شد. آن‌ها می‌دانستند ممکن است شکست بخورند، اما ترس از شکست را بهانه‌ای برای دست روی دست گذاشتن نکردند.

گاهی یک امید، یک تلاش ساده، یک تصمیم کوچک یا حتی یک درخواست، دقیقاً همان تیری است که زندگی ما را دگرگون می‌کند.

اگر امروز در آستانه‌ی تصمیمی مهم ایستاده‌اید، اجازه ندهید ترس شما را متوقف کند. شاید همان یک تلاش، همان یک قدم رو به جلو و همان یک تیر، آغاز موفقیتی باشد که سال‌ها بعد با افتخار از آن یاد خواهید کرد.

پرتاب یک تیر در تاریکی، گاهی یعنی امید، شجاعت و جرأتِ امتحان کردن.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000