سحر دختری است که در یک خانوادهی فقیر به دنیا آمد. او چهار برادر دارد و متولد کابل است. دوران کودکی بسیار سختی را سپری کرد، چون پدر سحر در یکی از انفجارهای کنار جاده پاهایش از کار افتاد. در اوایل آنها امید داشتند که پای پدر سحر خوب میشود. برای درمانش پول قرض گرفتند تا او را تداوی کنند؛ اما هرچه زمان میگذشت مشکلات آنها بیشتر میشد.
سحر پنجساله شد و برادر بزرگ سحر مجبور به ترک تحصیل گردید تا کار کند و قرضهایی را که با سود گرفته بودند، بپردازد. برادرش تمام تلاش خود را میکرد، اما تلاشهای او کافی نبود؛ چون او فقط کرایه خانه و مخارج زندگی را با هزار بدبختی پرداخت میکرد. طلبکاران پول و سود پول را میخواستند؛ اما هرچه تلاش میکردند پساندازی در کار نبود، چرا که مصارف تداوی پدرشان بالا بود و خانواده هم بزرگتر بود. اصلا پساندازی وجود نداشت و از پول خبری نبود.
بالاخره سحر هفتساله شد. قلب کوچکش برای مکتب و یاد گرفتن میتپید. اوضاع اقتصادی خانوادهاش زیاد خوب نبود و همگی با مکتب رفتن او مخالفت کردند؛ اما قلب سرکش او تن به هیچگونه بهانهای نداد. او در این راه تنها نبود؛ برادر بزرگ او مثل یک کوه استوار همواره پشتیبان خواهرش بود.
برادرش یک روح قهرمان و یک قلب بزرگ را در وجود یک دختر هفتساله دید که برای به دست آوردن حقش میجنگید، در مقابل ممانعتها ایستادگی نشان میداد و برای رفتن به مکتب تمام تلاشش را انجام میداد. سحر بالاخره خانوادهاش را راضی کرد که به مکتب برود. برادرش برای او کتابچه، قلم، کیف و لباس مکتب تهیه کرد. او اولین سال تعلیمی را با نمرات عالی تمام کرد و هدفش این بود که در آینده یک انجنیر ساختمانسازی شود.
اما او نتوانست از بهار صنف هشتم عبور کند! ابر سیاهی آمد و دیگر برای او بهار نشد؛ یا اگر هم بهاری آمد، برای سحرها و دختران این سرزمین دیگر بهار نبود. او در هر ثانیه چند بار مرگ رویاهایش را دید؛ دید که بهار بعد، وقت مکتب رفتن بود، اما برای او اجازه ندادند. شاید به این دلیل که او دختر بود، یا به قول خیلیها، در قوانین این حکومت برای او روا نبود.
روزهایش را با حسرت و انتظار به پایان میرساند و شبهایش را با اشک و آه در درگاه پروردگارش سحر میکرد. شکایت میکرد از رسم این روزگار و این مردم که چنین زنجیری به پاهایش بستند و به جرم زن یا دختر بودن، دهانش را بستند. روزها میگذشت، اما با همان تاریخ و همان روزی که اهدافش از او گرفته شده بود، معنای زندگی هم از او ربوده شده بود. او چشم به دروازههای مکتب دوخته بود و گوش به زنگ مکبلی بود که برایش پیام زندگی، برابری و انسان بودن را میداد.
اما آن دروازه دیگر باز نشد و زنگ مکتب دیگر برای او به صدا درنیامد. شاید برای پسران به صدا درآمد، اما برای سحر، فاطمه، طاهره، زهرا و هزاران دختر دیگر هرگز به صدا درنیامد.
انتظار او از روزها گذشت و به ماه ها و سالها پیوست. سختترین امتحان عمر او، دوری از درس، مشق و مکتب است. پنج سال گذشت و او تسلیم نشد؛ حرفههای دیگری آموخت و در مدت این پنج سال دستاوردهای خوبی داشت. اما آنها برای او کافی نبودند، یا بهتر است بگویید درد او را کم نکردند. در مدت این پنج سال در ظاهر از خود یک آدم استوار ساخت، اما از حال دلش فقط خدا خبر داشت که چه چیزهایی را پشت سر گذاشته است.
وقتی دختران مکتب را با یونیفرم بر تن میدید، یا راهش را تغییر میداد یا روی خود را به طرف دیگر میگرداند تا اشکهایش سرازیر نشوند. بغضی که سخت راه نفسش را میگرفت، اجازه شکستن نمیداد تا در میان مردم رسوا نشود. با این حال او هر یک یا دو ماه بعد به مکتب میرفت تا ببیند آیا مکتب رفتن برایش روا شده و دروازههای مکتب به روی دختران باز شده است یا خیر. اما میدید که این حکمها بیشتر از قبل پا برجا هستند و دختران این سرزمین بیهدف و بیرویا شدهاند.
چرا؟ برای چه؟ چون به جرم دختر بودن در قید انزوا گرفتار شدهاند!
اگر این محدودیتها نمیبود، سحر در امتحان کانکور سال ۱۴۰۵ اشتراک میکرد و قلب او هم مثل هزار دانشجوی دیگر بیتاب نتایج کانکور میشد. اما تاریخ چیز دیگری را رقم زد. او از درس، تحصیل و حق رسیدن به اهدافش باز ماند و این حق را از او گرفتند. امسال نتایج اعلان شد. همگی در مورد کسانی که در کانکور برنده شدند و کسانی که ناکام ماندند حرف زدند، اما هیچکسی در مورد دخترانی که اجازه اشتراک در امتحان کانکور را نداشتند، حرفی نزد.
اعلان این نتایج هم قربانیان خودش را داشت؛ هزاران قلب زخمی و بازمانده، و شاید کسانی که زندگیشان به پایان رسیده است.
یکی از این قربانیان سحر است. وقتی که خبر اعلان نتایج را شنید، دیگر قلبش طاقت نیاورد و دچار سکته قلبی شد. خانوادهاش او را به شفاخانه منتقل کردند، اما سحر دوام نیاورد؛ چرا که نبض زندگیاش از او گرفته شده بود. پیش از رسیدن به شفاخانه، در اثر سکته قلبی جانش را از دست داد. اما چشمهایش بسته نشد، چون او به اهدافش نرسیده بود. چشمهایی که منتظر باز شدن دروازههای مکتب بودند، در لحظه مرگ هم بسته نشدند. اشکهای حسرتی که در آخرین لحظهها از گوشه چشمش چکید و بغضی که پنج سال در گلو داشت، در لحظه های آخر هم در گلویش ماند و رفت.
صدای اهداف و رویاهای سحر همراه با خودش در زیر خروارها خاک خوابید و زندگیاش به پایان رسید.
قلبی که دیگر توان تپیدن نداشت و چشمهایی که از منتظر ماندن خسته شده بودند…
سحر رفت، اما من میخواهم صدای هزاران سحر دیگر شوم. میخواهم تمام ناگفتههای سحرها را بگویم. هیچوقت امید خود را از دست نمیدهم؛ تا پایان این راه میروم، با تاریکیها میجنگم و برای خود و هزاران دختر دیگر مثل خودم مبارزه میکنم. میخواهیم که دیگر دختر بودن جرم نباشد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه