در گوشهای از این جهان، دختری زندگی میکرد که همیشه به آینده فکر میکرد. او آرزو داشت روزی بتواند برای خانواده، جامعه و حتی مردمِ سرزمینش کاری انجام دهد. از کودکی به درس خواندن علاقه داشت و در ذهنش آیندهای را تصور میکرد که در آن بتواند به دیگران کمک کند. میدانست رسیدن به آرزوهایش آسان نیست؛ اما همیشه باور داشت که با تلاش و پشتکار میتواند قدمبهقدم به آنها نزدیک شود.
اما سال ۱۴۰۰ برای او سالی متفاوت بود. با آمدنِ طالبان، بسیاری از چیزهایی که برای آیندهاش تصور کرده بود، تغییر کرد. او احساس کرد راههایی که برای رسیدن به آرزوهایش در نظر گرفته بود، یکی پس از دیگری بسته شدهاند. برای مدتی ناامید شد و فکر کرد شاید دیگر نتواند به آیندهای که همیشه آرزویش را داشت برسد. گاهی به روزهای گذشته فکر میکرد؛ روزهایی که با شوق به مکتب میرفت، در کنارِ دوستانش مینشست و با معلمهایش دربارهی درسها صحبت میکرد. با این حال، هنوز در دلش امیدِ کوچکی وجود داشت که نمیگذاشت کاملاً تسلیم شود.
یک روز که برای انجامِ کاری عاجل از خانه بیرون شده بود و از بازار میگذشت، سه دخترِ کوچک را دید که به نظر میرسید تازه صنفِ پنجم باشند. آنها با شور و شوق دربارهی مکتب، معلم و دوستانشان صحبت میکردند و از خاطراتِ روزهای مکتبشان میگفتند. خندهها و حرفهای شیرینشان، خاطراتِ کودکیِ خودش را در ذهنِ او زنده کرد؛ روزهایی که با شوق به مکتب میرفت و برای آینده رویاهای زیادی داشت. همان لحظه با خودش گفت: «شاید بعضی فرصتها از دست رفته باشند، اما هنوز همهچیز تمام نشده است.» او فهمید که بسته شدنِ یک راه، به معنیِ بسته شدنِ تمامِ راههای زندگی نیست.
بعد از آن روز تصمیم گرفت دوباره شانسِ خودش را امتحان کند. او فهمید که زندگی همیشه طبقِ خواستهی انسان پیش نمیرود و گاهی باید برای رسیدن به هدف، راهِ تازهای پیدا کرد. به همین دلیل دوباره به درس و یادگیری روی آورد و با دوستانی که در دورانِ مکتب با آنها آشنا شده بود، ارتباط گرفت. سرانجام توانست دورهی مکتبِ خود را در مکتبِ ابنسینا به پایان برساند. این موفقیت برای او فقط پایانِ مکتب نبود، بلکه نشانهای بود که ثابت میکرد هنوز میتواند برای آیندهی خودش تلاش کند.
او بعد از آن نیز یادگیری را متوقف نکرد و در کنارِ درس، زبانِ انگلیسی، نقاشی و خیاطی را نیز یاد گرفت. حالا بیشترِ وقتش را صرفِ درس خواندن و یاد گرفتنِ چیزهای تازه میکند و آرزو دارد روزی به جایگاهی برسد که بتواند برای خانواده و مردمش مفید باشد. او میداند که راهِ رسیدن به آرزوهایش شاید طولانی و پر از سختی باشد؛ اما دیگر مانندِ گذشته از مشکلات نمیترسد؛ زیرا فهمیده است که موفقیت فقط داشتنِ یک رویا نیست، بلکه ادامه دادن در روزهایی است که رسیدن به آن رویا دشوار به نظر میرسد.
شاید داستانِ این دختر هنوز به پایان نرسیده باشد، اما او حالا با امیدِ بیشتری به آینده نگاه میکند. آن سه دخترِ کوچک شاید نمیدانستند که دیدنشان چه تاثیری بر زندگیِ او خواهد گذاشت، اما همان دیدارِ کوتاه باعث شد دوباره به آرزوهایش فکر کند. او حالا باور دارد که اگر یک راه بسته شود، همیشه میتوان راهِ دیگری پیدا کرد. شاید روزی وقتی به گذشته نگاه کند، با لبخند بگوید: «آن روزها نتوانستند رویاهایم را از من بگیرند؛ فقط راهِ رسیدن به آنها را تغییر دادند.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه