دختر است دیگر…!

خورشید آخرین پرتوهایش را بر زمین می‌پاشید و آسمان جامه‌ای از رنگ‌های نارنجی و سرخ به تن کرده بود. پرنده‌ها به لانه‌های‌شان برمی‌گشتند و شهر آرام‌آرام خود را برای شب آماده می‌کرد. در میان آن‌همه زیبایی، من با دلی پر از حرف‌های ناگفته، تنها به افق خیره مانده بودم. دلم می‌خواست هرچه زودتر شب همه‌جا را به آغوش بکشد و جهان برای لحظه‌ای در سکوت فرو برود تا بتوانم با خیال راحت برای خودم اشک بریزم؛ برای خودم که نه، برای رویاهایم که یکی‌یکی در مقابل چشمانم نابود می‌شوند، برای آرزوهایی که در دلم دفن کرده‌ام، برای تاوانی که فقط به خاطر دختر بودنم می‌پردازم و برای حسرت‌هایی که هر روز بیشتر دلم را می‌فشارند. در دل تمنا داشتم کاش هرچه زودتر این غروب سنگین به پایان برسد، سرم را روی بالش بگذارم و برای چند ساعت از شر این‌همه غمی که بی‌صدا ویرانم می‌کند، رهایی پیدا کنم.

شاید بپرسید چه چیزی مرا تا این اندازه خسته و غمگین کرده بود؟ حوالی ساعت دوازده چاشت بود که تلفن مادرم زنگ خورد. مادربزرگم بود، از مزارشریف تماس گرفته بود. تقریباً هر روز احوال مادرم را می‌گرفت. از همان کودکی از مادربزرگم خوشم نمی‌آمد؛ نه به خاطر اینکه مادربزرگم بود، بلکه به خاطر رفتارهایش با ما. زنی بود که همیشه میان دختر و پسر فرق می‌گذاشت. هر باری که از مزار به خانه‌مان می‌آمد، برای برادرم سوغات‌های زیادی می‌آورد. برای من و خواهرم هم چیزهایی می‌آورد؛ اما نه آن‌طور که برای برادرم. همیشه احساس می‌کردم برادرم در چشم او چیز دیگری است؛ انگار پسر بودنش امتیازی بود که ما به دلیل دختر بودن از آن محروم بودیم. با وجود اینکه خودش زن بود و خودش سال‌ها دختر بودن را تجربه کرده بود، سخت طرفدار پسرها بود. همیشه تلاش می‌کرد به ما بفهماند که باید به خاطر دختر بودنمان کوتاه بیاییم، بیشتر کار کنیم و بیشتر تحمل کنیم.

مادرم تلفن را جواب داد و بعد از احوال‌پرس‌های معمول، احوال همه را پرسید؛ از خاله و دایی گرفته تا برادرم. بعد مادرم با شوخی گفت: «احوال همه را جویا شدی، الا دخترهایم را؛ چرا؟» مادربزرگم با همان لحن جدی جواب داد: «دختر است دیگر! می‌دانم، هیچ‌چیزشان نمی‌شود.» مادرم چیزی نگفت، اما مادربزرگم ادامه داد: «خودت که می‌دانی، من یک تار موی نوه‌های پسری‌ام را به صد تا نوه‌های دختری‌ام نمی‌دهم.»

با شنیدن این جمله، چیزی در دلم فروریخت؛ اما هنوز نمی‌دانستم حرف‌های بعدی‌اش قرار است بیشتر از این آزارم دهد. لحنش جدی‌تر شد و گفت: «خودت هم متوجه باش که از پسرت خوب نگهداری کنی. به دخترت بگو نان، آب و لباس، خلاصه همه‌چیزِ برادرش را آماده کند. هر کاری برادرش گفت، بگوید چشم. آخر دختر است دیگر؛ هستند برای شستن و پختن!»

دیگر باورم نمی‌شد. با خودم گفتم مگر می‌شود یک زن این‌قدر راحت درباره‌ی دختر دیگری حرف بزند؟ مگر خودش زن نیست؟ مگر خودش روزی دختر نبوده؟ مگر نمی‌داند دختر هم مثل پسر خسته می‌شود، آرزو دارد، دلش می‌خواهد درس بخواند، پیشرفت کند و برای خودش زندگی‌ای داشته باشد؟

آن لحظه بیشتر از همیشه به این فکر کردم که مشکل دختران فقط مردانی نیستند که آن‌ها را محدود می‌کنند؛ گاهی خود زنان هم در این میان سهم بزرگی دارند. زنانی که خودشان طعم تبعیض را چشیده‌اند؛ اما وقتی نوبت به دختران خودشان یا دختران دیگر می‌رسد، همان رفتار را تکرار می‌کنند. شاید برای بعضی‌ها این حرف‌ها عادی باشد، شاید بگویند «دختر است دیگر!»، اما برای دختری که هر روز با محدودیت‌های زیادی روبه‌رو است، همین یک جمله می‌تواند سنگین‌تر از هزار حرف باشد.

چرا دختر باید همیشه برای پسر خدمت کند؟ چرا باید هرچه پسر گفت، دختر بگوید چشم؟ چرا کارهای خانه فقط وظیفه‌ی دختر باشد؟ چرا اگر پسر کاری نکند کسی چیزی نمی‌گوید؛ اما اگر دختر یک لحظه خسته شود او را سرزنش می‌کنند؟

من نمی‌گویم پسران بد هستند و نمی‌گویم دختران باید جای پسران را بگیرند؛ حرف من فقط این است که میان انسان‌ها به خاطر جنسیت‌شان فرق نگذاریم. پسر هم فرزند است و دختر هم فرزند. پسر حق دارد رؤیا داشته باشد و دختر هم دارد. پسر حق دارد خسته شود و دختر هم می‌شود. پسر حق دارد درس بخواند، انتخاب کند و برای آینده‌اش تصمیم بگیرد، دختر هم همین حق را دارد. دردناک است وقتی می‌بینی گاهی زنی که خودش روزی به خاطر دختر بودنش محدود شده، همان محدودیت را برای دختر دیگری می‌خواهد.

من هنوز به حرف‌های مادربزرگم فکر می‌کنم. شاید برای او این‌ها فقط چند جمله‌ی ساده بود که از روی عادت گفت و تمام شد؛ اما برای من همان چند جمله دوباره تمام حسرت‌ها و دردهایی را که سال‌ها در دلم پنهان کرده بودم زنده کرد. کاش قبل از اینکه به یک دختر بگوییم «دختر است دیگر»، کمی فکر کنیم که پشت همین دختر شاید هزار آرزوی نگفته پنهان باشد؛ شاید دختری باشد که فقط می‌خواهد یک روز بدون شنیدن جمله‌ی «تو دختری» زندگی کند. و کاش ما زنان، بیشتر از هرکس دیگری این را بفهمیم؛ چون اگر قرار باشد خودمان هم میان دختر و پسر فرق بگذاریم، پس چه کسی قرار است این چرخه را متوقف کند؟ شاید تغییر از همین‌جا شروع شود: از یک مادر، از یک مادربزرگ، از یک خواهر و از هر زنی که تصمیم می‌گیرد دیگر به دختر دیگری نگوید «دختر است دیگر!»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000