افغانستان، سرزمین فرصت‌ساز یا فرصت‌سوز؟

امروز اگر از میان انبوه جوانان و نوجوانان این وطن بپرسی و از آرزوها و برنامه‌های‌شان جویا شوی، محدود افرادی را می‌یابی که هنوز در وجودشان اندکی امید شعله‌ور باشد. آدمی به امید زنده است و هرگاه امیدی نباشد، علاقه‌ای به زیستن باقی نمی‌ماند. شاید از سر ناچاری و غریزه هنوز به زندگی خود ادامه بدهد؛ ولی در باطن خسته است. این ناامیدی، این بی‌برنامگی، این جبر جغرافیا و زمانه، آن‌قدر خُردت می‌کند و آن‌قدر روحت را آزار می‌دهد که توان و طاقتی نمی‌ماند و جز تنفر، حسی نیست که از تو ساطع شود و شاید هم بی‌حسیِ مطلق… این افکار آزارت می‌دهند که چه شد به اینجا رسیدم، رسیدیم؟!

عوامل زیادی جلوی چشمت می‌آیند و لیست‌شان می‌کنی. از علت‌های آن می‌توان این‌ها را نام برد: افغانستان مادر ما بود و هست؛ ولی کسی به فکر این مادر رنجیده نبود. همه مفاد خود و جیب خود را جلوتر از هر چیزی می‌اندیشیدند. هر قوم به فکر آوردن افتخار قومی بود، نه افتخار ملی! هر فرقه فقط تلاش داشت خود را برای بقیه به رسمیت بشناساند؛ ولی برای شناخت بقیه تلاشی نکرد! تعصب و انحصارگرایی، دلیلی است روشن برای منجلاب امروزی. به این نقطه که می‌رسی سوالات ذهنت را پر می‌کند؛ چطور از این وضع رهایی پیدا کنیم؟ چطور اوضاع را بهبود بدهیم؟ اصلاً دلیل پیدایش ما و زیستن ما در اینجا چیست، وقتی هیچ‌کس بهایی به این انسان‌ها نمی‌دهد؟ افغانستان فعلاً صحرایی است که با این بی‌طراوتی‌اش، ذره‌ذره نوجوانان و جوانانی را که مثل درختان سبز در حال شکوفا شدن هستند، به نابودی سوق می‌دهد.

از لحاظ دینی هم فقط یاد گرفته‌ایم که مشقت‌های‌ خود را به دوش بکشیم؛ زیرا به این عقیده‌ایم که تمام این‌ها نزد خداوند اجر و ثواب دارد. این عقیده درست که خداوند صابرین را نصرت و رهایی می‌بخشد؛ ولی خداوند خود نیز برای رهایی انسان‌ها کاری نمی‌کند مگر اینکه خود آن ملت بخواهد: «خدا آن ملتی را سروری داد، که تقدیرش به دست خویش بنوشت!» اگر قرار بود فقط با دعا به نتیجه برسیم، رسیده بودیم!

جوانان‌ ما امروز دنبال کار هستند؛ ولی بحران اقتصادی جامعه را فرا گرفته و دریغ از بازار کار و شغل. اموال تجارتی‌ ما هم به لطف درگیری‌های اخیر و درگیری‌های منطقه‌ای، نه صادر می‌شوند و نه آنچه درون کشور لازم داریم، به‌درستی می‌توانیم مهیا کنیم. زمانی که کار نباشد، سرقت رشد می‌کند و مدارای دولت با دزدان و سارقان، سرقت و دزدی را چند برابر افزایش داده‌اند. همه‌ی جوانان و نوجوانان از بس که از این وضع به انزجار رسیده‌اند، دنبال راهی برای دور شدن از این شرایط هستند؛ حالا چه فیزیکی، چه روحی و روانی! ما از یک‌سو درگیر یک سیطره‌ی بی‌منطق و بی‌استدلال هستیم و از سوی دیگر، بعضی رسم و رواج‌های بی‌جا، حسادت و تفرقه‌ی درونی‌ ما، از درون ما را به انزوا برده و به گلوی‌مان چنگ زده و راه تنفس‌مان را بسته است.

روزهای نخستینی که گروه حاکم به قدرت رسید، خیلی‌ها می‌گفتند که این‌بار با بار قبل فرق دارد و روند‌ ما صعودی و مثبت خواهد بود؛ ولی این روزها دوباره و به‌تدریج دیدیم که چگونه هر روز محدود و محدودتر می‌شویم. ملت ما به اندازه‌ی کافی قربانی داده است. اگر تنها یک راه چاره برای خارج شدن از این اوضاع باشد، آگاهی مردم، آموزش و یادگیری علم روز و زبان، دانستن نیازهای امروزی و اندیشیدن فردای بهتر برای نسل‌های بعدی است. غیر از این، اگر دوباره بخواهیم به همین مسیری که می‌رویم ادامه بدهیم، از حسادت‌های واهی خود دست نکشیم و دوراندیش نشویم، نتیجه اسف‌بار خواهد بود. ملت آگاه، هرگز دوباره در یک تله گرفتار نمی‌شود و ملتی که با دانش و علم روز مجهز باشد، قطعاً خیلی حرف‌ها برای گفتن خواهد داشت. نیاز امروز من و تو، یک معجزهٔ خودی است و آن، درک کردن نیاز ملت خویش و هم‌پذیری است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000