مرثیه‌ای برای رویاهای پشت در

خورشید کابل دیگر آن شکوه قدیمی را ندارد. انگار او هم می‌ترسد زیاد بتابد و جلب توجه کند. امروز که از کنار مکتب محل‌مان رد می‌شدم ایستادم. زنگ مکتب به صدا درآمد. صدایی که روزی برای من سرود رهایی بود و امروز شبیه به ناقوس یک سوگواری ممتد است. شاگردان صنف اول با شور و شوق با لباس‌های اتو کشیده و کیف‌هایی که بوی دانایی می‌داد از زیر قرآن رد می‌شدند. برادر کوچکم را دیدم که با لبخند وارد شد اما من… من پشت میله‌های سبز دروازه ماندم.

این پنجمین بهاری است که “فردا” برای ما دختران افغانستان به بن‌بست رسیده است. ما نسلی هستیم که در صنف ششم نه فارغ‌التحصیل که تبعید شدیم. پارچه‌ی کامیابی‌ام را که در دست می‌گیرم انگار جنازه‌ی یک رویا را حمل می‌کنم. این کاغذ کوچک آخرین پیوند من با دنیای روشنایی است سندی که می‌گوید تو “اجازه داشتی” تا همین‌جا بدانی و از این‌جا به بعد سهم تو تنها سکوت است و نظاره کردن جاده‌های تاریک زندگی.

مگر جرم ما چیست؟

آیا جست‌وجوی نور در کتاب‌ها جنایت است؟ آیا رویای داکتر شدن برای نجات انسانیت گناه است؟ من دختری را می‌شناسم که شب‌ها با وسایل طبی پلاستیکی‌اش، عروسک‌هایش را تداوی می‌کرد تا روزی مرهمی بر زخم‌های وطنش باشد؛ اما حالا تمام آن رویاها در کنج صندوقچه‌ای زیر خروارها ناامیدی دفن شده است. ما در کشوری زندگی می‌کنیم که نیمی از پیکره‌اش را بریده‌اند و انتظار دارند این معلولِ خسته، به سوی ترقی قدم بردارد. یک جامعه با “پسران تنها” هرگز کامل نخواهد بود جامعه‌ای که زن در آن از آموختن محروم باشد خانه‌ای است که چراغش را به عمد شکسته‌اند.

دیروز در دکانی رفتم که در ویترینش “لحظه‌های بدون جنگ” می‌فروختند. وارد شدم و به پیرمردی که بوی مهربانی پدرکلان‌های قدیمی را می‌داد گفتم: «آقا صلح چند؟ یک روز بدون ترس چقدر تمام می‌شود؟» تمام آرزوهایم را روی پیش‌‎خوان گذاشتم تمام کتاب‌هایی که اجازه ندارم بخوانم تمام شب‌هایی که با بغض به سقف خیره شدم. می‌خواستم “زندگی” بخرم از آن جنس‌های مرغوبی که تارش از آزادی باشد و پودش از امنیت. اما باد سردی وزید و من دوباره در برابر واقعیتِ خاکستری شهر بیدار شدم. دکانی در کار نبود تنها من بودم و چادری که روی صورتم سنگینی می‌کرد.

اما گوش بسپارید این سکوت علامت تسلیم نیست.

ما دختران “کاج” و “هدف” هستیم. ما از تبار مادری هستیم که سه فرزندش را در راه علم داد؛ اما هنوز به دختران سرزمینش لبخند می‌زند تا راه را گم نکنند. ما یاد گرفته‌ایم که در تاریکی مطلق خودمان خالق نور باشیم. اگر دروازه‌ی مکتب را به روی ما بستند ما دیوارهای خانه‌های خود را صنف درس کردیم. اگر قلم را از ما گرفتند ما با انگشتان خود بر روی غبار پنجره‌ها واژه‌ی “آزادی” را نوشتیم.

دنیا باید بداند!

حق درس خواندن صدقه نیست که به ما ببخشند این حق ماست. نیمی از جمعیت یک سرزمین را نمی‌توان برای همیشه در “فعلاً”های بی‌‌پایان معلق نگه داشت. ما برمی‌گردیم نه با التماس بلکه با اقتدار رنجی که ما را صیقل داده است. روزی خواهد رسید که کلاه‌های سیاه فراغت را در آسمانی پرتاب کنیم که دیگر بوی باروت نمی‌دهد. آن روز دروازه‌ی سبز مکتب نه فقط برای پسران که برای تمامِ “دختران با پارچه‌ی شکست صنف شش” باز خواهد شد.

تا آن روز هر تپشِ قلب ما فریادی است برای عدالتی که شاید دیر برسد؛ اما حتمی است. ما “معجزه” هستیم معجزه‌ای که در اسارت رویای پرواز می‌بافد.

تقدیم به تمام دخترانِ سرزمینم که دردهایشان را به واژه تبدیل می‌کنند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000