اسمم معصومه است؛ دختری هفدهساله هستم و در خانوادهای فقیر زندگی میکنم. زندگی من از همان نخستین روزهای کودکی با درد و محرومیت گره خورد. مادرم همیشه میگوید زمانی که هنوز نوزادی بیش نبودم، پدرم را در جنگهای داخلی افغانستان از دست دادم. من هیچ خاطرهای از او ندارم؛ نه صدایش را شنیدهام، نه دستهایش را در دستانم احساس کردهام و نه گرمای آغوشش را به یاد دارم. تنها چیزی که از او برایم باقی مانده، چند عکس کهنه و داستانهایی است که مادرم گاهی با چشمان پر از اشک برایم تعریف میکند. اما مرگ پدرم پایان رنجهای خانوادهی ما نبود. مادرم که زنی تنها شده بود، زیر فشار رسم و رواجهای جامعه مجبور شد با برادرشوهرش ازدواج کند تا سرپرستی او و فرزند یتیمش را به عهده بگیرد. او انتخابی نداشت، یا باید تن به این سرنوشت میداد و یا با تنهایی و مشکلات بیپایان زندگی دستوجنجه نرم میکرد. سالها گذشت اما زندگی هرگز روی خوشش را به ما نشان نداد. شوهر جدید مادرم فقط پسر میخواست؛ او دختر دوست نداشت و این را بارها و بارها به من فهماند. هر بار که به من نگاه میکرد، احساس میکردم وجودم برایش ناخواسته است. گاهی با تحقیر سخن میگفت و گاهی با رفتارهای تلخ و خشنش قلبم را میشکست.
من از همان سالهای کودکی آموختم که اشکهایم را پنهان کنم، دردهایم را در دل نگه دارم و در سکوت زندگی کنم. خانهای که باید پناهگاه یک کودک میبود، برای من بیشتر شبیه جایی بود که غم، ترس و خشونت در آن زندگی میکردند. شاید به همین دلیل بود که مکتب را بیش از هر چیز دیگری دوست داشتم. مکتب تنها جایی بود که احساس میکردم میتوانم خودم باشم؛ جایی که کسی مرا به خاطر دختر بودنم سرزنش نمیکرد، جایی که میان کتابها، قلمها و رؤیاهایم نفسی تازه میکشیدم و برای چند ساعت دردهای زندگی را فراموش میکردم.
پنج سال پیش از مکتب محروم شدم، زمانی که طالبان بر افغانستان حاکم شدند و من در صنف هفتم درس میخواندم. آن روز را خوب به یاد دارم. همه در صنف مشغول درس خواندن بودیم که ناگهان مدیر مکتب با چهرهای نگران و در عین حال پر از درد وارد صنف شد. در ابتدا فکر کردیم مثل همیشه آمده است تا درسها را بپرسد؛ اما این بار چهرهاش مهربانتر از همیشه به نظر میرسید. همه به او نگاه کردیم و او لبخندی تلخ بر لب آورد. سکوتی سنگین بر صنف سایه انداخته بود. او دهان گشود و گفت: «دختران عزیزم، شما مادران آیندهی وطن ما هستید. افتخار ما هستید و ما به شما احترام میگذاریم.» برای چند لحظه همه با تعجب به او خیره شدیم. یکی از همصنفیهایم پرسید: «چه اتفاقی افتاده است؟» مدیر دوباره به ما نگاه کرد؛ اما این بار چشمانش خبر تلخی را آشکار میکردند. گفت: «دختران بالاتر از صنف ششم حق آموزش ندارند…» در همان لحظههای گذرا قلبها شکستند، رؤیاها دفن شدند و هزاران امید از بلندای آرزوها سقوط کرد.
آن روز وقتی از دروازهی مکتب بیرون شدم، تصور میکردم چند روز بعد دوباره برمیگردیم. فکر میکردم این فقط یک تعطیلی کوتاه است. کیفم را محکم در آغوش گرفته بودم و هنوز بوی کتابهایم را حس میکردم. نمیدانستم آن لحظه آخرین باری است که با یونیفورم مکتب از آن دروازه عبور میکنم. فردای آن روز، طبق عادت آماده شدم. ناخودآگاه کیفم را برداشتم، چند لحظه در کناری ایستادم و بعد یادم آمد که دیگر جایی برای رفتن ندارم. آن روز برای نخستین بار معنای واقعی محرومیت را فهمیدم. از آن روز به بعد گریستم، ناله کردم و اندوه خوردم؛ اما هیچ چیز تغییر نکرد. نه مکتب دوباره به من بازگردانده شد، نه رؤیاهایم زنده شدند، نه خندههایم برگشتند و نه امیدهایم آزاد شدند. تنها چیزی که هر روز واقعیتر میشد، عمیقتر شدن زخمها و بیشتر شدن دردها بود. من از همه چیز محروم شدم؛ از لباسهای سیاه و سفید مکتب، از تختهسیاه و گچهای سفید، از کیف آبیرنگ یونیسف، از کفشهای سیاه، از کتابهایم و حتی از نوشتن کارخانگی. خواهرانم نیز همین درد را کشیدهاند و هنوز هم میکشند. در دل شب، در دل این افغانستان زخمی، هزاران اشک فرو میریزد، هزاران زخم میسوزد و هزاران قلب بیشتر درد میگیرد. آنها نیز محروم شدهاند؛ محروم از آموزش، محروم از مکتب رفتن و محروم از رؤیایی که حق طبیعی هر دختر است.
راس ساعت یک که میشود، دل ما میگیرد؛ زیرا حاضری ساعت یک شروع میشد، احترام گذاشتن به معلم راس ساعت یک آغاز میشد، درسها، خندهها، اضطرابهای ما برای ارزیابی و قصههای دخترانه، همه راس ساعت یک شروع میشدند. اما حالا راس ساعت یک، به جای حاضر گفتن، به یاد همان حاضر گفتنها میمیرم. راس ساعت یک که میشود، عزادار میشوم؛ عزادار رؤیاهای مردهام، عزادار امیدهای اسیر شدهام و عزادار کتابهای خاکگرفتهام. گاهی کتابهایم را از صندوق بیرون میآورم، گرد و خاک را از روی جلدشان پاک میکنم و صفحههایشان را ورق میزنم. بوی کاغذها مرا به روزهایی میبرد که هنوز اجازه داشتم رؤیا ببافم. هر صفحه، خاطرهای را زنده میکند؛ خاطرهی خندههای دوستانم، صدای معلمها و آرزوهایی که روزی برای آینده داشتم.
امروز، زندگی عادی پسران به رؤیایی بزرگ در دل دختران تبدیل شده است. برای ما، آزاد زندگی کردن، حق انتخاب داشتن، مکتب رفتن و حتی زندگی کردن، به آرزوهایی دوردست تبدیل شدهاند. هر بار که پسرانی را با یونیفورم مکتب و کیفهای پر از کتابشان میبینم، دلم درد میگیرد. آخر چرا ما نباید درس بخوانیم؟ چرا نمیتوانیم مانند آنها کتاب به دست بگیریم و کیفهای پر از رؤیا را بر دوش بکشیم؟ میگویند اینهمه محدودیتها برای حفظ آبروی دختران است، اما نمیدانند که آبرو برای دختران به طنابی تبدیل شده است که هر روز گلویشان را میفشارد.
کتابهای ما خاک گرفتهاند، لباسهای ما کهنه شدهاند و درون ما پر از زخم است، اما با این همه، زیبایی هنوز در وجودمان خاموش نشده است. هنوز لباسهای خود را میشوییم و اتو میکنیم، هنوز کفشهای خود را پاک کرده و کتابهای خود را هر روز میخوانیم. هنوز مینویسیم، هنوز از مکتب سخن میگوییم و هنوز هم امید داریم. شاید مکتب را از ما گرفته باشند، شاید رؤیاهای ما را کشته باشند، اما نفهمیدند که رؤیا حتی از زیر خاکستر نیز نفس میکشد. نفهمیدند که قلبها با وجود تمام دردها، هنوز میتوانند امید و عشق را زنده نگه دارند.
ما با قلبهای شکسته اما تپنده ادامه میدهیم. شاید امروز پشت میزهای مکتب نباشیم، اما ذهنهای ما هنوز زندهاند. شاید دروازههای مکتب به روی ما بسته شده باشند، اما هیچکس نمیتواند دروازهی اندیشه و آرزوها را ببندد. روزی خواهد رسید که کتابهای خاکگرفته دوباره گشوده شوند، قلمها دوباره بنویسند و دختران این سرزمین دوباره با لبخند راهی مکتب شوند. و در آن روز، راس ساعت یک، دیگر عزادار نخواهم بود، بلکه راس ساعت یک، دوباره زنده خواهم شد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه