از خستگی زیاد، خواب بر چشمانم سنگینی میکرد. روانِ افسرده و پریشانم توانِ تمرکز را از من گرفته بود؛ زندگی آن آرامشی را که میخواستم نداشت. احساس میکردم در میان جمع، تنهاترین انسان دنیا هستم. هر روز با افکار غمانگیز درگیر بودم و در ذهنم دنبال راهی برای رهایی از این حال میگشتم. ناگهان مادرم با مهربانی گفت: «بهتر است با روانشناس مشورت کنی.» لبخندی کمرمق زدم و گفتم: «من با صحبت و مشورت با کسی میانهی خوبی ندارم.» تصور میکردم دردهایم را کسی درک نخواهد کرد.
مدتی با خود کلنجار رفتم تا ببینم چه روش رواندرمانی برایم بهتر است؛ اما هیچ درمانی نیافتم. همان لحظه، خواهر کوچکم با برگهای سفید و جعبهای از قلمرنگیهایش به سراغم آمد و گفت: «برایم نقاشی میکشی؟» میخواستم پاسخ تندی بدهم، چون حالم خوب نبود، اما شوق و ذوقی که در چشمانش میدرخشید، مرا وادار کرد تا حرفش را قبول کنم. نمیدانستم همان درخواست ساده، آغاز نجات من خواهد بود.
قلم را که در دست گرفتم، زیباترین حس در وجودم زنده شد. آرامآرام خطوط را روی کاغذ کشیدم و احساس کردم نفس تازهای در سینهام دمیده میشود. تصمیم گرفتم نقاشیای ترسیم کنم که در آن غم و تاریکی نباشد؛ دنیایی روشن و لبریز از شادی. در آسمان آبی کابل، کبوتری سفید که نماد صلح است، پرواز میکرد و در زیر آن، کودکانی خندان با بَکسهای مکتب بر دوش، پوقانههای رنگی را به آسمان میفرستادند. این نقاشی بوی جنگ نداشت؛ دنیایی بود که دختران این سرزمین در آرزویش بودند، دنیایی پر از لبخند، آزادی و رنگ.
در آن لحظه با تمام وجودم قدرت قلم را کشف کردم؛ همان قلمی که کمکم کرد اثری زیبا خلق کنم و در چشمان خواهرم برقِ ذوق، امید و شادی بیپایان را ببینم. هر بار که به نقاشی نگاه میکردم، رنگها آرامشی عمیق در دلم مینشاندند. دیگر خسته نبودم؛ احساس میکردم باری سنگین از شانههایم برداشته شده است. با شور و شعف فریاد زدم: «پیدا کردم! نیمهی گمشدهام را یافتم… هنر!»
هنر، درمانِ جسمِ خسته و روانِ پریشان من است. با انگیزه و انرژی از جا برخاستم و برای خرید لوازم نقاشی به نزدیکترین قرطاسیه رفتم. وقتی جعبههای مداد رنگی را دیدم، حس کردم دلم بال درآورده است. به محض رسیدن به خانه، شروع به نقاشی کردم. هنر در سکوت با من سخن میگفت؛ هر خطی که میکشیدم، نوری از امید در دنیای آرزوهایم میتابید. در همان حال، گوش سپردن به آهنگهای کلاسیک احمد ظاهر، عشق مرا به هنر دوچندان کرد. موسیقی و رنگ با هم ترکیب میشدند و درونم را روشنتر میکردند.
هنر تنها یک واژه نیست؛ بلکه آرامشی است که در تمام وجودم جریان دارد. بدون هنر، دنیا دلگیرتر از غروب آفتاب است. زیبایی جهان در وجودِ هنر معنا مییابد. تصور زندگی بدون آن برایم دشوار است؛ دنیایی بیرنگ، خاموش و بیروح. هنر به من یاد داد که حتی در میان تاریکی هم میتوان نوری آفرید و از رنج، زیبایی ساخت.
سعدی بزرگوار از همه بیشتر ارزش هنر را درک کرده است، آنجا که میفرماید: «هنر چشمهی زاینده است و دولت پاینده.»
دولتی که از هنر بیبهره بماند، روزی سقوط میکند، زیرا هر بخش از زندگی انسان وابسته به هنر است. اگر هنر نباشد، زندگی نه زیبایی دارد، نه ظرافت، و نه لذت. هنر همان ارزش فرهنگی است که روح جامعه را زنده نگه میدارد و میان مردم عشق و همدلی میپراکند.
هنر همان شعری است که معنای عشق را برای عاشق پرمعناتر میکند. همان داستانی است که روح آدمی را صیقل میدهد و ذهنش را درخشان میسازد. هنر میتواند نقاشیای باشد که تنها با نگاه کردن، درک و احساس را به انسان بیاموزد. هنر سوزنی است در دستان ترکخوردهی زنان افغان، که با نقش بستن هر گل، روزگارشان را سبز نگه میدارند. هنر موسیقیای است که در نغمههایش غمها رنگ میبازند و دلها به رقص درمیآیند.
و در نهایت، هنر همان لبخند مادر است؛ لبخندی که آرامترین پناهگاه برای فرزندانش است. او با دستان پرمهرش، حتی از سادهترین کارها زیباترین هنرها را میآفریند. آری، هنر در زندگی جاری است؛ در نگاه عاشق، در صدای پر از امید، در اشک شادی، و در ایمان به فردایی روشن.
هنر برای من نه فقط نجات، بلکه تولدی دوباره بود. اکنون هرگاه خسته میشوم، قلم را در دست میگیرم و مطمئنم تا وقتی هنر در وجودم زنده است، تاریکی هرگز بر من چیره نخواهد شد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه