ورق‌های سپیدِ کتاب؛ دنیای زیبایِ درونم

هر صفحه‌اش مانند خیابان‌های زندگیِ من است؛ با هر ورق زدن آن صفحه‌ها، حس‌های متفاوتی را همزمان تجربه می‌کنم. اولین باری را که کتاب در دست گرفته بودم، خوب یادم می‌آید. یکی از روزهای بهاری بود که آفتاب آرام‌آرام می‌تابید و انگشتان من لطافت ورق‌های سپیدِ زندگی را که چون برگ‌های سبز درختان بودند، حس می‌کردند. در دنیای کودکانه‌ی من، آن خطوط بسیار مبهم و در عین حال زیبا بودند. گاهی از ورق‌زدن‌ خسته می‌شدم و به دنبال تصاویرِ رنگارنگ می‌گشتم تا تماشایشان کنم. خط‌های سیاه‌رنگ که چون مورچه‌های بی‌دست‌و‌پا با نظم خاصی روی ورقِ سفید جا خوش کرده بودند، به نظرم بی‌مفهوم می‌آمدند. من فقط عاشق دیدن تصاویر بودم، چون می‌توانستم بفهمم منظورشان چیست. چه پرسش‌های عجیبی که در ذهنم قدم می‌زدند؛ با خودم می‌گفتم: این‌ها چه معنی دارند که ورقِ سفید را اشغال کرده‌اند؟ چرا مانند تصاویر نیستند تا مفهوم‌شان را بدانم؟

هزاران سوالِ مبهمِ دیگر در ذهنم نفس می‌کشیدند. خواهرم را می‌دیدم که از روی آن خطوط می‌نوشت و با پنسیل سیاه‌رنگ خود، کتابچه‌اش را پر می‌کرد. او خیلی در تلاش بود که از‌ روی آن‌ها کپی کند و مادرم هم گه‌گاهی کمکش می‌کرد. کم‌کم فهمیدم که آن خطوط برای چیست و چرا دیگران این‌قدر علاقه دارند آن‌ها را بنویسند و بخوانند. دریافتم که آن نوشته‌های سیاه‌رنگ، چیزی فراتر از یک نقاشیِ ساده و خط‌خطی هستند؛ در درون آن کلمات، مفهوم‌های گنج‌مانندی نهفته بود که فقط پویندگان دانش و مکتب‌روندگان آن را درک‌ می‌کردند.

‌برای یک‌ کودک شش‌ساله، دنیای کلمات خیلی زیبا و در عین‌ حال مبهم بود. من هم می‌خواستم بتوانم مثل خواهرم آن خطوط را بخوانم و بدانم برای چه هستند. روزها می‌گذشت و من هم با کتاب‌ها انس می‌گرفتم. اولین خطوطی را که خواندم، «بابا آب داد» و «پوپل با توپ بازی می‌کند» بودند؛ جمله‌هایی به ظاهر ساده اما در ابتدا سخت. با خودم می‌گفتم چرا خواندن این‌ کلمات این‌قدر دشوار است و با یک‌بار خواندن نمی‌شود آن‌ها را فهمید. همین‌طور به صورت تدریجی، سوادِ خواندن و نوشتن پیدا می‌کردم. کتاب‌هایم‌ را خیلی دوست داشتم و از آن‌ها خوب مراقبت می‌کردم؛ با فرا رسیدن هر سال جدید، مفهوم کتاب‌خواندن را بیشتر درک می‌کردم.

حالا که روزهای زیادی از آن اولین قدم‌ها می‌گذرد، سپاس‌گزارِ علم و دانش هستم. بیشتر اوقات، سوالاتی به‌ظاهر ساده و عجیب را از برادرم می‌شنوم که می‌گوید: «چطور آدم‌ها به این فکر افتادند که چیزی به اسم کتاب را اختراع کنند؟» و من هم با لبخندی ساده، همه‌چیز را برایش شرح می‌دهم. کتاب‌خواندن چیزی فراتر از شناختن حروف الفبا و کلمات است؛ در عمق هر کتاب، گنجی پنهان است که هرکسی آن را نمی‌یابد.

درست است که تنها کسانی گنج را می‌یابند که واقعاً دنبال آن باشند. من هم قبلاً فقط می‌دانستم گنجینه‌ی همه‌ی پیشرفت‌ها و موفقیت‌ها در درون کتاب‌ها نهفته است، اما به‌ندرت دنبال‌شان می‌کردم. حالا به عنوان کسی‌ که کتاب‌خواندن انیس و همدمش شده است، می‌گویم: هزاران بار شنیده بودم که کتاب‌خواندن «خوراک ذهن» است، اما واقعاً آن را تجربه نکرده بودم. حالا که عمیقاً آن را درک‌ می‌کنم، می‌توانم با دلیل و استدلال بگویم که چطور این خوراک ذهنی به من کمک کرده است. کتاب‌ها خود جهانی دارند که ما از آن بی‌خبریم؛ جهانی مملو از تجربیات و زندگی‌های متفاوت که هرکسی با یک‌بار زندگی‌کردن نمی‌تواند همه‌ی آن‌ها را درک کند. وقتی کتاب می‌خوانیم، انگار هزاران‌ بار در این دنیا زندگی‌ می‌کنیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000