امسال نیز آرام و بی صدا از کنارم گذشت. بیآنکه حضورش را حس کنم، در لای صفحات تاریخاش روح و روانم را جا گذاشتم؛ در میان روزهایی که هیچ شباهتی به آرزوهایم نداشتند.
میان ترس و امید، بیصدا قد کشیدم. در روزهایی که سکوتم بلندتر از هزاران فریاد به گوش میرسید و امید کوچکی را که در شبهای تار روزگار ساخته بودم، در گوشهی دلم پنهان کردم تا مبادا کسی آنرا از من بدزدد.
بر آن نسیم خوش که بوی زندگی میداد، با چشمانم خندیدم و با واژههای که بوی خستگی و نرسیدن میدادند. گرد طوفان را روی کاغذ نشاندم. فریادم را سکوت معنا میبخشید؛ سکوتی که فقط با یک قلم روی کاغذ جاری میشد…
امسال از من گذشت؛ اما من هنوز طعم تلخ انتظارهای بی پایان را از یاد نبردهام. با شمردن ۳۶۵ روز دفتر خاکخوردهی امسال نیز بسته شد؛ اما حجم صفحات دفتر من خیلی بیشتر از دیگران بود. گویی برای هر روزش چندین صفحه برای من جا گذاشتهبودند؛ صفحههای از سکوت، از نرسیدن و شایدهایی که هیچگاه به رسیدن ختم نشدند…
حالا که به آغاز سال جدید رسیدم، در کنار هزاران صدا و حرف و نگاه، جملهیی معروفیست که هر سال تکرار میشود و هربار قلبم را بیرحمانه میفشارد؛ جملهیی که هر سال میشنوم و در سکوت تحلیلش میکنم: “امسال چقدر زود گذشت”، چقدر دشوار است هضم این واژهها برایم…
همه بر این باورند که سال ها زود میگذرند…
که روزها دیگر شمردنی نیستند…
اما کاش میان تمام این یقینهای عجیب، کسی لحظهیی بایستد و نگاه کوچکی به شبها و روزهای همان دخترک منتظر بیندازد؛ دختری که فقط و فقط شاهد جدید شدن اعداد روی تقویم و تکرار بی پایان روزهاست!
دختری که چشم انتظار شنیدن است؛ شنیدن صدای زنگی که ذهن خفتهی جامعه را بیدار میکند، صدای زنگ مکتبی که فقط در خاطرههایش شنیده میشود. دختری که میان درهای بستهی آینده و رویاهای شبانهاش قد کشید، دختری که معنای زیستن را در لابهلای کتابهایش یا هم در داخل همان کیف کوچکش پنهان کرده است؛ کیفی که دیگر بندهایش در برابر آن شانههای استوار زیادی کوچک شدهاند، دختری که هنوز لباس سیاه و چادر سفیدش را نگه داشتهاست، بی آنکه بداند با گذشت هر سالی از این سالهای انتظار، آن لباسها کوچکتر و انتظارش بزرگتر از رویاهایش میشود، دختری که با نخ امید بند بند وجودش را به زندگی گره زده و با هر نفسش رویا را زنده نگه میدارد، دختری که بزرگ شد و قد کشید؛ اما نه با جریان زندگی بلکه با تکرار روشنی روز و تاریکی شب، دختری که سکوت و صبر ناتمامش را با گریهی پنهان، در نیمهی شبهای بیدار شکست…!
بعضی از سالها نمیگذرند، فقط تکرار میشوند. مثل دردی که فقط نامش عوض میشود؛ اما خودش، جایی میان جسم، میسوزد و میسوزاند…
کاش کسی باشد تا لحظهای مکث کند و حرفش را پس بگیرد؛ سالها هرگز زود نمیگذرند، بلکه آنها خیلی طولانی و طاقتفرسا استخوان عمر را سوهان میکشند و اینجا میان هر پایان و آغاز جدید، دختری با قلب منتظر نفس میکشد و هنوز به معجزهها باور دارد.
او میداند که این سال های دشوار بالاخره تمام خواهند شد و آغاز سالی را دوباره تجربه خواهد کرد که دگر نه فقط اعداد روی تقویم بلکه تجربههای زندگی نیز جدید اند. او میداند که سالی فرا خواهد رسید که صدای زنگ مکتب و بازشدن درهای آینده را برایش هدیه میآورند…
امروز که قدم به کوچهی سال جدید میگذاریم، کاش میان این همه لبهای لرزان و چشمان گریان، در لحظهی تحویل سال کسی باشد که چشم ببندد و در کنار هزاران آرزوی دیگر، دعایی برای بازشدن دروازههای مکتب، برای فرا رسیدن صبح آزادی، برای چشمهای انتظاری که خسته از بیخبری اند و برای آن قلب تپندهای که سالها را نه زندگی بلکه تنها سپری میکند، بخواند.
کاش کسی باشد که هدیهای به دختران این سرزمین ببخشد؛ هدیه که نه، شاید بهتر است بگویم، سادهترین حق آنها را برایشان برگرداند…؛ سادهترین حقی که این روزها تبدیل به بزرگترین آرزو شدهاست.
و این گونه، سالی گذشت؛ سنگین و بیرمق چون شبهای سردِ زمستانی…
و در آستانهی سال جدید، قلبم در میان هزاران آرزو، فقط برای نو شدن دعا میخواند؛ برای نو شدنی که نه تنها در تقویم بلکه در بازگرداندنِ همان حق ساده معنا شود؛ حقی که نبودنش، سالها را این چنین، بیروح، سرد و سنگین کردهاست.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه