پرواز در قفس

من دختری هستم در سرزمینی که رویاهای ما نابود شده است؛ جایی که درس خواندن گناه محسوب می‌شود. من در کشوری زندگی می‌کنم که نیمی از پیکر جامعه از اساسی‌ترین حق خود، یعنی آموزش و کار، محروم شده اند.

در این سرزمین، نه‌تنها حق تحصیل از ما گرفته شده، بلکه حق آزادی و حق انتخاب لباس نیز از ما سلب شده است.

من از کودکی به درس خواندن و مکتب رفتن شوق و علاقه‌ی زیادی داشتم. هر سال با دنیایی از امید و خوشحالی به سوی مکتب می‌رفتم. در مکتب معلم خود را بسیار دوست داشتم و همیشه می‌گفتم: «من در آینده مثل شما می‌شوم.» معلمم وقتی به من نگاه می‌کرد، می‌گفت: «تلاش کن، حتماً به آرزویت می‌رسی.» اما سرنوشت من طوری رقم خورد که نتوانستم به رویایی که داشتم برسم.

وقتی طالبان آمدند، من در صنف ششم مکتب بودم. آن زمان به هیچ‌چیز فکر نمی‌کردم. هر روز با خوشحالی یونیفورم خود را می‌پوشیدم، کتاب‌هایم را مرتب می‌کردم و به مکتب می‌رفتم. با عشق درس می‌خواندم و با هم‌صنفی‌هایم قصه می‌کردیم و می‌خندیدیم.

همیشه به خود انگیزه می‌دادم و می‌گفتم وقتی به صنف هفتم برسم، حتماً دروازه‌های مکاتب باز می‌شود. فکر نمی‌کردم روزی خانه‌نشین شوم و رویاهایم را فقط در ذهنم تصور کنم. آن زمان خیلی کوچک بودم و نمی‌فهمیدم بسته شدن دروازه‌های مکاتب چه تأثیری بر زندگی ما می‌گذارد.

با گذر زمان، با سپری شدن ماه‌ها و سال‌ها و با دیدن فرصت‌های تازه اما دست‌نیافتنی، درک کردم که با بسته شدن دروازه‌های مکاتب، هدف‌ها و رویاهای ما نیز بسته و زندانی می‌شوند.

آخرین روز درسی در مکتب را خوب به یاد دارم. روزی که معلم ما برخلاف همیشه نه خوشحال بود و نه احوال‌پرسی کرد. با چشمان اشک‌آلود گفت: «دیگر نمی‌توانید درس بخوانید.» با شنیدن این جمله، انگار کوهی بر سرم آوار شد و گویا از آسمان به زمین سقوط کردم.

همه‌ی دختران گریه می‌کردند و می‌گفتند: «چرا؟ چرا ما نمی‌توانیم درس بخوانیم؟ مگر گناه ما چیست؟»

معلم ما گفت: «حالا به خانه‌های خود بروید. شاید روزی برسد که دوباره برگردید و به درس‌های خود ادامه دهید.»

از آن روز به بعد، زندگی نه‌تنها برای من، بلکه برای هزاران دختری که رویای پرواز در سر داشتند، به شبی تاریک و نفس‌گیر تبدیل شد. دخترانی که آرزو داشتند روزی معلم، داکتر یا انجنیر شوند، به خیاطی، قالین‌بافی و کارهای دستی روی آوردند.

من که می‌خواستم مانند پرنده‌ای آزاد باشم، پرواز کنم و به رویای خود، یعنی معلمی، برسم تا بتوانم آینده‌ی یک نسل را بسازم. معلمی فقط یک شغل نیست، بلکه معماری یک جامعه و حتی یک جهان است.

پس از آن، روزها برایم تکراری شد. هر روز زندگی‌ام را با کارهای خانه آغاز می‌کردم؛ نه از مکتب رفتن خبری بود و نه از آن رویاها.

یکی از شب‌ها به مکتبم فکر می‌کردم؛ به بوی کتاب‌ها، به درس‌های معلم، به نشستن روی چوکی پشت میز درسی و… آن شب خیلی خسته بودم. نه از کار، بلکه از تکرار درد، از تکرار اشک و از تکرار سوال‌هایی که هیچ‌کس پاسخی برایشان نداشت.

به آسمان نگاه کردم. هوا بسیار صاف بود، ماه کامل و ستاره‌ها در حال درخشیدن بودند. آسمان زیباترین تصویر جهان را به خود گرفته بود. ناگهان به خاطره‌ای افتادم که مرا از درون می‌سوزاند.

وقتی در صنف پنجم مکتب بودم، در یکی از شب‌های گرم تابستان با خواهرم بیرون رفتم. هوا تاریک بود و جز روشنایی مهتاب و ستارگان، نوری دیده نمی‌شد. آن زمان نه خبری از آمدن طالبان بود و نه از نابودی رویاها. به خواهرم گفتم: «من حتماً روزی معلم می‌شوم و برای خودم کسی می‌شوم. من مانند زنانی می‌شوم که باعث افتخار خانواده، جامعه و کشورشان هستند.» اما نمی‌دانستم آینده‌ام چگونه رقم خواهد خورد.

با شنیدن صدای مادرم ناگهان به خود آمدم و فهمیدم که هنوز در دنیایی از مشکلات و چالش‌ها هستم؛ دنیایی که هر روز محدودیت‌های تازه‌ای بر دختران و زنان تحمیل می‌شود.

آن شب با خود گفتم: آیا روزی خواهد رسید که دوباره به مکتب بروم و به رویایم برسم؟

هر سال با آمدن سال جدید منتظر خبرهای تازه هستم؛ منتظر بازگشایی دروازه‌های مکاتب. امسال هم منتظر بودم تا زنگ مکتب برای دختران به صدا درآید، اما دیدم که باز هم فقط پسران می‌توانند درس بخوانند.

بسیار ناامید شدم؛ از زندگی، و از این‌که به دلیل جنسیت خود نمی‌توانم درس بخوانم. با آمدن این سال جدید، باز هم باید رویاهایم را در دلم دفن کنم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000