دلم بیدلیل میگیرد. نمیدانم چرا اینقدر بیتاب میشوم. افکارم غرق در تاریکی محض میشوند و حس میکنم برای هیچ سوالی جوابی ندارم. بیقرارتر از حد معمول میشوم. لحظهای با خودم در ستیز میمانم و نالان ازهمهچیز، سر به بلندای آسمان میکنم. دستانم را جلوی صورتم میگیرم و آرام چشمانم را میبندم. نفسِ عمیقی میکشم و خودم را میسپارم به همان خدایی که همیشه پناهم بوده است. از خودم میگویم، از روزگار، از شرایط و از هر کسی که در این میدانِ جنگ با من یکجا میجنگد.
منتظر جواب نمیمانم که آرامشی خاصی به من پناه میآورد. دیگر دلم بیقرار نیست و من هم آرام میشوم. آرامش را در رگرگِ وجودم حس میکنم و نفسِ عمیقی آغشته با آرامش از رگهایم عبور میکند. شاید بیدلیل نیست وقتی که شب میشود دلم میگیرد. شاید این دلشورهها مسیرِ نزدیکشدن من به پروردگارم و نجوای من در دل شب باشد. شاید اینها همان نقشهی راهی است که من باید دنبال کنم. این نقشه پر از معما، پستی و بلندی است و جواب این معماها فقط با سخنگفتن با پروردگارم آغاز میشود. من این مسیر و این نقشهی راه را تا به رویاهایم نرسیدهام دنبال میکنم.
در جریان روز اتفاقاتِ گونانونی میافتد، بعضیهایشان ناگوار و بعضیهایشان پر از استرس و نگرانی. من آرامش را فقط در تاریکی شب درمییابم؛ آرامشِ عجیبی که روزها و فرسنگها از من دور است. گاهی این نگرانیها از ترس نشدن و نکردن است، ترسِ اتفاق نیفتادن چیزهایی که من میخواهم ولی نمیشود، ترسِ نشدن کارهایی که دست من نیست و ترسِ برآوردهنشدن آرزوهایم. میدانم گاهی همهچیز دست من نیست؛ نه میتوانم کاری انجام بدهم و نه میتوانم جلوی آنها را بگیرم؛ اما بازهم چیزی که دوباره به من امید میدهد و نگرانیهایم را از من میزداید، رویاها و آرزوهایم است.
روزها با تمام توانی که دارم تلاش میکنم؛ ولی گاهی آنطور که من میخواهم پیش نمیرود. گاهی خیالاتِ من از جریاناتِ زندگیام خیلی دور از واقعیت است. خیالبافی را بیش از همهچیز دوست دارم و گاهی ناخواسته غرق در خیالات میشوم. در دنیایِ خیالاتم همهچیز خوب است و همهچیز طبق میل من پیش میرود. خودم را در سکوی موفقیت میبینم؛ همان نقطهای که همیشه در رویاهایم میدرخشد؛ ولی دسترسی به آنها در واقعیتِ زندگی من کمی سختتر از حد معمول است. نه باز کردن پنجرهی رویاهایم دست من است، نه کلیدِ قفل مکتبم که آن را بگشایم و نه ذهنیتِ اطرافیانم که تغییر کند. هیچچیز را نمیتوانم تغییر بدهم، بهجز از ذهنیت و نگاهِ خودم.
من با همهی اینها میسازم؛ همهی چالشها را میپذیرم و گاهی اوقات از همهچیز و همهکس ناامید میشوم؛ ولی شعلهی آتشین و جرقهی زیبای رویاهایم بیدلیل میدرخشد. همین است که من بهعنوانِ یکدختر در سرزمینِ محدودیتها، هم با چالشها میسازم و هم از آتشِ نرسیدن به رویاهایم میسوزم. ولی رویاهایِ من خیلی درخشانتر از اینچیزها است، آنقدر قدرت دارند که تاریکیها را برایم روشن میکنند. روزها با همهی درگیریهای ذهنیام میسازم و شبها دوباره با درخششِ رویاهایم میخوابم. روزها با تمامِ اتفاقاتِ زندگی میسازم و شبها با خدایم دردِ دل میکنم. همهچیز را با او درمیان میگذارم و راهی برای بهترشدنِ فردایم مییابم. من هر شب با یادآوریِ رویاهایم با خیالِ راحت به روزم پایان میدهم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه