نگاهی دیگر به افرادی که ما را تحقیر می‌کنند

از وقتی بزرگ شدم، همگان می‌گویند اگر جایی دیدی کسی به شما می‌خندد، حتماً عیب و کمبودی داری که منجر به ایجاد خنده و تمسخر برای آن‌ها شده‌ای، حتماً چیزی در تو غیرمناسب و خنده‌دار است و یا هم شاید چهره‌ی خنده‌آور به خود گرفته‌ای. تا این‌که روزی به یکی از برنامه‌های رادیویی گوش می‌دادم. مهمان برنامه در مورد این‌که چگونه برای هم مفید باشیم صحبت می‌کرد. او معنای انسان‌بودن را خیلی فراتر از درک من می‌دانست. از آن روز به بعد، خنده سرِ کسی یا شخص خودم، یک جنبه‌ی مثبت گرفت. او می‌گفت ما در روزگار و جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که خندیدن از ته دل برای همه‌ی مردم تبدیل به آرمانی شده و همگان تبدیل به افسرده‌هایی شده‌اند که معنای واقعی خنده و گریه از وجود‌شان رخت بربسته است. از این‌که کسی بنا بر کاری‌که تو می‌کنی یا حالتی که به خود می‌گیری بخندد، خوشحال باش، چون باعث شدی یک فرد لبخند بزند و این کاری بسا بزرگ است. از همان روز تاکنون، خنده‌ی افراد به جای احساس کمبود، برایم حسی مثبت تداعی می‌کند و به من می‌فهماند که ما انسان‌ها چقدر از هم فاصله گرفته‌ایم و اندکی خوشی تا چه اندازه می‌تواند حال یک انسان را خوب بسازد. این اقدام به نوعی نیرو می‌بخشد؛ یعنی ما تا هنوز برای هم مفید هستیم و ناخودآگاه می‌توانیم مسبب حالِ خوبِ هم باشیم.

در جیب یکی از نویسندگان خارجی بعد از خودکشی‌اش نامه‌ای یافت شد که نوشته بود: «اگر امروز کسی به سویم لبخند بزند، از خودکشی منصرف می‌شوم.» می‌توانیم درک کنیم که خنده و انتقال حالِ خوب به هم‌دیگر چقدر می‌تواند مهم و حیاتی باشد، تا جایی‌که منجر به ادامه یا پایان حیات یک فرد شود. در جوامعی‌که انسان‌ها از هم به شدت فاصله گرفته‌اند و به فکر حال و هوای دل هم‌دیگر نیستند، انسان‌ها تبدیل به ربات‌هایی می‌شوند که بنا بر هدایت راه می‌روند، می‌خورند و می‌نوشند. آن‌ها معنای حقیقی زندگی‌کردن را لابلای فاصله‌ها گذاشته و از دور نظاره‌گر هم هستند.

در روزهایی از عمرم که هم‌مانند ابر بهار می‌گذرد، تجربه‌های متفاوتی را زندگی کردم. خنده، گریه، اشک، بغض و خوش‌حالی همه وجود داشته. ولی دریافتم آن‌چه بیش‌تر روح هر بشر را ویران و به نوعی متأثر می‌سازد، تحقیر و یا هم کم‌شمردن اوست. وقتی کمبود ما از سوی کسی به ما گفته می‌شود، آن‌هم با لحنی‌که اصلاً دوست نداریم، می‌تواند حتی منجر به تأثیرات منفی و جبهه‌گیری ما در مقابل آن فرد شود. اما تجربه و زندگی ثابت کرده‌اند که اگر به هر موضوع و پدیده‌ای از دو جهت نگاه کنی و ذره‌ای تعمق و تفکر به خرج دهی، جنبه‌های مثبتش می‌تواند سازنده‌تر باشد تا تأثیرات منفی‌کی که ما به خود می‌گیریم. آن‌چه می‌تواند تحول فکری ایجاد کند و به نوعی زندگی ما را دگرگونی مثبت ببخشد، «دو جنبه دیدن» اتفاقات، حرف‌ها و رفتارهای مقابل ماست. هرچند می‌گویند نباید زیاد به سخنان انگیزشی که برای ما خوش‌حالی و انگیزه‌های آنی و زودگذر ایجاد می‌کنند گوش دهیم؛ اما بد نیست بعضی نکته‌هایش را جذب زندگی کنیم. سخن‌ران‌های مشهور می‌گویند در زندگی هر آن‌چه باعث رشد تو می‌شود را جذب کن و هر آن‌چه نکته‌ی منفی به تو انتقال می‌دهد، از زندگی و فکر خودت دور کن؛ یعنی لازم نیست به هر آن‌چه از هر فردی گفته می‌شود فکر کنیم و بیش از حد به آن بها دهیم، بلکه باید به پیش حرکت کنیم، فارغ از این‌که انسان‌های اطراف ما، ما را چگونه قضاوت می‌کنند و سپاس‌گزار افرادی باشیم که ما را قضاوت کرده و باعث رشد و پیش‌رفت بیش‌تر ما می‌گردند.

خدای بشر، آن‌چه به او داده فراوان است و اندازه‌ای ندارد که مقیاس کنی؛ باید هم‌مانند آفریده‌های خدا بزرگ بیندیشی تا اندکی هستیِ خداوند لایزال را درک کنی. اگر کوچک فکر کنی، همیشه در سطح کوچک باقی می‌مانی. بزرگ فکر‌کردن و ایمان‌داشتن به این‌که ما لیاقت چیزهایی را داریم که خداوند برای ما خلق کرده، نعمتی است که به هر کس داده نمی‌شود. باید به مرحله‌ای رسیده باشی که ارزش خودت را بدانی؛ خودت و آن‌چه خداوند به تو داده است بسا ارزشمند هستند و اگر به زیبایی‌ها توجه نکنی و یا هم از کمبودها شکایت کنی، تو بازنده‌ای بیش نیستی؛ بازنده‌ای که با وجود داشتن درک، درکِ هستی را نداشته است. مادرم همیشه می‌گوید به کم قانع باش تا بیش‌تر پیدا کنی، اما تا جایی با این حرف مادرم مخالفم، فکر می‌کنم بیش‌تر اوقات قانع‌بودن ما را از تجربه‌های بزرگ زندگی محروم می‌سازد. باید به جای قانع‌بودن، شکرگزار بود و به چیزهای بزرگ و بهتر فکر کرد و خدا را هیچ‌گاه از یاد نبرد. وقتی دستان تو در دستان مطمئنی مثل خدا باشد، دیگر هیچ آرزویی محال نخواهد بود؛ تو به اوج خواهی رسید و بیش‌تر به کمال اندیشه خواهی کرد.

برای همین است که ما باید آنانی را که هر از گاهی کمبودها یا نواقص ما را به شیوه‌های متفاوت بازگو می‌کنند ستایش کنیم و به دنبال کمال و پویایی باشیم. دنیا به آدم‌‌هایی‌که دنبال رشد باشند فرصت می‌دهد و آن‌ها را به بالا می‌رساند. اگر با اندک حرفی‌که به مزاجمان خوش نمی‌آید گوشه‌گیر شویم و دست از انسانِ بهتر‌شدن برداریم، نه خدا خوشش می‌آید و نه برای کمال‌گرایی ما مفید خواهد بود. ما برای انسان‌بودن و انسانِ بهتر‌شدن خلق شده‌ایم؛ البته تنها لقب انسان برای یک آدم کافی نیست، باید خصایص و آن‌چه را که چهارچوب یک آدم را تبدیل به «انسانِ به» (انسانِ برتر) می‌سازد، تقویت کنیم. باید دنبال آگاهی، تفاهم و هم‌دیگرپذیری در خوشی و غم، و حال خوب و بد باشیم.

به نظرم کلمه‌ی «پذیرش» معجزه می‌کند، چون روحیه‌ی پذیرش، روحیه‍‌ی باعظمتی است که هر فردی نمی‌تواند به آن برسد. این واژه، دنیای واژگان و انسان را متحول می‌گرداند. فردی با روحیه‍ی پذیرش چنان رشد می‌کند که می‌تواند خودش را به اوج برساند و از تمام فرصت‌ها به نحوی که سزاوار یک خلیفهٔ خداست استفاده کند و به دل‌های ناپایدار، بزرگی و روشنیِ به اندازه‌ی اقیانوس ببخشد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000