با ورود طالبان به شهر کابل، دانشگاههای این شهر تعطیل شد و دختران و زنان از حضور در خیابانها، آموزش و اشتغال منع شدند. تلویزیون کابل نیز تعطیل گردید و فعالیتهای آن رسماً حرام اعلام شد. برخی از سینماها و مراکز فرهنگی هم به آتش کشیده شدند.
افغانستان کشوری است که بسیاری از تصمیمات آن در غیاب زنان گرفته میشود و زنان ناگزیرند تابع امر مردان باشند. از اینرو میتوان گفت افغانستان جامعهی مردسالار است. در چند دههی اخیر، زنان و دختران این کشور بارها قربانی سیاست شدهاند.
با روی کار آمدن امارت اسلامی، درهای مکاتب و پوهنتونها بهروی دختران بسته شد، دسترسی به خدمات بهداشتی محدود گردید و کار بیرون از خانه برای زنان ممنوع شد. بهگونهای، زنان را از جامعه حذف کردند. شرایط امروز، واقعیتی نگرانکننده برای زنان افغانستان است.
گروهی که به نام «امر به معروف» شناخته میشود، به یکی از آزاردهندهترین گروهها تبدیل شده است. آنان در سرکها و بازارها دختران را آزار میدهند. در حالی که از طریق بلندگو اعلام میکنند مردان حق نگاه کردن به زنان را ندارند، خودشان با نگاهی تحقیرآمیز به زنان مینگرند و گاهی آنان را به زور با خود میبرند.
آنان باور دارند که چنین رفتارهایی در دین اسلام آمده است، در حالی که پیامبر اسلام فرمودهاند: «ز گهواره تا گور دانش بجوی». مسلمان بودن تنها در حجاب، نماز و روزه خلاصه نمیشود؛ وقتی انسان خود را نشناسد و از علم و هنر بیبهره باشد، نمیتواند کامل باشد.
امروز مردان از تمام حقوق خود برخوردارند، در حالی که حقوق زنان و مردان باید برابر باشد. آنچه مرا بیشتر میآزارد، تنها این نابرابری نیست، بلکه سکوت در برابر آن است.
چرا هنوز پدری، حتی اگر خودش داکتر، انجینر یا معلم باشد، نمیگوید: «وقتی دخترم از حق آموزش محروم است، پسرم هم نباید به مکتب برود؛ من هر دوی شما را در خانه آموزش میدهم»؟
چرا پسری تا هنوز نگفته است: «وقتی خواهرم حق درس خواندن ندارد، من هم در کنار او میمانم، نمیخواهم شاهد شکستن آرزوهایش باشم»؟
آیا عدالت فقط زمانی معنا دارد که به نفع ما باشد؟ یا زمانی که باید برایش ایستادگی کنیم، خاموش میمانیم؟
آنچه بیش از همه مرا میآزارد، این است که این بیعدالتی کمکم به یک باور تبدیل میشود؛ باوری که میگوید زن حق آموزش ندارد. اما من باور دارم که حقیقت را نمیتوان برای همیشه پنهان کرد.
با وجود تمام محدودیتها، زنان افغانستان خاموش نماندهاند. آنان با قلمهایشان، با اشکهایشان و با امیدی که هنوز در دل دارند، مینویسند، میایستند و ادامه میدهند.
شاید امروز صدایشان ضعیف به نظر برسد؛ اما همین صداها روزی به فریادی تبدیل خواهد شد که دیگر هیچکس نمیتواند آن را نادیده بگیرد.
من اعتراض دارم؛ نه فقط برای امروز، بلکه برای فردایی که در آن هیچ دختری از حق آموختن محروم نباشد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه