باز هم مینویسم و مینویسم، به امید اینکه سرانجام کسی صدایم را بشنود. صدای من، صدای درد، صدای بیعدالتی، صدای تبعیض و صدای هزاران جرمِ پنهان دیگر است. مینویسم تا دنیا صدای دختری ۱۸ ساله را در افغانستان بشنود و بداند که بر ما چه میگذرد، بدانند که چقدر به همنوعانشان ظلم میشود و ما چگونه در حسرت یک درس الفبا در مکتب، در حسرت یک شعر کودکانه و در حسرت یک روز نشستن پای درس معلم با بازیگوشیهای معصومانه ماندهایم. امروز بیشتر از روزهای دیگر دلم میخواهد بنویسم؛ از این روزگار تلخ بنویسم، از اینکه چطور در غیاب مکتب صبوری کردم و چگونه گوشهگیر شدم. من این روزها زندهام، اما زندگی نمیکنم؛ تنها نفس میکشم و نفس میکشم.
با خودم فکر میکنم مگر انسان بدون درس و دانایی هم میتواند به معنای واقعی زنده بماند؟ گاهی از خود میپرسم دختران در گذشته چگونه بدون درس و تعلیم و در میان کلی تبعیض و بیعدالتی دوام آوردهاند؟ در اینجا گویا همه قاتل امید و هزاران رویای قشنگ ما هستند. قرنها میگذرد، اما ما زنان و دختران هنوز هم باید برای ابتداییترین حقوق یک زندگی معمولی بجنگیم. برای رفتن به مکتب، برای رفتن به دانشگاه، برای رفع تبعیض جنسیتی، برای آزادی، برای فرزندانمان و بهخصوص برای رویاهای خود باید بجنگیم. مگر اینها درخواستهای زیادی است؟ اینها تنها اجزای یک زندگی معمولی است که ما برای به دست آوردنش مبارزه میکنیم. اما در راه همین خواستههای ساده، چه بسیار خواهرانمان که قربانی شدند. کسانی که بر صورتشان تیزاب پاشیدند تا درس نخوانند و عدهای که به جرمهای نکرده محکوم و سنگسار شدند. آیا انسانیت این است؟ نمیدانم چه کار کنم؛ اشکهای سرد و مزاحم امان نمیدهند تا به راحتی از زخمهایی که هر روز پنهانشان میکنم و دردهایی که میخورم بنویسم؛ اما هنوز به راه خود ادامه میدهم.
آنها مکتب را بستند، دانشگاه را قفل کردند و حتی تفریحگاهها را به روی ما مسدود نمودند. اینها نیز بس نبود که حالا حتی درسهای آنلاین را هم از ما دریغ میکنند. در کجای اسلام نوشته شده است که بر زن، بر این مظهر مهربانی و موجود باارزش، اینهمه ظلم روا داشته شود؟ کسانی که با سوءاستفاده از نام دین و اسلام به ما ظلم میکنند، خود را خدایان زمین میدانند؛ آنها بقیه را زجر میدهند، قضاوت میکنند، به زور عروس میسازند، شلاق میزنند و لتوکوب میکنند. ما آنقدر مصروف مبارزه و بقا در این زندگی شدهایم که زنانگیِ ما را کاملاً فراموش کردهایم، به خود نرسیدیم، رنگ ناخن نزدیم، چوری به دست نکردیم و ذرهای به خود فکر نکردیم. این هیولاهای رویاکش، نگذاشتند ما زنانگی کنیم، خوشحال باشیم و شاد زندگی کنیم.
من زنانی را میشناسم که بخاطر فرزندانشان کار کردند یا ناچار به گدایی شدند؛ اما از سوی جامعه «بیحیا» خطاب گردیدند. این زنان هیچگاهی فرصت نداشتند به فکر زنانگی باشند. آنها تنها به فکر فرزندان و شکم گرسنهی آنها بودند و هر شب با دغدغهی سرمای زمستان به خواب میرفتند. چرا هیچکس به فکر این زنان نیست؛ اما همگی با تحصیل و آگاهی آنان مشکل دارند؟ در این وضعیت، زنها بیچاره و بیکس شدند، در حالی که مرد همیشه «مرد» باقی ماند و در حق این زنان، «نامرد». وقتی مرد، مرد بود و زن ناموسش، اگر طلاق بگیرد او را «مطلقه» میگویند، وقتی شوهرش بمیرد «بیوه» خطابش میکنند، وقتی کار کند به او «بیحیا» میگویند و وقتی از حقش دفاع کند، او را «بیراه» میخوانند! حتی وقتی در خانهی پدر باشد، او را «دخترِ فلانی» مینامند، وقتی عروسی کند «زنِ فلانی» میشود و وقتی مادر شود «مادرِ فلانی». چرا اینها نمیدانند که ما زنها نیز خود ما اسم داریم، هویت داریم و انسانیم؟ حتی حیوانات هم اسم دارند، پس چرا هویت ما را نادیده میگیرند و ما را تنها «سیاسر» خطاب میکنند؟ چرا طوری رفتار میکنند که انگار ما اصلاً وجود نداریم؟ مگر دیدن اینهمه زیبایی و اصالت زنانه اینقدر سخت و دشوار است؟
در این مدت، من هم همانند بسیاری از دختران دیگر، در خلوت خود کتاب میخوانم، شعر مرور میکنم، میرقصم، زنانگی میکنم و با خود میگویم این روزگار نیز بگذرد. دوست دارم خودم را در این هیاهو فراموش نکنم؛ هر آنچه هست مشکل و دشواری است؛ اما من باز هم ادامه میدهم. من از این چالش بزرگ به عنوان یک فرصت استفاده میکنم و روزی دو جلد کتاب مطالعه مینمایم. بگذار درهای مکتب، دانشگاه، وظیفه، تفریحگاه و حتی خانههای ما را ببندند؛ اما درهای ذهن ما را هرگز بسته نمیتوانند. میخواهم به همهی همنسلانم بگویم: بگذارید طالب داخل کشور شود و درها را قفل کند، اما هرگز نگذارید وارد ذهن شما شود و شما را از حرکت متوقف کند. من به خودم و به تکتک شماهایی که تلاش میکنید، ایمانِ کامل دارم؛ میدانم این روزهای سخت هم سپری میشوند و تاریخ از ما به عنوان مبارزانی قوی یاد خواهد کرد. بیایید ناامید نشویم و دوباره از اعماق خاک جوانه بزنیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه