پنج سال قبل، در همین روز، تاریکی بر سر ما افتاد و هنوز هم سایهاش باقی است.
درهای مکتبها بسته شد و ما از درس محروم شدیم. در همان روزهایی که باید داخل صنف میبودیم، در جایهای خود مینشستیم و درسهای خود را شروع میکردیم، باید قلم، کتابچه و کتابهای خود را در دست میگرفتیم؛ اما چرا؟
ما دختران چرا مجبور شدیم بهجای درس و مکتب، ساعتها پشت قالین و نخ و پارچه بنشینیم؟ چرا دنیایی که باید پر از یادگیری، رؤیا و شور زندگی باشد، برای ما تبدیل به حصاری شده که فقط با کارهای خانه و بافتن چادر میتوانیم از آن عبور کنیم؟
ما که عاشق درس، یادگیری و تجسم کردن رؤیاهای خود بودیم، حالا بهجای شنیدن درسها و نوشتن در کتابچهها، هر روز ساعتها مشغول دوختن لباس، بافتن چادر و قالین و کارهای مختلف خانه هستیم. مکتب برای ما بسته است و هر روز که میگذرد، حس میکنم یک فرصت دیگر برای یادگیری و ساختن آینده از دست میرود. بیکاری و محرومیت ما را مجبور کرده است که دست به کاری بزنیم که هیچگاه دل ما نمیخواست انجام بدهیم.
امسال، در روز چهارم نوروز، وقتی به خانهی دوستانم رفتم تا حال و روزشان را ببینم، چیزی دیدم که قلبم را به درد آورد. هرکدام از دوستانم مشغول کارهای دستی بودند: با سوزن، نخ و قلاب؛ قالینبافی، بافتن چادر، دوختن لباس، مورهدوزی یا دیگر کارهای خانه. بهجای اینکه زنگ مکتب برای ما دختران نواخته شود، محدودتر شدیم. زنگ مکتب پسران به صدا درمیآمد و ما همچنان پشت درهای بسته ماندهایم.
دلم میخواست خوشحال شوم که دوستانم مشغول کاری هستند، دستشان در جیب خودشان است و برای پول، گردنشان خم نمیشود؛ اما بهجای شادی، غمگین شدم. بهجای انرژی گرفتن، غصه خوردم؛ چون حق ما این بود که قلم و کتابچه در دست بگیریم، نه سوزن کرشنیل و قلاب.
روزانه، وقتی خودم هر گرهای که میزنم و هر سوزنی که فرو میکنم، دلم برای کتابچه و قلم تنگ میشود. دلم برای روزهایی که میتوانستم بخوانم و بنویسم، برای روزهایی که میتوانستم رؤیاهایم را روی کاغذ بیاورم، تنگ است. قلبم هنوز پر از آرزوهایی است که محدودیتها نتوانستهاند نابودشان کنند.
با این حال، این درد و نبود فرصتها ما را قویتر کرده است. ما یاد گرفتهایم که حتی وقتی دروازههای مکتب بسته است، باز هم میتوان با کار، خلاقیت و مهارت، زندگی را پیش برد. هر روز که بافتن چادر، دوختن لباس یا کارهای خانه را شروع میکنم، حس میکنم دستان کوچک ما بار سنگین یک نسل را به دوش میکشند. اما این بار تنها بار زندگی نیست؛ بار مقاومت و امید است.
ما دختران، با وجود محدودیتها، هنوز جنگجویانیم. هر سوزن، هر نخ و هر گره، صدای ماست؛ صدایی که میگوید: ما هنوز هستیم، هنوز میخواهیم و هنوز مقاومت میکنیم.
در این چهار سال، تغییرات زیادی در زندگی ما ایجاد شده است؛ اما بیشتر این تغییرات نه به سود ما، بلکه به ضرر ما بوده است. اقتصاد مردم خراب شده، کار کم شده و فرصت یادگیری برای نصف جامعه، یعنی ما دختران، قطع شده است. وقتی این صحنهها را دیدم، دلم برای روزهایی تنگ شد که حق ما بود قلم، کتابچه و کتاب در دست بگیریم و درس بخوانیم، نه اینکه ساعتها با سوزن و نخ مشغول بافتن باشیم.
با این حال، امیدم را از دست نمیدهم. ما دختران قویتر از آن هستیم که دیگران فکر میکنند. با شانه و کمری محکم تلاش میکنیم و در این شرایط سخت، برای مادر و پدر خود، برای خانوادههای خود، بلند میشویم. هیچ محدودیتی نمیتواند ارادهی ما را بشکند. هر گرهای که میزنیم، هر لباس یا چادری که میبافیم، بخشی از تلاش ما برای زندگی و امید است.
گاهی وقتی به دستانم نگاه میکنم که از بافتن چادر و دوختن لباس پینه بسته است، حس میکنم بار سنگینی بر دوش دارم. اما این بار نه فقط سختی، بلکه نشانهی مقاومت و امید من است. هر کاری که انجام میدهم، گواهی است بر اینکه ما هنوز زندهایم، هنوز میخواهیم و هنوز میتوانیم آیندهای بهتر بسازیم.
این چهار سال ما را محدود کرده است، اما نتوانسته است ما را شکست دهد. ما هنوز میخواهیم دنیا را ببینیم، بخوانیم، یاد بگیریم و استعدادهای خود را شکوفا کنیم. هر کاری که انجام میدهیم، نهتنها برای زنده ماندن، بلکه برای نشان دادن اراده و قدرت ماست.
ما دختران افغان، با دستان کوچک اما قلبهای بزرگ، مقاومت میکنیم و تلاش میکنیم حتی در تاریکی، نور امید را حفظ کنیم. با هر روزی که میگذرد، بیشتر باور میکنم که روشنایی بر تاریکی غلبه میکند.
ما هنوز منتظر روزی هستیم که درهای مکتب برای همه دختران باز شود؛ روزی که دوباره بتوانیم قلم و دفتر در دست بگیریم و با یادگیری، زندگی خود و جامعهمان را بسازیم. حتی وقتی اطراف ما محدودیت است و فرصتها کم است، یاد گرفتهایم که با کارهای کوچک هم میتوانیم دنیا را تغییر دهیم و امید را زنده نگه داریم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه