خیال‌های من

صبح وقتی با صدای دلنشینِ چیک‌چیکِ پرندگان از خواب بیدار شدم، برای هزارمین بار از خدا ممنون بودم به خاطر اینکه فرصتِ دوباره زیستن را داشتم. مثل همیشه به طرفِ پنجره‌ی اتاقم رفتم، آن را باز کردم و نسیمِ بادِ بهاری دوباره مرا زنده کرد. به طرفِ آسمانِ آبی نگاه کردم؛ این‌قدر قشنگ بود که برای لحظه‌ی با خودم گفتم مگر می‌شود آدم یک چیزی را هر روز ببیند؛ ولی زیبایی‌های آن تکراری نشود، بلکه روز به روز شفاف‌تر و قشنگ‌تر شود؟ به طرفِ درختان نگاه کردم و دیدم که برگ‌های سبزِ درختان با نسیمِ باد همراه شده و به رقص درآمده‌اند. پرندگانِ کوچک را می‌دیدم که روی شاخه‌های درختان نشسته بودند و با همدیگر بگو مگو داشتند تا مردم را از خواب بیدار کنند. قطره‌های باران را می‌دیدم که هنوز روی دانه‌های علف بودند و در شعاعِ خورشید می‌درخشیدند. لحظه‌ی با خودم گفتم مگر زندگی چیزی بهتر از این‌ها هست که تو بتوانی زیبایی‌های طبیعت را با چشمانِ خودت ببینی و آن‌طور که دلت می‌خواهد آن را توصیف کنی؟

وقتی پنجره را بستم، دوباره داخلِ اتاقم بودم. کتاب‌هایم را دیدم که هر طرف پخش هستند و هر کدامِ آن‌ها مرا صدا می‌کردند که: «امروز نوبتِ من است، باید من را بخوانی.» من هم تا جایی که می‌توانستم می‌خواندم؛ حتی بعضی وقت‌ها در میانِ صفحاتِ کتاب‌هایم می‌زیستم و فکر می‌کردم زندگی به همین چند صفحه کتاب خلاصه می‌شود. من همیشه نسبت به حوادثِ جهانِ اطرافم بی‌خبر بودم، یا نمی‌دانم، شاید خودم را به بی‌خبری می‌زدم؛ چون من درگیرِ خودم بودم و هیچ‌وقت اتفاق‌های بیرونی برایم جالب نبود. وقتی کتاب می‌خواندم، هیچ چیزی برایم دلچسب‌تر از این نبود که در صفحه‌ی بعدیِ کتاب چه اتفاقی خواهد افتاد.

برای رفتن به مکتب آماده شده بودم و قبل از رفتن، خودم را در آیینه دیدم. وقتی خودم را در آیینه دیدم، اصلاً دختری نبود که به مکتب می‌رفت، بلکه دختری بود که چپنِ سفید به تن داشت و برای نجاتِ مردمِ سرزمینش تلاش می‌کرد. این اولین باری نبود که من خودم را یک داکتر تصور می‌کردم، بلکه هر وقتی که مانتوی چپن‌مانند می‌پوشیدم، خودم را این‌گونه تصور می‌کردم. من آینده‌ی خود را روشن می‌بینم و در زندگی می‌خواهم کسی باشم که خودم می‌خواهم، نه کسی که ساخته‌ی دستِ دیگران باشد.

همیشه اطرافیانم به من می‌گویند که خیال‌پردازیِ بیش از حد هیچ فایده‌ای ندارد و تو را از واقعیت‌های زندگی‌ات دور می‌سازد؛ ولی من تا به حال هر چیزی را که در خیالاتم ساختم، همان به واقعیت تبدیل شده است، زیرا خداوند می‌فرماید تو اول در ذهنت بساز تا من در زندگی‌ات بسازم. پس چه چیزی قشنگ‌تر از این است که انسان خیالاتِ خودش را زندگی کند؟ وقتی انسان درگیرِ خودش باشد، دیگر هیچ چیزی برایش اهمیت ندارد و افرادِ دیگر نیز درگیرِ او نخواهند بود، چون همه فکر می‌کنند که او افسرده است و از انسان‌ها می‌گریزد.

بهترین نسخه‌ی یک شخص، خودش است و هیچ کسِ دیگری در این دنیا نمی‌تواند مثلِ او باشد. اگر ما روی خود سرمایه‌گذاری کنیم و برای پیشرفتِ خود تلاش کنیم، هرگز در زندگی تلاش نخواهیم کرد که مثلِ دیگران باشیم و یا از آن‌ها الگوبرداری کنیم؛ چون کسی که ما با او رقابت داریم، خودِ ما هستیم. پس چه خوب است که انسان رقیبِ زندگیِ خودش را خودش بداند و هر روز برای بهتر شدن از قبل تلاش کند تا بتواند به بهترین نسخه‌ی خودش تبدیل شود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000