میگویند جوانی باید فصل رویاها باشد؛ اما برای خیلی از ما، جوانی فصل حساب کردن هزینهها و جنگیدن با بیپولی شده است. ذهنی که باید سرشار از امید و آرزو باشد، هر روز بیشتر درگیر نگرانی نان و زندگی میشود.
ذهن ما در همین سن آنقدر درگیر مشکلات شده است که گاهی واقعاً از زندگی کردن ما را خسته میکند. همه میگویند پول مهم نیست؛ اما کسی که در خانهاش نان پیدا نشود، کسی که پولی برای خوردن نداشته باشد، کسی که به خاطر بیپولی نتواند مکتب برود، درس بخواند، کتاب بخرد، قلم بخرد یا حتی لباس و نانی برای گذراندن یک زندگی ساده داشته باشد، بهتر از هر کسی میداند پول یعنی چه. چه میگذرد در دل کسی که شب گرسنه میخوابد و صبح را گرسنهتر از دیروز آغاز میکند؟ چه میگذرد در دل کسی که برای به دست آوردن یک لقمه نان حلال، هزار بار منت میکشد، تحقیر میشود و عزتش شکسته میشود؟ این درد را فقط کسی میفهمد که خودش آن را زندگی کرده باشد.
نمیدانی… واقعاً نمیدانی یک دختر چگونه فقط به خاطر نداشتن پول کافی، رویاهایش را که تنها دلیل ادامه دادن زندگیاش بودند، رها میکند. قلمش را کنار میگذارد، کتابهایش را فراموش میکند و کمکم حتی یادش میرود چگونه باید زندگی کند. بعد باز هم میگویند پول خوشبختی نمیآورد. چطور به خودشان حق میدهند بگویند شما فقط دنبال ثروت هستید؟ اینطور نیست. گاهی ما فقط یک زندگی معمولی میخواهیم؛ زندگیِ که در آن مجبور نباشیم هر روز بین نان و رویا یکی را انتخاب کنیم. در خانهای که همه دردشان نداشتن است، پول یعنی آرامش، یعنی فرصت و یعنی نفس کشیدن.
وقتی پدری از شدت کار کمرش خم شده باشد، دستهایش ترک خورده باشد، موهایش پیش از وقت سفید شده باشد و تمام تلخیهای روزگار را چشیده باشد، چطور میشود گفت پول برای او خوشبختی نمیآورد؟ برای مادری که بیمار است و فرزندانش برای درمان او از درس، از خواب، از زندگی و حتی از سلامتی خودشان میگذرند، پول نداشتن چقدر سخت است؟ وقتی برادری برای سیر کردن شکم خواهران و برادرانش، مکتب را رها میکند، رویاهایش را زیر خاک میکند و به جای ساختن آینده خودش، فقط به فکر نجات خانوادهاش میشود، باز هم میگویید پول مهم نیست؟
من از همین دردها مینویسم؛ از تلخیای که سالهاست در افغانستان جریان دارد. این درد، درد یک نفر نیست، درد صدها و هزاران خانواده است. در خانهای که پول نباشد، همهچیز رنگ غم میگیرد. همیشه کمبود هست، همیشه دلشکستگی هست و همیشه بحث پول، همه را عصبی میکند. فرقی نمیکند سال نو باشد یا عید، مهمانی باشد یا عروسی، فاتحه باشد یا یک روز کاملاً معمولی، همین که صحبت پول نداشتن شود، حتی دل جوانترین اعضای خانه هم از زندگی سرد میشود. بعد باز هم نباید بگویم پول مهم است؟ برای کسانی که مزه تلخ فقر را چشیدهاند، پول فقط یک کاغذ نیست، پول یعنی فرصت، یعنی آرامش و یعنی ادامه دادن.
خیلی از شاگردان، دخترها و پسرها، فقط یک آرزو دارند؛ داشتن پول کافی برای یک زندگی ساده. آنها از دوستیهای تازه، از رفتن به جاهای جدید و از تجربههای نو میترسند؛ چون همیشه در ذهنشان فقط یک جمله تکرار شده است: «پول نداریم.» همین ترس باعث میشود قبل از اینکه به دلشان نگاه کنند، به جیبشان نگاه کنند. چند بار شده دلت چیزی بخواهد و فقط از کنارش عبور کنی؟ چند بار شده دوستانت تو را دعوت کرده باشند و تو مجبور شده باشی بگویی «مادرم مریض است»، «حالم خوب نیست» یا «حوصله ندارم»، در حالی که حقیقت فقط یک چیز بوده است؛ پول نداشتی.
ما در سنی هستیم که باید به فکر یاد گرفتن، رشد کردن، تجربه کردن و ساختن آینده باشیم؛ اما بیشتر از هر چیزی به این فکر کردهایم که پدرمان چقدر زحمت میکشد و ما چگونه میتوانیم بدون اینکه باری روی دوشش باشیم زندگی کنیم. شاید همینجاست که یاد میگیریم زنده بمانیم، اما هرگز زندگی نکنیم؛ چون فقط کسانی این درد را درک میکنند که کودکی و جوانیشان را با بیپولی گذرانده باشند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه