ای مردم، بگذارید کمی نفس بکشیم! کمتر از هیاهوی ملت بگویید، کمتر از جرم بودنِ ما بگویید. بگذارید در همین وطنِ خود نفس بکشیم؛ مگر ما اهلِ این ملت نیستیم؟ چگونه با حرفهایتان صبر کنیم؟ اسمِ من نرگس است؛ من دختری هستم که حتی در وطنِ خود احساسِ غریبه بودن میکنم. از هر طرف حرف و سخن از این میزنند که: «دختر مالِ مردم است»، «او دختر است»، «او هیچ کاری را انجام داده نمیتواند»، «او سیاه سرِ مردم است»، «او کلان شده است»، «او باید ازدواج کند»، «او باید فرزند بیاورد»، «او باید کنیزِ همسرش باشد»، «او باید ترکِ تحصیل کند»، «او حق ندارد در بیرونِ خانه کار کند»، «او باید سختکار باشد» و «او باید فرزندانِ زیادی بیاورد تا نسل منقرض نشود». این حرفهای احمقانه نمیگذارد ما دخترانِ افغان درست نفس بکشیم. گویا برای این نفس کشیدنِ ما هم باید از یک مشت آدمِ ابلق اجازه گرفته شود. چرا این مردم اندکی درک برای دختران ندارند؟ چرا ذهنِ اینها اصلاح نمیشود؟
من نمیدانم چرا در خلقت برای دختر بودن انتخاب شدهام. تنها کشوری که برای دخترانشان ارزش قائل نیستند، افغانستان است. از زمانِ حاکمیتِ طالبان، نفس کشیدن برای دختران سختتر شده است. اگر ما دختران بخواهیم به کورس یا به مکانی آموزشی برویم، اول باید از فامیل اجازه گرفته شود و بعد با رضایتِ خانواده میتوان به ادامهی درسها رفت. این واقعاً چیزِ احمقانهای به نظر میرسد؛ دختری که ۱۸ یا ۱۹ساله باشد، برای بیرون رفتن یا دیدار با دوستان باید از خانوادهاش اجازه بگیرد. این واقعاً نشان میدهد که دختران حتی نفس کشیدن را هم باید از خانواده و جامعهیشان اجازه بگیرند. امروز یادآوری میشود که در ۱۵ اگست، بعضی از دختران مهاجر شدند و بعضی از دوستانی که مثلِ خواهر بودند، دست به خودکشی زدند.
من فقط ۱۷ سال سن دارم. من باید از این سنِ نوجوانیام لذت ببرم؛ اما متأسفانه در کشوری زیستهام که نفس کشیدن در بیرون از خانه را حرام میدانند. من باید برای آیندهام درس بخوانم و کوشش کنم؛ اما مردمِ ما معتقدند دختری که کلان شد، باید ازدواج کند و به صاحبش داده شود. از این حرف بهشدت متنفرم! آیا دختر چطور میتواند مالِ مردم باشد؟ مگر ما فرزندانِ شما نیستیم؟ پس اگر نیستیم، چرا ما را به دنیا آوردهاید؟ وقتی زن را دوست ندارید که در جهانِ هستیتان باشد، چرا از او استفاده میکنید؟ چرا باید برایتان فرزندانِ زیادی بیاورد؟
وقتی صحبت از تحصیلم میشود، مادرم میگوید: «تو اگر خارج از کشور بروی، تو دیگر فرزندِ من نیستی.» این تفکرات واقعاً خیلی آزاردهنده است. مادری که وقتی دخترش میخواهد برای نجاتِ جانش و آیندهای بهتر برای تحصیل به کشوری دیگر برود، او را ننگ میداند؛ فقط به خاطر اینکه من دخترم. بهانه در اینجاست که در آن کشورِ غریبه، یک دخترِ تنها چه کار دارد؟ هیچ نیازی نیست بروی، آخر کلان میشوی و باید ازدواج کنی.
من نرگس هستم؛ دختری که تا اکنون از چالشهای زندگی عبور نمودهام. من میتوانم و خواهم توانست تا واردِ بهترین دانشگاه شوم. ترسی ندارم که خانوادهام به خاطرِ دانشگاه رفتنم و رسیدن به آرزوهایم مرا تنبیه کنند. من نمیخواهم ذهن، فکر و آیندهام مثلِ آنها شود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه