تلخ‌ترین و بدترین روز زندگی‌ام

روز جمعه بود. دلم شوری عجیب داشت؛ حتی خودم هم نمی‌دانم چرا این‌گونه شده بودم. خواستم خودم را مشغول کنم. کتابی برداشتم و شروع به خواندن کردم. مدتی نگذشت که مادرم صدایم کرد و از من خواست به بازار بروم تا کمی سودا (مایحتاج خانه) بخرم.

با همان نگرانیِ که داشتم، که نمی‌دانم ترس بود یا چیز دیگر، رفتم، چادر و مانتویم را پوشیدم و خودم را برای بیرون رفتن حاضر کردم. مادرم کمی پول به من داد، چیزهایی را که باید می‌خریدم گوشزد کرد و خودش به آشپزخانه رفت. من هم از خانه بیرون شدم. روی حویلی (حیاط)، آسمان پاک و روشن بود و هوای سردی می‌وزید. به ساعت دستم نگاه انداختم؛ ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه بود. با دلی پر از ترس و شور، بسم‌الله گفتم و راهی شدم.

در راه، یکی از دوستانم را دیدم که خیلی وقت بود او را ندیده بودم. از دیدنش زیاد خوشحال شدم. دویدم، بغلش کردم و سلام دادم. گفتم: «بیا به خانه ما برویم»، اما او گفت: «یک روز دیگر می‌آیم، امروز کار دارم و عجله دارم.» من هم چیزی نگفتم. خداحافظی کرد و رفت. من نیز روانه بازار شدم. وقتی رسیدم، سودایم را گرفتم و با عجله خواستم به خانه برگردم. خانه‌ی ما از بازار خیلی دور بود و وقت هم ناوقت شده بود. می‌خواستم زودتر برسم، چون مادرم در خانه تنها بود.

در راهِ خانه بودم که ناگهان یک صدای خشن از پشت سرم شنیدم که فریاد می‌زد: «ایستاد شو دختر فاحشه هزاره!»

با ترس و لرز پشتم را نگاه کردم. یک رنجر سیاه که چهار طالب در پشت آن و دو طالب در جلویش سوار بودند، به من نزدیک شد و در پهلویم ایستاد. زیاد ترسیده بودم؛ تمام چیزهایی که خریده بودم از دستم افتاد. ماموران امر به معروف پیاده شدند. حتی نمی‌توانستم فرار کنم. با خود گفتم ای کاش نمی‌آمدم، اما دیگر دیر شده بود و از آنچه می‌ترسیدم، سرم آمد.

دو طالب دست‌هایم را محکم گرفته بودند و یکی دیگر با کیبل (شلاق) پشت سر هم به سر و صورتم می‌زد. من زیاد سر و صدا و فریاد کردم؛ اما هیچ‌کسی صدای مرا نمی‌شنید. چادر از سرم افتاد و موهایم نمایان شد. یکی از آن‌ها گفت: «ای فاحشه، چرا موهای خود را رنگ کردی؟» و موهایم را کشید. بسیار زیاد درد می‌کرد؛ مشت او پر از موهای من شده بود و من کاری جز گریه نمی‌توانستیم بکنم.

در آن لحظه دیدم دخترکی حدوداً ۷ یا ۸ ساله با مادرش مرا دیدند. من فریاد زدم و کمک خواستم، اما آن زن شاید از ترسِ دخترش یا خودش ترسید که امر به معروف آن‌ها را هم نگیرد؛ پس با عجله و بدون اینکه کمکی به من کند، از آنجا رفت.

تا خواستم فرار کنم، یکی از آن‌ها متوجه شد، یقه مرا کشید و لباس من پاره شد. گفت: «اگر فرار کنی، لباست را پاره‌پاره می‌کنم!» مرا به روی سرک بردند و لت‌وکوب کردند؛ شاید می‌خواستند برای همه‌ی مردم هزاره درس عبرت شود.

چند سیلی محکم‌تر به صورت من زدند. از بینی‌ام خون آمد و صورتم پر از خون شد. یکی از آن‌ها با تسبیح محکم به گوشم زد. چادرم از سرم کنده شده بود. در گوشم یک حلقه‌ی نقره بود که آن را دیدند. آن حلقه‌ را مادربزرگم به مادرم داده بود و مادرم به گوش من کرده بود، چون من تازه دیروز گوشم را سوراخ کرده بودم. آن حلقه‌ی نقره را بی‌رحمانه از گوشم کشید و گفت: «دیگر نبینم گوشواره یا حلقه بیندازی»!

گوشم پر از خون شده بود و زیاد درد می‌کرد. دیگر زیاد متوجه اطراف نبودم، اما پشت سر هم می‌گفتند: «دختر فاحشه سک…» گوش، بینی، سر، صورت و حتی لباسم پر از خون شده بود. من زیاد فریاد زدم، اما انگار هیچ‌کس صدای مرا نمی‌شنید، یا هم اگر می‌شنیدند، کاری نمی‌کردند و فقط نگاه می‌کردند.

من زیاد گریه کردم و در آن روز فقط خدای بزرگ از حال من خبر داشت. یک لحظه به یاد مادر پیرم افتادم؛ از ترس و لرز، دست و پایم می‌لرزید و هیچ‌کسی به دادم نرسید. بلاخره توانستم فرار کنم، در حالی که پشت سرم گفتند: «این آخرین بارت باشد!» وقتی با گریه به طرف خانه می‌دویدم، همه با ترس و وحشت به من نگاه می‌کردند. با همان وضعیت و با گریه به خانه آمدم.

آن روز مثل دیروز یادم است. حتی فکر کردن به آن روز قلبم را می‌لرزاند. وقتی در آیینه نگاه می‌کنم، هنوز سیاهی دور چشمم مانده است. هنوز روی جانم کبودی کیبل‌ها باقی است. به پهلو نمی‌توانم بخوابم چون گوشم پاره شده و داکتر به هر دو گوشم کوک (بخیه) زده است. چسب زخم هنوز روی سر و صورتم است.

ولی من یک دختر هزاره هستم؛ هیچ‌کس نمی‌تواند مرا مجبور کند که از خانه بیرون نروم یا درس نخوانم. شاید چیزی را که من تجربه کردم، خیلی از دختران دیگر هم تجربه کرده باشند؛ ولی این زور طالبان و ترس از امر به معروف نمی‌تواند جلوی مرا بگیرد. من با تمام وجودم درس می‌خوانم و هرگز تسلیم نخواهم شد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000