وقتی از من میپرسند موفقیت برایت چیست، شاید بتوانم جوابهای زیادی بدهم: داشتنِ یک زندگیِ خوب، شغلِ خوب، درآمدِ خوب و رسیدن به آرزوهایم. اما در پشتِ همهی این آرزوها، یک دلیلِ بزرگتر دارم: پدرم!
من میخواهم در زندگی موفق شوم؛ نه فقط برای اینکه خودم زندگیِ راحتی داشته باشم، بلکه برای اینکه روزی بتوانم زندگیِ پدرم را بهتر کنم. پدرم سالهاست برای خانوادهاش زحمت میکشد. او در معدنِ ذغالسنگ کار میکند؛ جایی که کار کردن در آن آسان نیست و هر روز با سختی و خطر همراه است. شاید وقتی ما در خانه آرام نشستهایم، حتی فکرش را هم نکنیم که پدر ما در چه شرایطی برای ما کار میکند. ما حتی یک شب بیدار مانده نمیتوانیم؛ اما پدران ما شبها کار میکنند.
گاهی پدرم از کار برمیگردد و میبینم خسته است؛ اما خیلی وقتها چیزی نمیگوید. حتی اگر در محلِ کارش زخمی شده باشد، شاید آن را از ما پنهان کند تا نگرانش نشویم. من نمیدانم چند بار دردش را تحمل کرده و لبخند زده تا ما ناراحت نشویم. نمیدانم چند بار خسته بوده؛ اما باز هم به خاطرِ ما ادامه داده است. فقط میدانم پشتِ آرامشِ امروزِ ما، سالها تلاش و سختیِ پدرم وجود دارد.
پدرم هیچوقت نگذاشته کمبودهای زندگی را زیاد احساس کنیم. هیچوقت به من نگفته «نمیتوانم» یا «پول ندارم». همیشه تا جایی که توانسته برای ما فراهم کرده و اگر چیزی را نتوانسته باشد، شاید خودش از آن گذشته تا ما داشته باشیم. برای من، ارزشِ این کارها خیلی بیشتر از پول است؛ چون میدانم پشتِ هر چیزی که برای ما فراهم کرده، خستگی و زحمتِ خودش بوده است.
یکی از چیزهایی که بیشتر از همه مرا تحتِ تأثیر قرار میدهد، این است که پدرم با وجودِ تمامِ سختیهایش، همیشه ما را به آینده امیدوار کرده است. او میخواهد ما درس بخوانیم، پیشرفت کنیم و زندگیِ بهتری داشته باشیم. شاید خودش فرصتهای زیادی نداشته؛ اما همیشه تلاش کرده فرصتهای بیشتری برای ما بسازد.
به همین دلیل، من یک آرزوی بزرگ در قلبم دارم: میخواهم آنقدر موفق شوم که دیگر پدرم مجبور نباشد در آن معدنِ سخت و خطرناک کار کند.
میخواهم یک روز نتیجهی تمامِ زحمتهایش را ببیند. میخواهم روزی برسد که بتوانم به او بگویم: «پدر، حالا نوبتِ من است که برای تو کاری کنم.»
من میدانم رسیدن به موفقیت آسان نیست. شاید در مسیرم شکست بخورم، شاید روزهایی بیاید که خسته و ناامید شوم؛ اما نمیخواهم تسلیم شوم. هر وقت احساس کردم نمیتوانم ادامه بدهم، به دستهای خستهی پدرم فکر میکنم، به کسی که با وجودِ سختیها هنوز برای آیندهی ما تلاش میکند.
من میخواهم موفقیتِ من فقط یک اسم یا یک رویا نباشد. میخواهم موفقیتم جوابِ تمام «خسته نباشی»هایی باشد که شاید هیچوقت نتوانستهام به اندازهی کافی به پدرم بگویم. میخواهم روزی برسد که زحمتهای امروزِ او تبدیل به آرامشِ فردای خودش شود.
شاید امروز هنوز کوچک باشم و نتوانم کارِ زیادی برای پدرم انجام بدهم؛ اما یک چیز را خوب میدانم: من برای آیندهام تلاش خواهم کرد، برای خودم، برای خانوادهام و بیشتر از همه برای پدری که تمامِ زندگیاش را برای آرامشِ ما گذاشته است.
اگر روزی موفق شدم، میخواهم اولین کسی که لبخندش را میبینم، پدرم باشد؛ چون بخشی از موفقیتِ من، از تمامِ سختیهایی ساخته شده که او برای من تحمل کرده است.
دیدگاهها (1)
Yes! You can I believe on my sister!
You can shine and be the best of you for our Dad,Mom and ourselves.
ارسال دیدگاه