پنج سال بدون مکتب؛ داستان دختری که هنوز منتظر است

من یک دختر هستم و وقتی به پنج سال گذشته فکر می‌کنم، احساس می‌کنم بخشی از بهترین روزهای زندگی‌ام آرام‌آرام از من گرفته شده است. پنج سال شاید برای بعضی‌ها فقط یک عدد باشد؛ اما برای یک دختر، پنج سال می‌تواند سال‌هایی به اندازه‌ی تمام دوران کودکی و نوجوانی‌اش مهم باشد؛ سال‌هایی که در آن درس می‌خواند، دوستان جدید پیدا می‌کند، آرزوهایش را می‌سازد و برای آینده‌ی خود آماده می‌شود. اما برای بسیاری از دختران افغانستان، این سال‌ها با انتظار، نگرانی و دوری از مکتب گذشته است.

من همیشه فکر می‌کردم مکتب جایی است که هر دختری حق دارد به آن برود. برای من مکتب فقط یک ساختمان با صنف و تخته نبود، مکتب جایی بود که در آن می‌توانستم کتاب بخوانم، چیزهای جدید یاد بگیرم، با دوستانم صحبت کنم و درباره‌ی آینده‌ای که در پیش رو داشتیم فکر کنم. وقتی یک دختر به مکتب می‌رود، تنها درس نمی‌خواند. او یاد می‌گیرد چگونه فکر کند، چگونه تصمیم بگیرد و چگونه برای زندگی خود هدف داشته باشد.

اما در این پنج سال، بسیاری از دختران از همین حق ساده محروم شده‌اند. دخترانی که صبح‌ها با شوق لباس مکتب خود را آماده می‌کردند، دیگر نتوانستند راه مکتب را طی کنند. کتابچه‌های‌شان در گوشه‌ی خانه ماند و کتابچه‌های‌شان سفید باقی ماند. بعضی دختران شاید هنوز کتاب‌های خود را نگه داشته باشند، چون امیدوارند روزی دوباره بتوانند به مکتب بروند.

من وقتی به این موضوع فکر می‌کنم، از خودم می‌پرسم: چرا یک دختر نباید حق داشته باشد درس بخواند؟ چرا باید میان یک دختر و یک پسر در حق آموزش تفاوت وجود داشته باشد؟ دختران هم مانند پسران آرزو دارند داکتر، معلم، مهندس، نویسنده، خبرنگار یا هر چیز دیگری شوند. هیچ دختری نباید به خاطر دختر بودن از آینده‌اش محروم شود.

بسیاری از دختران هنوز منتظرند؛ نه برای یک معجزه، بلکه برای فرصتی که بتوانند درس بخوانند و خود آینده‌ خود را بسازیم. یکی از سخت‌ترین قسمت‌های این سال‌ها، دیدن دخترانی است که آرزوهای بزرگی داشتند؛ اما مجبور شدند در خانه بمانند. شاید دختری می‌خواست داکتر شود تا روزی جان انسان‌ها را نجات دهد، شاید دختری می‌خواست معلم شود…

من می‌دانم که پنج سال زمان کمی نیست، پنج سال می‌تواند زندگی یک انسان را تغییر دهد؛ اما هنوز باور دارم که برای یادگیری هیچ‌وقت دیر نیست. ما دختران هنوز توانایی داریم، هنوز رویا داریم و هنوز می‌توانیم آینده‌ای بهتر بسازیم.

گاهی فکر می‌کنم سخت‌ترین قسمت این پنج سال فقط نرفتن به مکتب نبوده است؛ سخت‌ترین قسمت، گذشتن زمان است. ما بزرگ می‌شویم، اما آرزوهای ما منتظر می‌مانند. پنج سال بدون مکتب به من یاد داد که قدر آموزش را بیشتر بدانم. فهمیدم کتاب فقط چند صفحه کاغذ نیست، کتاب می‌تواند یک دروازه به سوی آینده باشد. فهمیدم معلم فقط کسی نیست که درس می‌دهد؛ معلم کسی است که به شاگردش امید می‌دهد.

امروز اگرچه هنوز در انتظارم، اما تسلیم نشده‌ام. کتاب‌هایم را نگه داشته‌ام و آرزوهایم را زنده حفظ کرده‌ام.

من هنوز همان دختر کوچکی هستم که روزی با شوق بَیگِ مکتبش را آماده می‌کرد، تنها با یک تفاوت: امروز بیشتر از هر زمان دیگری می‌دانم که آموزش چقدر ارزشمند است. اگر روزی دروازه‌ی مکتب دوباره به روی من و دختران دیگر باز شود، شاید اولین کاری که انجام دهم این باشد که آرام وارد صنف شوم، کتابم را روی میز بگذارم و با لبخند بگویم: «من برگشتم؛ پنج سال منتظر این لحظه بودم.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000