کتاب‌هایی که هنوز نگه داشته‌ام

من دیگر نمی‌دانم آخرین باری که زنگ مکتب را شنیدم چه روزی بود. فقط یادم است آن روز وقتی به خانه برگشتم، یونیفورمم را از تنم درآوردم، کتاب‌هایم را روی طاقچه گذاشتم و با خودم گفتم: «فردا دوباره می‌روم.» اما فردایی که منتظرش بودم، هیچ‌وقت نیامد.

پدرم را ندارم؛ سال‌هاست که نبودنش را به جای حضورش در خانه احساس می‌کنم. مادرم تنها کسی است که برای ما مانده است. صبح‌ها وقتی هنوز هوا کاملاً روشن نشده از خانه بیرون می‌رود و شب‌ها، وقتی صدای اذان از مسجد بلند می‌شود به خانه برمی‌گردد. هر شب که صدای دروازه را می‌شنوم، می‌فهمم مادرم برگشته است. گاهی آن‌قدر خسته است که حتی توان صحبت کردن ندارد؛ فقط کفش‌هایش را کنار دروازه می‌گذارد، دست‌هایش را می‌شوید و کنار ما می‌نشیند. من هم سعی می‌کنم چیزی از خستگی خودم نگویم؛ چون می‌دانم خستگی من با خستگی مادرم قابل مقایسه نیست.

بعد از محروم شدنم از مکتب، زندگی‌ام شکل دیگری پیدا کرد. بیشتر روزها در خانه هستم؛ گل‌دوزی می‌کنم، مهره‌دوزی می‌کنم و هر چیزی را که بتوانم می‌دوزم تا با پول اندکی که از زحماتم به دست می‌آورم، حداقل بتوانم‌ کمکی به مادرم کنم. گاهی با خودم می‌گویم شاید پولی که امروز به دست آوردم، بخشی از نان فردای ما باشد.

صبح که مادرم می‌رود، خانه ساکت می‌شود. من می‌مانم و سوزن و نخ و پارچه‌هایی که ساعت‌ها به آن‌ها خیره می‌شوم. گاهی از خودم می‌پرسم: آیا این همان زندگی‌ای بود که برای خودم تصور کرده بودم؟ من قرار بود مکتب بروم، قرار بود درس بخوانم، قرار بود امتحان بدهم، با دوستانم بخندم، از معلمم نمره بگیرم و برای آینده‌ام تصمیم بگیرم. اما حالا بیشتر تصمیم‌هایم درباره‌ی این است که امروز چه غذایی درست کنم، چقدر باید بدوزم و چطور تا برگشتن مادرم خانه را مرتب نگه دارم.

بعضی وقت‌ها وقتی جلوی آیینه می‌ایستم، احساس می‌کنم خیلی زود بزرگ شده‌ام؛ نه از آن بزرگ‌شدنی که آدم برایش خوشحال باشد. من هنوز دلم می‌خواهد یک دختر مکتبی باشم؛ هنوز دلم می‌خواهد صبح‌ها کتاب‌هایم را در کیف بگذارم و با عجله از خانه بیرون شوم. هنوز دلم می‌خواهد وقتی زنگ تفریح می‌خورد، با دوستانم درباره‌ی درس و امتحان حرف بزنم. اما حالا زنگی وجود ندارد که مرا از خانه بیرون بکشد. فقط صدای سوزن است که ساعت‌ها در سکوت خانه می‌شنوم.

با این حال، من کتاب‌هایم را دور نینداخته‌ام. همان کتاب‌هایی که روزی با شوق در کیفم می‌گذاشتم، هنوز روی طاقچه هستند. بعضی‌های‌شان قدیمی شده‌اند، گوشه‌های بعضی صفحه‌ها تا خورده و روی چند صفحه هم نوشته‌های خودم باقی مانده است. گاهی کتابی را برمی‌دارم و ورق می‌زنم، فقط برای اینکه یادم نرود چه کسی بودم.

مادرم همیشه می‌گوید: «دخترم، ناامید نشو؛ شاید یک روز دوباره به مکتب بروی.» من هر بار لبخند می‌زنم و سکوت می‌کنم، اما در دلم هزار سؤال دارم: آن روز چه زمانی می‌رسد؟ اگر برسد، هنوز می‌توانم درس‌هایم را ادامه بدهم؟ آیا دوستانم مرا به یاد دارند؟ آیا می‌توانم دوباره کنار همان دخترانی بنشینم که روزی با آن‌ها در یک صنف بودم؟ گاهی از تصور آن روز خوشحال می‌شوم و گاهی می‌ترسم که شاید آن یک روز هیچ‌وقت نرسد. اما هنوز کتاب‌هایم را نگه داشته‌ام؛ شاید چون نمی‌خواهم امیدم را هم مثل مکتبم از دست بدهم.

من امروز گل‌دوزی می‌کنم و مهره می‌دوزم، برای خانه کار می‌کنم و منتظر برگشتن مادرم می‌مانم؛ شاید زندگی‌ام فعلاً همین باشد. اما در گوشه‌ای از این خانه، چند کتاب قدیمی هنوز روی طاقچه منتظر من هستند. هر بار که به آن‌ها نگاه می‌کنم، با خودم می‌گویم: شاید روزی دوباره آن‌ها را در کیفم بگذارم، شاید روزی دوباره کسی مرا «شاگرد» صدا بزند، و شاید آن روز، برای چند ساعت هم که شده، بتوانم دوباره همان دخترکی باشم که تنها آرزویش درس خواندن و ساختن آینده‌اش بود…!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000