سواد؛ قولی که به چشمان یک زن دادم…!

بعضی دیدارها تنها چند دقیقه طول می‌کشد؛ اما تا سال‌ها در ذهن آدم زندگی می‌کند. بعضی آدم‌ها را فقط یک‌بار می‌بینی، اما حرف‌های‌شان آن‌قدر عمیق است که هر بار به آینده فکر می‌کنی، صدای‌شان دوباره در گوشت زنده می‌شود. آن روز یکی از همان روزها بود، روزی که در یکی از سرک‌های شلوغ کابل، معنای واقعی سواد را از زنی آموختم که شاید هرگز در صنف درسی ننشسته بود.

از کورس برمی‌گشتم. هوا رو به غروب می‌رفت و آفتاب آخرین نورش را بر ساختمان‌های خاک‌گرفته‌ی کابل می‌پاشید. صدای هارن موترها، ازدحام مردم، دست‌فروشانی که آخرین اجناس‌شان را صدا می‌زدند و کودکانی که کنار سرک چیزی برای فروش داشتند، تصویری آشنا از پایان یک روز در کابل ساخته بود. هر کس با شتاب به دنبال زندگی خودش می‌رفت.

در همان ازدحام، زنی توجهم را جلب کرد: چادر گل‌دار کهنه‌ای بر سر داشت و کفش‌هایش از گرد و خاک شهر رنگ باخته بود. دستانش زبر و ترک‌خورده بود؛ دست‌هایی که سال‌ها کار کرده بودند. در یک دستش چند دانه نان و پلاستیک کوچکی از مواد خوراکی دیده می‌شد. خسته بود؛ اما در چهره‌اش چیزی از استواری دیده می‌شد که نمی‌شد نادیده گرفت.

وقتی از کنارم گذشت، ایستاد و با صدایی آرام گفت: «دخترم، ساعت چند است؟»

به ساعت تلفنم نگاه کردم و گفتم: «ساعت ۱۰ دقیقه مانده به ۶، خاله جان!»

لبخند کوتاهی زد و پرسید: «از کورس آمدی؟»

گفتم: «بله خاله جان.»

نگاهی به کیفم انداخت و بعد آهسته گفت: «خدا نصیبت کند. آفرین، درس بخوان دخترم… سواد خیلی نعمت کلانی است.»

این جمله را آن‌قدر ساده گفت که شاید هر رهگذری بی‌تفاوت از کنارش می‌گذشت؛ اما برای من سنگینی یک عمر حسرت را داشت. چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد: «من هیچ‌وقت مکتب نرفتم. آن وقت‌ها شرایط نبود. حالا هر روز حسرتش را می‌خورم.»

چشمانش را برای لحظه‌ای پایین انداخت و گفت: «از صبح زود رفتم چند خانه پاک‌کاری کردم. آخر روز همین چندصد افغانی نصیبم شد. روغن و نان گرفتم که دست خالی به خانه نروم. بچه‌ها منتظرند.»

نمی‌دانستم چه بگویم. گاهی درد آن‌قدر واقعی است که هیچ جمله‌ای توان تسکینش را ندارد. دوباره نگاهم کرد؛ نگاهی که هنوز بعد از گذشت زمان فراموش نکرده‌ام. گفت: «تو هنوز جوان هستی. هر سختی که باشد، درس‌ات را رها نکن. بی‌سوادی خیلی درد دارد. وقتی سواد نداشته باشی، برای ساده‌ترین حق خودت هم باید به دیگران تکیه کنی.»

آن لحظه احساس کردم او فقط با من حرف نمی‌زد؛ انگار با تمام دختران افغانستان سخن می‌گفت. انگار می‌خواست تجربه‌ی تلخ زندگی‌اش را به پلی برای آینده‌ی ما تبدیل کند. بغض گلویم را گرفت، اما لبخند زدم و گفتم: «قول می‌دهم خاله جان، تا آخر درس می‌خوانم.»

لبخندی زد؛ لبخندی که از هر تشویقی برایم ارزشمندتر بود. بعد پرسید: «خانه‌تان کدام طرف است؟»

برایش گفتم که خانه‌ام در کجاست.

گفت: «هنوز راه درازی در پیش دارم که به خانه برسم.»

بعد خریطه‌ی خریدش را محکم‌تر در دست گرفت و با همان قدم‌های تند میان شلوغی سرک گم شد. شاید کودکانش پشت پنجره منتظر آمدنش بودند. شاید سفره‌ی ساده‌ای پهن بود که گرمایش فقط با آمدن مادر کامل می‌شد. من اما همان‌جا ایستادم و رفتنش را نگاه کردم.

آن روز من در وجود آن زن یک انسان بی‌سواد ندیدم؛ زنی را دیدم که دانشگاه زندگی او را به استادی رسانده بود. زنی که شاید خواندن و نوشتن نمی‌دانست؛ اما معنای عزت، مسئولیت، تلاش و نان حلال را بهتر از بسیاری از آدم‌های باسواد آموخته بود. او برای من یک زن قهرمان بود؛ زنی که زیر بار سختی خم شده بود، اما هرگز نشکسته بود. ارزش او را نه مدرک تعیین می‌کرد و نه جایگاه اجتماعی، ارزشش را انسانیت، شرافت و ایستادگی‌اش ساخته بود.

آن دیدار به من فهماند که سواد فقط وسیله‌ای برای پیدا کردن شغل نیست. سواد یعنی توان انتخاب، توان دفاع از حق، توان ساختن آینده و شکستن چرخه‌ای از فقر و محرومیت که سال‌ها گریبان خانواده‌های زیادی را گرفته است.

امروز هر بار که کتابی را باز می‌کنم یا برای رفتن به کورس آماده می‌شوم، چهره‌ی آن زن در ذهنم زنده می‌شود؛ زنی که شاید هرگز نامش را ندانستم، اما بزرگ‌ترین درس زندگی را به من داد. حالا باور دارم که مسئولیت من و تو فقط موفق شدن برای خود ما نیست. ما باید درس بخوانیم تا صدای زنانی باشیم که فرصت آموختن نداشتند، زنانی که هر صبح پیش از طلوع آفتاب از خانه بیرون می‌شوند، با دست‌های خسته کار می‌کنند و شب با امید سیر شدن خانواده‌ی شان به خانه برمی‌گردند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000