آموزش و فقر؛ دو حلقه از یک چرخه

گاهی یک کشور را نمی‌توان فقط با اعدادِ اقتصاد، نرخِ بیکاری، میزانِ فقر یا تعدادِ مکاتبِ بسته‌شده توصیف کرد. بعضی واقعیت‌ها را باید در چشمانِ کودکی دید که کتابش را کنار گذاشته تا کار کند، در دست‌های پدری که توانِ پرداختِ کرایه‌خانه را ندارد، در سکوتِ دختری که سال‌هاست پشتِ درِ یک مکتب ایستاده اما اجازه‌‎ی ورود ندارد و در جوانی که پس از سال‌ها درس خواندن، مدرکش را در خانه گذاشته و برای پیدا کردنِ یک کارِ ساده از این دفتر به آن دفتر می‌رود.

افغانستانِ امروز با بحرانی روبه‌رو است که فقط بحرانِ آموزش یا فقط بحرانِ اقتصادی نیست. این دو بحران به هم وصل شده‌اند؛ مانندِ دو حلقه از یک زنجیر یا بهتر بگوییم، دو حلقه از یک چرخه که اگر یکی نشکند، دیگری نیز ادامه پیدا می‌کند: فقر، آموزش را از خانواده‌ها می‌گیرد و محرومیت از آموزش، فقر را عمیق‌تر می‌سازد. در چنین شرایطی، صحبت از آموزش دیگر تنها صحبت از کتاب، قلم و صنفِ درسی نیست؛ صحبت از نان است، صحبت از آینده است، صحبت از عزتِ یک خانواده، استقلالِ یک دختر، امیدِ یک پسر و سرنوشتِ یک نسل است.

امروز وقتی از افغانستان صحبت می‌کنیم، اغلب نخست از دخترانی یاد می‌کنیم که از رفتن به مکتبِ بالاتر از صنفِ ششم محروم شده‌اند. این واقعیت به‌تنهایی یکی از بزرگ‌ترین تراژدی‌های آموزشیِ جهانِ معاصر است. طبق گزارشِ یونیسف در آگست ۲۰۲۶، بیش از ۲.۶ میلیون دخترِ افغان از آموزشِ متوسطه محروم شده‌اند و افغانستان همچنان تنها کشوری است که در آن آموزشِ متوسطه و عالی برای دختران و زنان عملاً بسته است.

اما اگر بخواهیم واقعیتِ افغانستان را کامل‌تر ببینیم، نباید تصور کنیم که مشکلِ آموزش فقط مشکلِ دختران است. فقر، پسران را نیز از مکتب و دانشگاه بیرون می‌کشد. در خانواده‌ای که درآمدِ کافی وجود ندارد، وقتی میانِ خریدِ نان، پرداختِ کرایه‌ی‌ خانه، خریدِ دوا و پرداختِ هزینه‌های آموزشی مجبور به انتخاب می‌شوند، آموزش گاهی به چیزی تبدیل می‌شود که باید بعداً به آن فکر کرد. پسری که باید صبح با کتابش به مکتب برود، ممکن است به بازار برود تا کارگری کند. دختری که باید برای امتحان آماده شود، ممکن است مجبور شود از خواهر و برادرهای کوچک‌ترش مراقبت کند. جوانی که باید در دانشگاه باشد، ممکن است برای پیدا کردنِ کاری – حتی اگر کاری بسیار پایین‌تر از توانایی‌هایش باشد – روزها در جست‌وجوی کار سرگردان شود. این‌گونه است که فقر، آرام و بی‌صدا واردِ صنفِ درس می‌شود.

یونیسف می‌گوید حدود ۳.۷ میلیون کودک در افغانستان بیرون از مکتب هستند که حدود ۶۰ درصدِ آنان دخترند. اما پشتِ این اعداد، میلیون‌ها زندگی قرار دارد؛ کودکانی که هر کدام یک نام، یک خانواده، یک رویا و یک آینده دارند. دردناک‌تر این است که حتی برای کسانی که توانسته‌اند تحصیل کنند، پایانِ دانشگاه همیشه به معنای آغازِ یک زندگیِ بهتر نیست. در افغانستانِ امروز، جوانِ تحصیل‌کرده‌ای وجود دارد که مدرکِ دانشگاهی دارد؛ اما وظیفه ندارد. جوانی که سال‌ها برای رسیدن به دانشگاه تلاش کرده؛ اما پس از فراغت با بازاری روبه‌رو می‌شود که ظرفیتِ کافی برای جذبِ نیروی تازه ندارد. گزارشِ برنامه‌ی توسعه‌ی سازمانِ مللِ متحد نشان می‌دهد که اقتصادِ افغانستان در سالِ مالی ۲۰۲۴/۲۵ حدود ۱.۹ درصد رشد کرده؛ اما این رشد برای بهبودِ محسوسِ زندگیِ مردم کافی نبوده است. این گزارش همچنین می‌گوید ۷۴ درصدِ افغان‌ها در سال ۲۰۲۵ قادر به تأمینِ نیازهای اساسیِ زندگیِ خود نبوده‌اند و رشدِ اشتغال نتوانسته با ورودِ افرادِ جدید به بازارِ کار همگام شود.

پس یک سوالِ بزرگ: اگر یک جوان درس بخواند اما بعد از فراغت فرصتِ کار و زندگیِ شایسته نداشته باشد، چه اتفاقی برای امیدِ او می‌افتد؟

این پرسش را نباید ساده گرفت. جوانی فقط یک مرحله از زندگی نیست؛ دوره‌ای است که انسان در آن باید بتواند برای آینده‌ی خود برنامه بسازد. اما وقتی مسیرِ میانِ آرزو و واقعیت هر روز طولانی‌تر می‌شود، بعضی جوانان به ناامیدیِ عمیقی می‌رسند. در سال‌های اخیر نگرانی درباره‌ی سلامتِ روانِ جوانانِ افغانستان نیز جدی‌تر شده است. آمارِ ملیِ دقیق درباره‌ی میزانِ خودکشیِ جوانانِ افغانستان محدود است و نباید بدونِ داده‌ی معتبر ادعا کرد که یک رقمِ مشخص در کشور افزایش یافته است. آنچه روشن است این است که فقر، بیکاری، محرومیتِ آموزشی، خشونت، مهاجرتِ اجباری و بی‌ثباتی می‌توانند فشارهای سنگینی بر سلامتِ روانِ جوانان وارد کنند.

سازمانِ جهانیِ بهداشت نیز فقر، خشونت و دیگر شرایطِ دشوار را از عواملی می‌داند که می‌توانند آسیب‌پذیریِ نوجوانان در برابرِ مشکلاتِ سلامتِ روان را افزایش دهند. خودکشی در سطحِ جهان، سومین علتِ مرگ در میانِ افرادِ ۱۵ تا ۲۹ ساله است. وقتی درباره‌ی یک جوانِ ناامید صحبت می‌کنیم، نباید فقط از «انتخابِ شخصی» او حرف بزنیم؛ باید بپرسیم چه تعداد درهای بسته او را به این نقطه رسانده است.

گاهی اولین در، درِ مکتب است، گاهی درِ دانشگاه، گاهی درِ یک اداره که برای یک شغل به روی او باز نمی‌شود و گاهی درِ کشوری دیگر که جوان برای نجاتِ آینده‌اش به سوی آن حرکت می‌کند.

در افغانستانِ امروز، مهاجرت برای بسیاری از جوانان دیگر یک انتخابِ ساده نیست؛ تبدیل به رویای نجات شده است. بعضی راه‌های قانونی را جستجو می‌کنند، بعضی به برنامه‌های تحصیلی و بورسیه‌ها چشم می‌دوزند و بعضی دیگر از سرِ ناچاری به مسیرهای خطرناک و قاچاقی روی می‌آورند. حتی مهاجرت دیگر آن راهِ نجاتی نیست که در ذهنِ بسیاری از جوانان تصور می‌شود. این به این معناست که یک پسر گاهی در داخلِ کشور آینده‌ای نمی‌بیند و در خارج از کشور نیز امنیت و ثباتی پیدا نمی‌کند و این‌جاست که چرخه دوباره شروع می‌شود.

این روزها خبرهایی درباره‌ی «شروعِ دوباره‌ی مکاتبِ دخترانه در غربِ کابل» میانِ مردم و شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست می‌شود. اما تا زمانی که چنین خبری از سویِ مراجعِ معتبر و مسئول به‌صورتِ رسمی تأیید نشود، نباید آن را واقعیتِ قطعی دانست. اما این خبر در تمامِ رسانه‌ها و میانِ دختران پیچیده بود؛ دختران با مدیرانِ مکاتبِ خود تماس گرفته بودند و تعدادی به مکاتبِ خود رفته بودند، اما دوام نیاورد.

تصور کنید این شایعه برای یک دخترِ نوجوان چه معنایی دارد. شاید همان شب کتاب و یونیفورمِ قدیمی‌اش را از صندوق بیرون کند و به مادرش بگوید: «بالاخره دوباره مکتب می‌روم!» و بعد از درست نبودنِ خبر، یک امیدِ کوچک نیز دوباره شکسته شده است.

این نشان می‌دهد که مردمِ افغانستان چقدر تشنه‌ی آموزش هستند. حتی شایعه‌ی باز شدنِ یک درِ مکتب می‌تواند امید ایجاد کند؛ چون پشتِ آن در، رویای میلیون‌ها خانواده ایستاده است.

در سوی دیگر، خبرهایی نیز درباره‌ی وضعیتِ دانشجویانِ دخترِ افغان در خارج از کشور – از جمله ادعاهایی درباره‌ی اخراجِ دانشجویانِ دخترِ افغان از دانشگاهی در بنگلادش – مطرح می‌شود. چنین خبرهایی باید با دقت و از منابعِ رسمی بررسی شوند. در فضای پر از نگرانی و اطلاعاتِ نادرست، تفاوتِ میانِ «خبر»، «ادعا» و «واقعیتِ تأییدشده» بسیار مهم است.

اما حتی فارغ از صحت یا عدمِ صحتِ چنین خبرِ مشخصی، یک واقعیتِ بزرگ‌تر وجود دارد: دخترِ افغان حتی وقتی برای ادامه‌ی تحصیل از کشور خارج می‌شود، با مسیرِ ساده‌ای روبه‌رو نیست. محدودیت‌های داخلی، مشکلاتِ اسناد، هزینه‌های سفر و تحصیل، مشکلاتِ ویزا، فشارِ اقتصادی و ناامنیِ منطقه‌ای، خطِ آموزش را برای او بسیار دشوار کرده است.

نسلِ جوانِ افغانستان بیش از هر چیز به یک فرصت نیاز دارد؛ نه ترحم، نه فقط شعار. فرصتِ رفتن به مکتب، فرصتِ رفتن به دانشگاه، فرصتِ یادگیریِ مهارت، فرصتِ پیدا کردنِ کار، فرصتِ ساختنِ یک زندگی بدونِ ترس از فردا؛ فرصتِ این‌که یک جوان پس از فراغت مجبور نباشد مدرکش را در کشوی خانه پنهان کند، چون نمی‌داند با آن چه کند.

افغانستان برای عبور از فقر فقط به کمکِ مالی نیاز ندارد؛ به سرمایه‌گذاری در انسان نیاز دارد: به مکتب، به دانشگاه، به کتابخانه، به آموزشِ حرفه‌ای، به بازارِ کار، به فرصت‌های شغلی، به حمایت از کارآفرینیِ جوانان و بیش از همه به این باور که هر کودک و هر جوان – چه دختر و چه پسر – ارزشِ سرمایه‌گذاری دارد.

اگر امروز یک کودک به دلیلِ فقر از مکتب بیرون شود، ممکن است فردا همان کودک تبدیل به کارگری کم‌درآمد یا یک شخصِ مضر در جامعه شود که توانِ خروج از فقر را ندارد. اما اگر همان کودک آموزش ببیند، مهارت پیدا کند و فرصتِ کار داشته باشد، می‌تواند درآمد ایجاد کند، خانواده‌اش را حمایت کند و نسلِ بعدی را نیز از چرخه‌ی فقر دور نگه دارد.

بنابراین آموزش و فقر واقعاً دو حلقه از یک چرخه هستند. خبرِ خوب این است که چرخه می‌تواند شکسته شود: با ساختِ یک مکتب، با یک بورسیه‌ی تحصیلی، با یک صنفِ آموزشی، با یک فرصتِ کاری، با خانواده‌ای که تصمیم می‌گیرد دخترش را هر جا که امکان دارد از یادگیری محروم نکند، با جوانی که با وجودِ تمامِ دشواری‌ها کتابش را کنار نمی‌گذارد و با جامعه‌ای که بفهمد آینده‌ی افغانستان نه در تعدادِ ساختمان‌ها، بلکه در تعدادِ انسان‌هایی ساخته می‌شود که فرصتِ رشد پیدا می‌کنند.

من به افغانستانی ایمان دارم که در آن هیچ دختری مجبور نباشد از پشتِ پنجره صدای زنگِ مکتب را بشنود. افغانستانی که هیچ پسری مجبور نباشد به خاطرِ فقر، کتابش را با ابزارِ کار عوض کند. افغانستانی که یک مدرکِ دانشگاهی فقط یک کاغذ نباشد، بلکه پلی به سویِ کار و زندگیِ شایسته باشد. افغانستانی که جوانانش برای زنده ماندن مجبور نباشند از مسیرهای خطرناکِ قاچاق عبور کنند. افغانستانی که مهاجرت یک انتخاب باشد نه فرار و افغانستانی که امید یک شایعه نباشد.

شاید بزرگ‌ترین فقرِ افغانستان فقط نداشتنِ پول نباشد؛ بزرگ‌ترین فقر، از دست دادنِ فرصت است. سرمایه‌ی افغانستان نیز فقط منابعِ طبیعی و معادن و زمینِ آن نیست؛ بزرگ‌ترین سرمایه‌ی افغانستان جوانانِ آن هستند.

اگر این جوانان آموزش ببینند، اگر دختران به مکتب و دانشگاه بازگردند، اگر پسران به جای کارِ اجباری بتوانند درس بخوانند، اگر فارغ‌التحصیلان بتوانند کار پیدا کنند و اگر خانواده‌ها از فشارِ فقر رها شوند، چرخه می‌تواند در نقطه‌ای متوقف شود.

اما اگر آموزش همچنان از دسترسِ میلیون‌ها کودک و جوان دور بماند، فقر نیز نسل‌به‌نسل ادامه خواهد یافت. امروز افغانستان در برابرِ یک انتخابِ تاریخی ایستاده است: آیا اجازه می‌دهیم یک نسلِ کامل در انتظار بماند؟ یا باور می‌کنیم که هیچ کشوری بدونِ آموزشِ جوانانش نمی‌تواند آینده‌ای پایدار بسازد؟

پاسخِ این پرسش فقط به سیاست‌گذاران مربوط نیست، به همه‌ی ما مربوط است. چون وقتی یک دختر از آموزش محروم می‌شود، فقط آینده‌ی او کوچک‌تر نمی‌شود، آینده‌ی یک جامعه کوچک‌تر می‌شود. وقتی یک پسر به دلیلِ فقر مکتب را ترک می‌کند، فقط یک دانش‌آموز کم نمی‌شود، یک فرصت از آینده‌ی کشور کم می‌شود. وقتی یک جوانِ تحصیل‌کرده بیکار می‌ماند، فقط یک فردِ بیکار نیست، نشانه‌ای از اقتصادی است که هنوز نتوانسته از سرمایه‌ی انسانیِ خود استفاده کند.

آموزش هزینه نیست، سرمایه‌گذاری است و در افغانستان هیچ سرمایه‌گذاری‌ِ فوری‌تر و ضروری‌تر از سرمایه‌گذاری روی جوانان وجود ندارد. چون اگر امروز کتاب را از دستِ کودک بگیریم، فردا ممکن است آینده را از دست بدهیم. اما اگر امروز کتاب را به دستِ او بدهیم، شاید همان کودک روزی بتواند چراغی روشن کند که یک خانواده، یک جامعه و حتی یک کشور را از تاریکی بیرون بیاورد.

 

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000