دیریست که با کلمات بیگانهام، ولی میخواهم دوباره با آنها دست دوستی دهم و با آذین کردن واژههای تنها، راوی پنج سال زندگی دیگری باشم. پنج سال میشود که دیگر دختری اینجا با بوی کتابها و با شوق رفتن به مکتب از خواب برنمیخیزد. ما هر صبح دوباره به یاد روزهایی میافتیم که حال دل ما شاد و دنیا پیش چشمان ما همچون بهشت بود؛ بهشتی که میتوانستیم آرامش را بیابیم و تکتک لحظات را به خوبی سپری کنیم. نمیدانم چرا، ولی یکباره همهی آرزوهای ما به دست باد سپرده شد و از اساسیترین حق خود محروم شدیم. ما در این پنج سال چیزهایی را تجربه کردیم که برای سایر دختران، حتی در خواب هم اتفاق نمیافتد. ما شاهد صحنههایی بودیم که دیدن هر کدامشان برایمان سخت و طاقتفرسا بود.
شاهد دیدن دخترانی بودیم که هنوز امید و رویا داشتند؛ ولی فرصت تحقق این رویاها را نداشتند؛ آنها هنوز به هیچکدام از رویاهایشان نرسیده بودند، اما مجبور شدند همه آن رویاها را با خود یکجا زیر خاک ببرند. دخترانی را دیدیم که بهخاطر نداشتن آزادی و حق تحصیل، افسردگی گرفتند و هنوز مثل قبل نشدهاند. شاید هر دختری مشکلات فراوانی را تجربه کرده باشد؛ اما هنوز وقتی به آنها نگاه میکنم، برق شوق را در چشمانشان میبینم. شاید کمی خسته باشند از این همه تقلا برای آزادی و آبادی، ولی هنوز به خوشبختی و شادمانی ایمان دارند.
امروز در ساعت آزادنویسی، دختری از خودش میگفت؛ از اینکه چگونه بدون هیچ حامی در شرایط سخت دوام آورده و با بافت و دوخت، خرج و مصارفاش را تأمین میکند. زمانی که از او پرسیدم چرا پدرت حمایتت نمیکند، او با چشمان اشکآلود و با گلویی پربغض گفت: «پدرم انسانیست که هرگز نمیخواهد دخترانش پیشرفت کنند. او فقط به فکر پسرانش است، از جانش برای آنها مایه میگذارد و آنها را با ناز و نعمت به مکتب میفرستد، ولی به ما ذرهای هم توجه نمیکند. حتی وقتهایی که میبیند ما لباس خوبی نداریم یا پولی نداریم، ما را حمایت نمیکند و حاضر است ما را قربانی پسرانش کند. حتی یکبار میخواست من را به خاطر دختری که برادرم دوست داشت، به مردی چهلساله و همسنوسال خودش بدهد.
برادرم آن دختر را میخواست و پدرم به خواستگاری رفت، ولی آنها شرط گذاشتند که اگر من را به برادرش بدهد، راضی به این وصلت میشوند. پدرم بدون پرسیدن از من، میخواست من را به مردی همسن خودش بدهد؛ ولی من راضی به این ازدواج نبودم. با تقلا و التماس بینهایت و تحمل درد، خودم را از بند ازدواج اجباری رها ساختم، اما او دیگر به من اجازهی رفتن به مکتب را نداد و من در خانه محبوس شدم. تا اینکه خودم بافتن را یاد گرفتم و با آن توانستم خرج و مصارف زندگی خود را تهیه کنم. با اصرارهای فراوان، پدرم اجازه داد که بار دیگر وارد محیط دانایی شوم. حالا شبها میبافم و روزها با امید یادگیری و ساختن آیندهام، با اشتیاق فراوانی اینجا میآیم. تنها دلخوشی من، آمدن به کلستر و خواندن درسهای جدید است. من نه پدری دارم که از من حمایت کند و نه فرصتی برای تحقق رویاهایم، اما هنوز به روشنی فردا امیدوارم، به خود ایمان دارم و از ته دل به این پی بردهام که با تلاش، همت و کوشش میتوانم آیندهی ایدهآلم را بسازم.»
این روایت، بازتاب زندگی دیگریست که در پسکوچههای کابل در خانهای دیگر اتفاق افتاده است. کمتر کسی شاید از این اتفاقات آگاه باشد، ولی هنوز دست برای یاری دراز کردن نمیتواند. ما دختران شاید اسیر جهل و نادانی عدهای از مردم شدهایم، اما هنوز به فردای سپید امیدواریم، به خود و آرزوهای خود ایمان داریم و میدانیم که خورشید هرگز پشت ابر نمیماند و ما هم روزی درخشان میشویم و آنگاه است که هیچچیزی جلودارمان نیست.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه