در سکوت سنگین شب، زیر نور کمجان ماه و در گوشهای از این جهان خسته و تاریک، دختری زندگی میکند؛ دختری که انگار بسیار زودتر از سن و سالش بزرگ شده است. او اکنون وارد سومین سال دوری از مکتب شده و حالا بیشتر از آنکه شبیه یک نوجوان پرانرژی باشد، شبیه آدمی است که سالها بار سنگین درد را روی شانههای خستهاش حمل کرده است. او معنای واقعی انتظار و مفهوم خاموش شدن تدریجی رویاها را بهخوبی میداند. او با تمام وجود درک کرده است که دختر بودن در جایی که آزادی زن گناه شمرده میشود، یعنی چه. او میداند وقتی بزرگ شوی، کمکم همهچیز تغییر میکند. میداند وقتی به هجدهسالگی نزدیک شوی، نگاه آدمها به تو فرق خواهد کرد. گویی در این سن دیگر حق نداری مثل گذشته راحت بخندی، بدوی، رویا ببافی یا حتی خودت باشی.
این دخترک هنوز شانزدهساله است؛ اما از آینده بهشدت میترسد. او از روزی میترسد که به او بگویند وقت کودک بودن به اتمام رسیده است، از روزی که دستهای کوچکش را بیاجازه در دست مردی بگذارند که هیچ شناختی از روح زخمی او ندارد و از روزی که مجبور شود میان رویاهایش و چیزی که دیگران نامش را «آبرو» میگذارند، یکی را انتخاب کند. او حتی از کوچهها نیز میترسد، از نگاههایی که لباسش را بیرحمانه قضاوت میکنند، از حرفهایی که مثل سنگ به روحش پرتاب میشوند و از اینکه اگر بلند بخندد، اگر آزاد راه برود، اگر موهایش را رها کند یا حتی کمی خودش باشد، نام زشتی را به او نسبت دهند. او گاهی با خود فکر میکند شاید اساساً مشکل از دختر بودن است. گویا در این سرزمین، دختر بودن یعنی اینکه همیشه و در هر لحظه باید مراقب صدایت، خندهات، لباست، راه رفتنت، آرزوهایت و حتی طرز نفس کشیدنت باشی. او حتی از زیبایی خودش هم میترسد، از حرفهایی که بیاجازه وارد روحش میشوند و برای همیشه در ذهنش باقی میمانند و از اینکه هر روز بیشتر یاد میگیرد خودش را پنهان کند تا کمتر آسیب ببیند.
اما در میان تمام این ترسهای فلجکننده، هنوز چیزی مقدس در قلب دخترک زنده مانده است: خاطرهی شیرین مکتب. همان مکتب سبزرنگی که زمانی امنترین جای دنیا برایش بود؛ جایی که بوی کتاب، تباشیر و کاغذ، بوی روشنِ آینده را میداد. دلش برای همان سرود صبحگاهی تنگ شده است، برای همان لحظهای که دستهای کوچکشان را روی قلب میگذاشتند و یکصدا با امید میخواندند. دلش برای یونیفورم سیاه و چادر سفیدش تنگ شده است؛ لباسی که برایش فقط یک پوشش ساده نبود، بلکه نشانهی رویا بود، نشانهی آینده و نشانهی زنی که قرار بود روزی مستقل و برای خودش زندگی کند. او دلتنگ کتابهایش است؛ دلتنگ ریاضی، با تمام معادلههای سخت اما شیرینش. او دلتنگ مضمون دری، قرآن، نقاشیهای گوشهی کتابچه و تقسیماوقات کهنهای است که روزی مهمترین چیز در زندگیاش بود. او حتی دلش برای تنبیههای کوچک معلم و خندههای دخترانه در حولی خاکی مکتب نیز تنگ شده است؛ برای تباشیرهای سفید، تختهی سیاه قدیمی و پنجرههایی که نور صبح را آرام و نوازشوار روی چوکیها میریختند.
سه سال تمام است که دخترک در میان آتشی به نام انتظار میسوزد. سه سال است که هر روز بخشی از وجودش را آرامآرام از دست میدهد و سه سال است که شبها با امید میخوابد و صبحها با حقیقت تلخ بیدار میشود. اما با وجود تمام اینها، او هنوز تسلیم نشده است. هنوز شبها وقتی همه خوابند، در خلوت خویش آرامآرام به رویاهای بلندش فکر میکند. او هنوز گاهی کتابهای قدیمیاش را باز میکند و بوی کاغذهای آشنایشان را نفس میکشد. هنوز وقتی نام مکتب را میشنود، قلبش تندتر میزند و با وجود تمام دردهایی که در درونش زندگی میکنند، آهسته به خود میگوید: «رویاهای من… من هنوز زندهام، هنوز نفس میکشم و هنوز شما را فراموش نکردهام.»
شاید دنیا از این دخترک چیزهای زیادی را به یغما برده باشد؛ اما هنوز نتوانسته آخرین نورِ امیدِ قلبش را خاموش کند. چون او هنوز صبور است، هنوز صبر کردن را بهخوبی بلد است و در دل تمام این تاریکیها، جایی امن برای رویاهایش نگه داشته است. و شاید همین امید کوچک، روزی تمام این شبهای طولانی را شکست دهد و به زانو درآورد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه