بهار، فصل زیبایی است؛ فصلی که با شکوفههای ظریف درختان میوه و عطر متفاوت و دلانگیزش، جان تازهای به زمین و دل انسانها میبخشد. در بهار، طبیعت از خواب طولانی زمستان بیدار میشود و زندگی دوباره تازه میشود. هر شاخهای که شکوفه میدهد، پیامی از امید و نو شدن را با خود دارد؛ پیامی که میگوید هیچ زمستانی ماندگار نیست. با آمدن بهار، ما هم میتوانیم از نو شروع کنیم، متفاوتتر، قویتر و حتی زیباتر از قبل به خود باور داشته باشیم و به چیزی که دوست داریم برسیم…
بهار، فصلی است که زمستان سرد و خاکستری را شرمنده میکند، همانگونه که نور بر تاریکی پیروز میشود؛ اما در دل این همه زیبایی، من گاهی به فکر فرو میروم: آیا زندگی ما دختران هم چنین بهاری خواهد داشت؟ آیا روزی خواهد رسید که این تاریکی و سکوت، جای خود را به روشنایی و رنگهای شاد بدهد؟
چهار سال تمام است که ما دختران در فصلی تاریک و بیرنگ گرفتار شدهایم؛ فصلی که نه بوی شکوفه دارد و نه صدای خندههای مکتب. چهارمین سال هم گذشت… چه زود. خیلیها میگویند وقتی خوشحال باشی، گذر زمان را حس نمیکنی، اما برای من برعکس شده است.
در حالی که با گذشت هر سال سنم بیشتر شده؛ اما مقطع تحصیلاتم هنوز در صنف هشتم باقی ماندهاست؛ انگار زمان برای درس و آیندهام متوقف شده است. در این سالها، میتوانستم از مکتب فارغالتحصیل شوم، رویاهای تازه بسازم و قدم به دانشگاه بگذارم؛ اما از حقی که ساده و طبیعی بود، محروم شدم. به خانهنشینی، به دیدهنشدن و به سکوت وادار شدم؛ فقط به جرم اینکه دختر هستم و در سرزمینم، آموزش دختران گاهی بهجای حق، جرم شمرده میشود.
اما این تمام داستان نیست. در میان تمام این محدودیتها، من تسلیم نشدم. شاید درها به رویم بسته شد، اما من راههای دیگری برای ادامه دادن پیدا کردم. در این چهار سال، بیشتر از زمانی که به مکتب میرفتم، تلاش کردم. با اشتیاق درس خواندم؛ چون حالا ارزش آن را با تمام وجودم درک کردهام. آن روزها هیچگاه تصور نمیکردم که ممکن است از تحصیل محروم شوم. همیشه فکر میکردم مسیرم روشن و مشخص است؛ اما زندگی، درسهای دیگری برایم داشت.
این سالها مرا تغییر داد. مرا با واقعیتهایی روبهرو کرد که شاید فراتر از سنم بود. درد، محرومیت، سکوت و انتظار… اما در کنار همهی اینها، چیزی در وجودم رشد کرد: قدرت. من امروز قویتر از راحلهای هستم که روزی بیخبر از این همه سختیها، با خیال راحت به مکتب میرفت. چون انسان تا زمانی که با چالشها روبهرو نشود، عمق تواناییهایش را نمیشناسد.
با این همه، هنوز هم سوالی در قلبم زنده است: آیا بهار زندگی ما خواهد رسید؟ آیا روزی درهای بسته باز میشوند و ما میتوانیم دوباره در کلاسها بنشینیم، بخندیم، یاد بگیریم و آیندهای را که حق ماست، بسازیم؟
و با وجود تمام این تردیدها، چیزی هست که هرگز از من گرفته نشد: امید!
امید، همان نوری است که حتی در تاریکترین شبها خاموش نمیشود. امیدی که مرا هر روز از نو بلند میکند و به ادامه دادن وا میدارد. من به بهار زندگیام ایمان دارم؛ به روزی که دوباره رنگها به زندگیام برمیگردند، به روزی که خودم را شاد، توانمند و آزاد میبینم.
شاید امروز در زمستانی طولانی باشیم؛ اما هیچ زمستانی ابدی نیست.
بهار خواهد آمد، روزهای خوب ما برخواهد گشت… حتی اگر دیر!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه