سفری به اولین روز مکتب

یکی از روزهای معمولی و ملایم بهاری بود. دلم می‌خواست قدم‌زنان به‌سوی خانه‌ی مادرکلانم بروم. هوای آسمان صاف و آفتابی بود و من هم با قدم‌های نسبتاً آهسته از هوای صبحگاهی و تماشای مسیر پیش‌رو لذت می‌بردم. بچه‌ها در کوچه بازی می‌کردند، خانمی از نانوایی نان گرم آورده بود و دیگران همانند من به جایی در حرکت بودند. اما هرقدر که بیشتر راه می‌رفتم، خاطره‌ای در دلم زنده می‌شد. این همان مسیری بود که هر روز تا مکتب طی می‌کردم. ناگهان حالت چهره‌ام تغییر کرد. چشمان پر از شوقم حالت آزرده‌ای به خود گرفت. احساس می‌کردم پاهایم سست شده و دیگر نمی‌تواند راه برود. این کوچه‌ها، آن دکان کوچک آبی‌رنگ قدیمی و حتی آن درخت که بلندتر شده بود، برایم سلام می‌کردند؛ گویا می‌خواستند بگویند: دیگر کمتر دیده می‌شوی، دیگر هر روز نمی‌آیی، چهار سال است که از بیک و یونیفورم مکتب دوری… من هم دلم می‌خواست بگویم: من هم پشت همه این‌ها دق شده‌ام، من هم می‌خواهم به آن روزها برگردم. ولی تنها نگاه می‌کردم و همه‌ی این‌ها را در دلم مرور می‌کردم. گفتم شاید این تنها کاری است که می‌توانم بکنم…

ناگهان چشمم به مادری افتاد که دست دختر خردسالش را گرفته بود و او را به مکتب می‌برد. دخترک خوشحال بود و همان‌طوری که دست مادرش را گرفته بود، با اعتمادبه‌نفس کامل به‌سوی مکتب روان بود. با دیدن این صحنه، لبخندی از سر شادی بر لبانم نشست. شاید با دیدن این صحنه، یاد روزهایی افتادم که با شوق دست مادرم را گرفته بودم و به‌سوی مکتب می‌رفتم. خوب آن روزها را به یاد داشتم؛ آن لحظه‌هایی که مادرم برای شامل‌کردنم در مکتب با خانم مدیر جنجال می‌کرد. صدای مادرم آرام و با احتیاط در گوشم می‌پیچید و تمام تلاشش را برای شامل‌کردنم در مکتب می‌کرد. اما مدیر با ابروهای درهم و واکنش‌هایی که نشان از بی‌حوصلگی و خستگی داشت، گفت: «دیر مراجعه کرده‌اید، شاگردان تکمیل شده و جایی نمانده است.» صدای مدیر همچون طوفانی خشن بود که تمام شور و شوق آمدنم به مکتب را با خود برد. پیش از آمدن به مکتب، همچون پروانه‌ای پرواز می‌کردم و خوشی در چشمانم موج می‌زد. فکر واردشدن به دنیای آموزش، داشتن یونیفورم و لوازم مکتب، تصور نشستن در صنف و داشتن دوستان جدید یا شاید هم آشناشدن با معلمی که پر از مهربانی باشد، مرا خوشحال می‌ساخت و همچون بهاری دل‌انگیز برایم می‌ماند. اما بعد از شنیدن صدای مدیر، نمی‌دانستم چه کار کنم؛ فقط همچون مجسمه‌ای بی‌حرکت و با چشمان پر از پرسش به آنان نگاه می‌کردم. اما با جنجال‌های مکرر مادرم، بالاخره قبول شدم و با خوشحالی با مادرم وارد یکی از صنف‌ها شدیم. مادرم هم بعد از چند گفت‌وگوی کوتاه با معلم رفت.

من وارد صنف شدم. دلم شور می‌زد و همه‌چیز برایم مانند یک دنیای نو بود. وقتی پایم را داخل صنف گذاشتم، زمین صنف همانند اسفنجی نرم بود. شاگردان زیادی نشسته بودند. معلم ما هم که خانمی مهربان به نظر می‌رسید، برایم جایی پیدا کرد و گفت: «بیا اینجا بنشین.» مهربانی‌اش از لبخندهای زیبا و صدای آرامش نمایان بود. من هم رفتم و مؤدبانه نشستم. صنفی که ما در آن بودیم، چوکی نداشت و ما روی فرش می‌نشستیم؛ اما همه‌ی شاگردان همچون کتاب‌های در قفسه، منظم نشسته بودند.

کنار من هم دختری نشسته بود که شاد و بی‌خیال بود و همه‌چیز برایش عادی به نظر می‌رسید. او نام مرا پرسید و من نام او را. دوست‌شدن با او کمک کرد تا من هم احساس راحتی داشته باشم.

اما برای من، از همه جالب‌تر نقاشی‌های رنگارنگ روی دیوار بود که همچون رنگین‌کمانی زیبا در صنف می‌درخشیدند. همچنان جدول الفبایی که در صنف بود، مرا وادار می‌ساخت تا هر یک را زود یاد بگیرم.

ساعت اول بود که معلم اسم‌های همه را پرسید و روی حاضری نوشت. چشم‌هایم به تخته و قلم او دوخته شده بود و گوش‌هایم صدای آرام و مهربانش را می‌شنید که با صبر و لبخند، اسم‌ها را تکرار می‌کرد. وقتی از دخترها خواست تا شعرهایی را که یاد دارند بخوانند، گوش‌هایم پر شد از صداهای شیرین و شعرهای قشنگی که هرکدام حسی متفاوت داشت. من هم دوست داشتم مثل آنان شعر بخوانم و استاد هم برای همه آفرین گفت که این‌همه بااستعدادند.

ساعاتی که سپری می‌کردیم، به همین خوبی می‌گذشت؛ مانند رودی آرام که بی‌صدا از میان روز می‌گذرد، مخصوصاً زمانی که با هم‌صنفی‌هایم در حیاط مکتب گروهی ورزش می‌کردیم. چشم‌هایم به حرکات دوستان دوخته شده بود و گوش‌هایم صدای خنده و فریادهای پرهیجان‌شان را می‌شنید. این هیجان‌انگیزترین لحظاتی بود که آن روز تجربه کردم.

آن روز همچون دنیایی زیبای کودکانه و پر از مهربانی و خوشی در ذهنم جا گرفت و دیگر تمام اضطرابم از بین رفت. دیگر دوست داشتم هر روز به مکتب بیایم و با هم‌صنفی‌هایم بازی کنم و درس بخوانم. مخصوصاً برای آماده‌شدن یونیفورم و کتاب درسی‌ام لحظه‌شماری می‌کردم.

از آن روز به بعد، مکتب جزئی از زندگی‌ام شد؛ نه به‌خاطر بازی‌ها و ترانه‌هایش، بلکه به‌خاطر این‌که خود را در آنجا شناختم و رویاهایم در آنجا شکل گرفت.

اما امروز وقتی چشمم به دختران خردسالی که به مکتب می‌روند می‌افتد، ناگهان روحم به اولین روزهای مکتب خودم پرواز می‌کند؛ به روزهایی که اولین بار سختی قلم را لای دستانم حس کردم و با شوق و احتیاط روی کتابچه‌ام می‌نوشتم. به یاد روزهایی می‌افتم که نقاشی‌های رنگارنگ همچون رنگین‌کمان قشنگ بودند و به یاد روزهایی می‌افتم که با اعتمادبه‌نفس می‌گفتم می‌خواهم داکتر شوم.

بعد با خود می‌گویم: آیا این دختران هم همین حسی را که من داشتم دارند؟

آیا آن‌ها هم دوست دارند مکتب بروند؟

در جامعه‌ای که دوست ندارد دخترانش بالاتر از صنف ششم درس بخوانند، آیا مکتب برای این دختران جایی برای شکل‌گیری رویا خواهد بود یا پایانش؟ آیا آن‌ها در مکتب رویاهای خود را خواهند شناخت یا خود مکتب برایشان به رویایی ممنوعه مبدل خواهد شد؟

دلم به حال این دختران می‌سوزد. دنیایی که در آن وارد می‌شوند، خیلی زود به رویشان بسته می‌شود، فقط به جرم دختر بودن. اما این درهای بسته شرط تسلیم‌شدن ما نخواهد بود. شاید بسته‌شدن این درها فراموش‌نشدنی باشد، اما این دردهاست که ما را قوی‌تر از قبل می‌سازد. ما دوباره به راه‌ خود ادامه خواهیم داد، با استقامت و اراده‌ی محکم. دختران سرزمینم همانند ستاره‌های درخشانی می‌مانند که همیشه برای دیده‌شدن، شنیده‌شدن و گرفتن حق خود جنگیده‌اند. ما دختران برای حقی می‌جنگیم که دیگران به‌آسانی دارند، ولی همین است که ما را قوی می‌سازد. دخترانی را می‌شناسم که در دل این محدودیت‌ها زمین خوردند، سختی کشیدند، نادیده گرفته شدند، اما هیچ‌گاه تسلیم نشدند. باز هم قلم به دست گرفتند، نوشتند، درس گفتند، شعر خواندند، دردها را درمان کردند و زندگی را ساختند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000