به چشمان مظلوم و منتظرش خیره شده بودم، چشمانی که در دلشان حسرت و خستگی موج میزد. به دستان کوچک و یخزدهاش نگاه میکردم، لبهایی که از سرما میلرزیدند و پاهایی که دیگر تاب ایستادن نداشتند. در دستان لرزانش چند پلاستیک دیده میشد همان پلاستیکهایی که امید زندهگیاش را به آنها بسته بود و به انتظار بود تا کسی از او چیزی بخرد. با خودم گفتم: این کودک چه گناهی دارد که در این سرمای سوزان، برای تأمین خرج خانوادهاش باید چنین باری سنگین بر دوش بکشد؟ او هنوز خیلی کوچک است. اما مجبور است بزرگ شود، مجبور است درد و رنجی را تجربه کند که هیچ کودک دیگری نباید تجربه کند.
کفشهایش پاره بودند و پاهایش نمناک؛ اما با تمام خستگی و درد، ایستاده بود، برای خواهر و برادری که تنها امیدشان به او بود، برای خانوادهای که بدون او نمیتوانستند روزشان را سر کنند. هر رهگذری که بیتفاوت از کنارش میگذشت، چراغ امیدی در دلش خاموشتر میشد. دنیا با او مهربان نبود، نه مثل آن دنیای کوچکی که در خیال کودکانهاش ساخته بود، نه مثل خانهای گرم که در آن کنار بخاری نشسته و مشقهایش را مینوشت، نه مثل قصههای شیرین مادر که شبها برایش تعریف میکرد.
حسرت در چشمانش موج میزد. حسرت لباسهای گرم، بوتهای نو و خوراکیهای رنگارنگی که همسنهایش داشتند و او تنها میتوانست از دور آنها را نگاه کند. دستان کوچک و لطیفش باید بازی میکردند، قلم در دست میگرفت و خلاقیتش را پرورش میداد، نه این که چند عدد پلاستیک را نگه دارد و امیدش به خرید یکی از آنها باشد، امیدی که هر روز با شنیدن یک «نه» از کسی که حتی نگاهش هم نمیکرد، خُرد میشد. احساس میکردم چقدر از دویدن و عذرخواهی پیش رهگذران خسته شده است. خدا میداند با چه اشتیاقی به دنبال آدمها میرود و با لبخندی ساده پیشنهاد میدهد که فقط یک عدد پلاستیک بخرند. اما وقتی پاسخ میشنود، ناامیدی در دلش نفوذ میکند میداند که شب را باز هم دست خالی به خانه خواهد برد.
و همینجا بود که قلبم گرفت، نه بهخاطر سرمای هوا، نه بهخاطر خستگی پاهایش، بلکه بهخاطر این حقیقت تلخ که یک کودک، با تمام لطافت و معصومیتش، مجبور است بزرگ شود. قبل از آن که زمانش برسد، مجبور است بار زندگی را به دوش بکشد، در حالی که هنوز باید بازی میکرد، میخندید و در کنار خانواده لحظههای شیرین زندگی را تجربه میکرد.
با خودم فکر کردم: چند کودک دیگر مثل او وجود دارند؟ چند دختر مثل او در خیابانهای شهر ایستادهاند و امیدشان به تکهای نان یا چند عدد پلاستیک بسته شده است؟ چند کودک هنوز هم برای زندهگی، مجبورند مسئولیتهای سنگینی را تحمل کنند، در حالی که هیچ کس آنها را نمیبیند؟ چشمانش باز هم به دنبال کسی میگشت، شاید کسی که با خرید یک عدد پلاستیک، دلش را شاد کند، حتی برای چند لحظه کوتاه؛ اما من میدانستم این شادی کوتاه هم هرگز نمیتواند جای حقیقی آرامش و امنیتی را که هر کودک باید داشته باشد، پر کند.
وقتی از او دور شدم، با خودم عهد کردم که حداقل صدای این کودک باشم، حتی اگر نتوانم بار زندگیاش را سبک کنم، عهد کردم که هر کسی میخواهد از کنار کودکی بگذرد، کمی توجه کند، کمی محبت نشان دهد و برای لحظهای جای امید در دلش روشن شود. او در این روز سرد و خاکستری، تنها نیست، حتی اگر دنیا بیرحم باشد، حتی اگر رهگذران بیتفاوت باشند، دلهایی هستند که به یادش خواهند بود. آرزو میکنند که روزی او بتواند زیر همان آسمان سرد، با دستهای بازی و خندههای بیپایان، کودکی واقعی را تجربه کند.
و من هم، با همان امید کوچک، راهی شدم، امیدی که شاید روزی بتواند سایهی گرم و مهربان خود را بر دل او بگسترد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه