من، نوشتن، رویا و رقصیدن

در جهانی که گاهی صدای دختران آرام‌تر از آنچه باید شنیده می‌شود، من تصمیم گرفتم صدایم را با واژه‌ها بلند کنم. من عاشق نوشتن هستم، نه فقط برای ساختن جمله‌ها، بلکه برای زنده نگه‌داشتن حقیقتی که درونم جریان دارد. نوشتن برای من یک انتخاب ساده نیست، یک نیاز برای نفس کشیدن، برای دوام آوردن، برای بودن است.

من از سرزمینی می‌آیم که رویا دیدن گاهی شجاعت می‌خواهد. جایی که دختر بودن، خودش نوعی مبارزه است و ادامه دادن، نوعی ایستادگی به شمار می‌آید. اما در میان تمام این محدودیت‌ها، من یاد گرفتم که رویاهایم را کوچک نکنم. برعکس، آن‌ها را بزرگ‌تر از ترس‌هایم ساختم. رویاهای من فقط آرزو نیستند، نقشه‌ی راهی‌ست که هرچند دشوار اما روشن است.

وقتی می‌نویسم، جهانم تغییر می‌کند. دیوارها کوتاه می‌شوند، فاصله‌ها کم می‌شوند و من می‌توانم از جایی که هستم، به هر جایی که می‌خواهم سفر کنم. واژه‌ها برای من ابزار نیستند، پناهگاه‌اند. در میان آن‌ها من خودِ واقعی‌ام را پیدا می‌کنم؛ دختری که می‌خواهد شنیده شود و تأثیر بگذارد.

اما داستان من فقط به نوشتن ختم نمی‌شود. در کنار واژه‌ها چیزی در وجودم هست که حتی عمیق‌تر از کلمات است: رقص. رقص برای من فقط حرکت نیست، زبان خاموشی است که با آن احساساتم را بیان می‌کنم. در جهانی که گاهی مرا به سکوت دعوت می‌کند، من با رقصیدن حرف می‌زنم. شاید نتوانم همیشه در فضای باز برقصم؛ اما قلب من صحنه‌ای است که هرگز خاموش نمی‌شود. در خلوت خودم، در سکوت اتاقم وقتی هیچ‌کس نمی‌بیند، من برای خودم می‌رقصم؛ برای اینکه فراموش نکنم هنوز زنده‌ام، هنوز احساس دارم، هنوز امید دارم.

رقص برای من نوعی آزادی است، آزادی‌ای که شاید در بیرون از من محدود شده باشد؛ اما در درونم بی‌پایان است. هر حرکت، هر چرخش و هر ضربان قلبم، یادآور این است که هیچ‌کس نمی‌تواند روح مرا زندانی کند. حتی اگر دنیا تنگ شود، درون من هنوز وسعتی هست که در آن می‌توانم آزادانه حرکت کنم.

و در کنار نوشتن و رقصیدن، چیزی که همیشه با من مانده، رویاهایم هستند. رویاهایی که بارها خواستند خاموش‌شان کنند، اما هرگز نتوانستند. من باور دارم که رویاها قوی‌تر از محدودیت‌ها هستند. آن‌ها مثل نوری‌اند که حتی در تاریک‌ترین شب‌ها هم خاموش نمی‌شوند. من رویای ادامه تحصیل دارم، رویای رشد، رویای تأثیرگذاری، رویای این‌که روزی بتوانم صدای دخترانی باشم که هنوز فرصت گفتن ندارند. رویای اینکه جهان، ما را نه با محدودیت‌ها بلکه با توانایی‌های‌مان بشناسد.

مسیر من آسان نبود. بارها زمین خوردم، بارها ناامید شدم؛ اما چیزی در درونم هست که اجازه نمی‌دهد متوقف شوم. عشقی که به نوشتن دارم، ایمانی که به رویاهایم دارم و احساسی که در رقصیدن پیدا می‌کنم، همه‌ی این‌ها مرا به جلو می‌برند. من یاد گرفتم که حتی در سکوت می‌توان بلندترین صدا بود. حتی در محدودیت می‌توان آزادانه اندیشید و حتی در تاریکی می‌توان نور ساخت.

این متن فقط یک اعتراف ساده نیست، این یک ایستادگی است. یک یادآوری برای خودم و برای تمام کسانی که شبیه من‌اند که هنوز هم می‌توان عاشق بود: عاشق نوشتن، عاشق رویاها و عاشق رقصیدن.

من دختری هستم که شاید همه‌چیز را در اختیار نداشته باشد؛ اما یک چیز را هرگز از دست نشده است: امید. امید به فردایی که در آن هیچ دختری برای رویا دیدن، برای نوشتن یا برای رقصیدن مجبور به پنهان شدن نباشد. تا آن روز برسد، من می‌نویسم، می‌رقصم و به رویاهایم وفادار می‌مانم؛ چون این‌ها فقط علاقه‌های من نیستند، این‌ها هویت من‌اند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000