دختری که با سایه‌اش حرف می‌زند

در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر شلوغ و پراززدحام کابل، دختری به نام «دنیا» زندگی می‌کرد. او در میان مردمی روزگار می‌گذراند که باور داشتند رویاهای دختران، مانند پرندگانی هستند که زود خسته می‌شوند و ناچار به قفس برمی‌گردند. اما دنیا متفاوت بود؛ او زیاد حرف نمی‌زد و بیشتر در اعماق خیالات خویش سفر می‌کرد.

نخستین بار، در راه بازگشت از مکتب بود که متوجه شد سایه‌اش رفتاری عجیب دارد. خورشید در حال غروب بود و سایه‌ی او هر لحظه کشیده‌تر می‌شد. دنیا از حرکت ایستاد؛ اما با تعجب دید که سایه‌اش هنوز در حرکت است! سایه چند قدم جلوتر ایستاد و رو به او گفت: «تو فقط برای خودت و برای محدود شدن در این‌جا ساخته نشده‌ای.» دنیا هراسان به اطراف نگریست، کسی آنجا نبود. ابتدا گمان کرد خیالی بیش نیست؛ اما با گذشت زمان، این حضور پررنگ‌تر شد.

در خانه و شهر، کسی به گفته‌های دنیا اهمیت نمی‌داد؛ اما سایه‌اش او را جدی می‌گرفت. هر وقت احساس حقارت می‌کرد، سایه می‌گفت: «کوچک نشو!»؛ اگر ناراحت بود، می‌شنید: «لیاقت تو بیش از این‌هاست» و هرگاه می‌خواست بغضش را فرو ببرد، سایه یادآوری می‌کرد: «تو حق داری احساس داشته باشی.» حتی وقتی خودش را سرزنش می‌کرد، سایه با مهربانی می‌گفت: «تو حق انتخاب داشتی و قرار نیست همیشه همه‌چیز درست از آب دربیاید.»

یک روز دنیا تصمیم گرفت دیگر به این صدا گوش ندهد. با تندی به سایه‌اش گفت: «تو فقط خیال منی!» و برای اولین بار با او مستقیماً سخن گفت. از آن پس، دیگر نه صدایی شنید و نه سایه‌ی متفاوتی دید. دو روز گذشت و دخترک حس می‌کرد چیزی را در درونش جا گذاشته است؛ تهی و تنها شده بود. سرانجام دلتنگ شد، کنار دیواری پناه برد و زمزمه کرد: «اگر هستی کمکم کن، من به تو نیاز دارم. کجایی؟»

همان لحظه صدایی در ذهنش طنین‌انداز شد: «من این‌جایم، در درون تو و هیچ‌وقت نرفته بودم. فقط منتظر بودم تا تو دوباره خودت را باور کنی. من همان ذهنیت، وجدان و قدرتِ درونی تو هستم.» از آن روز به بعد، دنیا دیگر منتظر اجازه‌ی دیگران یا تایید کائنات نماند. او شروع کرد به یاد گرفتن، نوشتن و ساختنِ چیزهایی که پیش‌تر فکر می‌کرد برایش غیرممکن است.

سال‌ها بعد، در همان کابل، دختری بود که وقتی سخن می‌گفت، بسیاری با دقت گوش می‌دادند و یاد می‌گرفتند که دختران هم می‌توانند صدای خودشان را داشته باشند. برخی هنوز با خشم به او نگاه می‌کردند، اما برای دنیا دیگر مهم نبود؛ هیچ‌چیز نمی‌توانست او را متوقف کند. اگر کسی از او می‌پرسید راز این لبخند و موفقیت چیست؟ با آرامش می‌گفت: «من یاد گرفتم قبل از هر کسی و هر چیزی، به سایه‌ام گوش بدهم.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000