خورشید کابل لابهلای غبارهای نشسته بر دیوارهای سیمانی، با تردید میتابد. اینجا، در این شهر که گاهی صدای سکوتش از فریاد انفجار هم گوشخراشتر است، نفس کشیدن هنر میخواهد. من دختری از تبار پامیر و بامیان، در میان کوچههایی که بوی نان داغ و باروت در هم آمیخته، یاد گرفتهام چگونه روحم را لای لفافهی وقار بپیچم تا از گزند نگاههای سنگی در امان بمانم. اما گاهی دیوارهای این اتاق کوچک که سقفش از رویاهایم کوتاهتر شده، بر سینهام سنگینی میکند. آنجاست که تنها پناهگاهم آغوش بیمنت طبیعت است.
وقتی پاهای خستهام را به دامنهی کوههای اطراف میسپارم، انگار باری از سرب از شانههایم فرو میریزد. در شهر من باید نقابهای متعددی بر چهره بگذارم؛ نقاب دختری که نمیترسد، نقاب زنی که تسلیم نشده و نقاب سکوتی که نشانهی رضایت نیست. اما وقتی به تماشای چشمهای مینشینم که از دل صخرههای سخت بیرون میتراود، میبینم که او برای زیباتر شدن به هیچ تظاهری نیاز ندارد. او فقط «هست»؛ بیآنکه بخواهد به صخره ثابت کند چقدر قوی است.
آبشاری که از بلندا به نشیب میریزد، با همان آوای دلنشین و همیشگیاش، به من یادآوری میکند که افتادن هم میتواند باشکوه باشد، اگر مقصدی برای جاری شدن داشته باشی. درختانی که به سوی آسمان دست افراشتهاند، برای رسیدن به نور با کسی رقابت نمیکنند. آنها در کمال وقار ریشههایشان را در خاک محکم کردهاند و نگاهشان را به لایتناهی دوختهاند. چقدر شبیه رویای ما دختران این سرزمیناند، ریشه در رنج و نگاه در تمنای رهایی دارند.
گاهی خیال میکنم من آن آهویی هستم که در بیشهزارانِ خیالم میخرامد. در واقعیت، قدمهایم کوتاه و محتاط است، اما در دل طبیعت، روحم با هر جهش آن آهو اوج میگیرد. آنجا نه کسی از جنسیتم میپرسد و نه از رویاهای ممنوعهام. طبیعت صادقترین آموزگار جهان است. به من میآموزد که «طبیعی بودن» بزرگترین چشمهی زیبایی است. دردهایی که بر شانههایم سنگینی میکند، در برابر عظمت کوهستان کوچک میشوند. وقتی باد لابهلای شاخههای درختان میپیچد، انگار زمزمه میکند: «ببین! من هم گاهی طوفانی میشوم؛ اما هرگز از وزیدن باز نمیمانم.» اینجاست که جان خستهام سرشار از نشاط و حیات میشود، نشاطی نه از جنس خندههای بلند، بلکه از جنس یک امید عمیق و متین است.
بسیاری از ما در زیر لایههای ضخیم مشکلات، خودِ واقعی را گم کردهایم. اما طبیعت ما را به اصل خویش بازمیگرداند. وقتی به دور از هیاهوی دنیای آدمها، به رقص علفزار در باد خیره میشوم، میفهمم که آرامش روح در سادگی است، در اینکه لازم نیست برای ارزشمند بودن، تظاهر به چیزی کنیم که نیستیم.
من، دختری از افغانستان با تمام زخمهایی که بر تن آرزوهایم دارم، وقتی در دامن سبز طبیعت میایستم، احساس میکنم که هنوز زندهام. هنوز میتوانم مانند آن چشمه راهی از میان سنگهای سخت باز کنم. طبیعت به من میگوید که تاریکیِ شب، هرچقدر هم طولانی باشد، هرگز مانع طلوع دوبارهی خورشید نشده است. پناه بردن به طبیعت، فرار از واقعیت نیست، بلکه بازگشت به حقیقتی است که در شهرها فراموش شده است. آرامش ما در آنجاست، چون آنجا هر موجودی دقیقاً همان چیزی است که باید باشد. من در میان این صخرهها و درختان یاد میگیرم که بینقاب زیستن، شجاعانهترین و زیباترین نوعِ بودن است. حتی اگر سهم من از این جهان تنها یک دریچه رو به کوهستان و قلبی سرشار از امید باشد، باز هم با وقار به ایستادن ادامه خواهم داد.
دیدگاهها (1)
👌بسیار عالی
ارسال دیدگاه