اگر قدرت و حکومت همیشه در اختیار مردان نمیبود و زنان هم میتوانستند کاری کنند، شاید تاریخ این سرزمین، اینقدر لبریز از سکوتهای سنگین و فریادهای خفهشده نبود. شاید کوچههای خاکگرفتهی این وطن، بهجای بوی باروت و ترس، عطر امید و امنیت را در خود داشت. افغانستان، این جغرافیای زخمخورده، شاید دیگر میدان آزمایش خشونت و قدرتطلبی نمیبود، بلکه آغوشی میشد برای پرورش رؤیاها و بروز استعدادهای درخشان برای آیندهی این کشور.
اگر زنان حاکم بودند، تصمیمها از دلِ درد عبور میکرد، نه از سرِ غرور. زنی که شبها با اضطرابِ آیندهی فرزندش به خواب میرود، چگونه میتواند فردا را به آتش بکشد؟ زنی که طعم محرومیت را در عمق استخوانهایش حس کرده، چگونه دروازههای مکتب را به روی دختران میبندد؟
در حکومتی که اگر زنان در رأس آن باشند، «تفنگ» جای خود را به «قلم» میدهد. صدای شلیک، خاموش میشود و جای آن را صدای خندهی کودکانی میگرفت که بیهراس به سوی مکتب میدوند. دیگر «فعلاً نه»ها، زنجیرِ سالهای جوانی دختران نمیشد، دیگر آینده، به تعویق نمیافتاد و کسی ناامید نمیشد.
زنان، خالق و حافظان زندگیاند، نه ویرانگران آن و نابودکنندهی آن. آنها با هر نفس، مفهوم بقا را معنا میکنند. در نگاهشان، جنگ نه افتخار است و نه راهحل؛ بلکه زخمیست که نسلها را میسوزاند. اگر قدرت در دستان آنان میبود، شاید واژهی «صلح» فقط یک آرزو نبود، بلکه واقعیتی در این سرزمین میشد که تک تک مردم آن، صلح را با تمام وجود زندگی میکردند.
اما این فقط یک خیال نیست…
این حقیقتیست که سالها سرکوب شده، نادیده گرفته شده و در پسِ دیوارهای تعصب، خاموش مانده است.
زنی که از حقِ ابتداییِ آموزش محروم شده، زنی که صدایش در گلو خفه شده، زنی که آیندهاش را دیگران نوشتهاند، اگر همان زن، فرصت نوشتن سرنوشت یک ملت را پیدا کند، آنگاه جهان شاهد تولدی دوباره خواهد بود.
افغانستان، بیشتر از هر زمان دیگری، به نگاهِ مادرانه نیاز دارد؛ نگاهی که بهجای حذف، در پیِ ساختن باشد. به دستانی که بهجای تخریب، التیام ببخشند. به قلبهایی که هنوز، با وجود تمام تاریکیها، برای روشنایی میتپند.
اگر حکومت دست زنان بود…
شاید این سرزمین، دیگر اینقدر تنها نمیگریست.
شاید آن روز، تاریخ از نو نفس میکشید…
نه با آه و نالههای همیشگی یک ملت خسته، بلکه با تپشهای زندهی امیدی که سالها در سینهها مدفون مانده بود. شاید دیوارهای خاموش شهرها، زبان میگرفتند و بهجای روایتِ شکست، از پیروزیِ انسانیت سخن میگفتند.
در آن آیندهی ممکن، عدالت مفهومی انتزاعی و دوردست نمیبود؛ بلکه حضوری ملموس در زندگیِ هر انسان میداشت. هیچ دختری، سهمِ خود را از آفتاب گدایی نمیکرد و هیچ زنی، برای اثباتِ بودنش، ناچار به سکوت نمیشد.
شاید دیگر واژهی «محرومیت» از قاموس این سرزمین حذف میشد و جای آن را «امکان» میگرفت؛ امکانی برای زیستن، برای آموختن، برای رؤیا دیدن. زیرا زن، وقتی فرصت یابد، نهتنها خود، بلکه یک جامعه را از نو میآفریند.
و چه باشکوه است آن لحظه…
که سرزمینی، پس از سالها فرورفتن در تاریکی، با دستان زنانی که هرگز امید را دفن نکردند، دوباره به سوی نور قد برمیدارد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه