همیشه می‌خواهم زن باشم

امروز من به عنوان زنی زندگی می‌کنم که رویاهایش با خاک یکسان شده‌اند. رویا‌‌هایی که شب‌ها و روز‌ها بی‌وقفه برای‌شان تلاش کردم تا به آن‌ها برسم؛ اما این‌طور نشد. منی که با هزاران رویا، امید و هدف زندگی می‌کردم، حال تمامی آن رویاها، آرمان‌ها و آرزوها را از دور با چشمانی پر از اشک و حسرت تماشا می‌کنم. هربار نگاه کردن به کسانی که کتاب بر دست دارند و شاد و خوشحال به طرف مکتب می‌روند، درد این زخم کهنه را عمیق‌تر می‌کند. من امروز با حسرت به دروازه‌های مکتب خیره می‌شوم و فقط نگاه می‌کنم. نگاهی که در آن چیزی جز غم، درد و حسرتِ مکتب‌رفتن دیده نمی‌شود. چهار سال از آن روزی که درهای مکتب به روی ما دختران بسته شد می‌گذرد، اما من هنوز به این امید که بار دیگر در صحن حویلی مکتب قدم بزنم، دوباره روی همان میزهای چوبی بنویسم و بار دیگر دیوارهای رنگی مکتبم را لمس کنم، زندگی می‌کنم و نفس می‌کشم.

روز‌ها یکی پس از دیگری می‌گذرند. آفتاب صبح‌گاهی هر روز طلوع می‌کند و شب‌هنگام دوباره غروب می‌نماید. روزها سپری می‌شوند و شب‌ها دوباره از راه می‌رسند و به اندازه هر روز و هر شب، رویاها و اهداف من کم‌رنگ‌تر می‌شوند. دیگر امیدی برایم باقی نمانده است. هر بار که به دختران هم‌سن خود نگاه می‌کنم، از زندگی خسته می‌شوم و با خود می‌گویم: مگر زن انسان نیست؟ مگر خواندن و یاد گرفتن گناه است؟ پس چرا دختران از رفتن به مکاتب محروم هستند؟ چرا آن‌ها حق تحصیل ندارند؟ دلیل این‌که ما مجبور هستیم در گوشه‌ای آرام به تماشای کسانی بنشینیم که کیف و کتاب‌هایشان را برداشته‌اند و با هم به مکتب می‌روند، چیست؟ آیا زن بودن جرم است؟ هر روزم با مرور کردن سوالاتی می‌گذرد که هربار به‌ یاد آوردن‌شان، زخم‌های درونم را تازه می‌کند و مرا به یاد همان اتفاقات دردناک و تلخ می‌اندازد.

با این‌حال، هنوز از دختر بودنم شرمسار نیستم و خوشحالم از این‌که به عنوان یک دختر افغان زندگی می‌کنم. شاید از مکتب رفتن منع شده باشم؛ اما از تلاش کردن و رسیدن به رویاهایم هرگز! من به دختر بودنم افتخار می‌کنم. به دختری که در دل تمامی محدودیت‌ها هنوز می‌جنگد و با استقامت و مقاومتی که از خود نشان داده، به همه‌چیز معنای دیگری بخشیده و همه‌چیز را ممکن ساخته است. اگر تمام درها به روی رویا‌ها و اهدافم بسته شود، هنوز به این باور خواهم بود که راهی برای رسیدن به رویاهایم وجود دارد. من همیشه برای داشتن یک آینده بهتر با هزاران چالش روبرو شده و جنگید‌ه‌ام و از این‌ پس نیز خواهم جنگید! به خوبی می‌دانم که همین امید کوچک اما بزرگی که دارم، باعث ادامه دادن و تسلیم نشدنم تا این مرحله از زندگی‌ام بوده است.

من هنوز امیدوارم، هنوز برای آینده‌ام تلاش می‌کنم، هنوز می‌جنگم و تمام این سختی‌ها و دشواری‌ها را به جان خریده‌ام برای روزی که بلند بگویم: زن بودن هیچ‌وقت برایم یک جرم، یک شرم و یک ننگ نبوده است، بلکه دلیل رسیدن به تمام آرزوهایی بوده که برای سال‌های زیادی گاهی شکستند، گاهی زخم برداشتند و گاهی نابود شدند. می‌خواهم بگویم که اگر قرار باشد دوباره متولد شوم، باز هم آرزو دارم یک زن به دنیا بیایم. غم‌ها و مشکلات بخشی از یک مسیر هستند و در این مسیر، گاهی باید بشکنی تا گام‌های محکم‌تری برداری، گاهی باید زمین بخوری تا دوباره بلند شدن را یاد بگیری، گاهی باید اشک بریزی تا با شوق بیشتری تلاش کنی و گاهی باید زخم برداری تا بفهمی که هیچ چیز ارزشمندی آسان به دست نمی‌آید.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000