دور از خلوت، با خودم انسان متفاوتی هستم. از نگاه زنانهام سخن میگویم. نگاهی که پیر شده؛ اما هنوز قوت برای جنگیدن دارد. این پیام برای زنانی است که دروازهی راحتی دلشان را بستهاند و هیچ راهی برای پیشرفت زندگیشان نمیبینند. من هم همان دختری خسته از زندگی بودم که فلان، همچون گلی، بهار رشته کردم. اگر من هم شکست را قبول میکردم یا بودن در خانه را میپذیرفتم، شاید ازدواج میکردم یا کاری دستوپا میکردم و…
نگاهم با چشمانی پر از امید، یک دنیا موفقیت را در زندگیام تضمین کرد. از هفتسالگی رو به کار کردن در خانه و کمی هم در بیرون شروع کردم. چند سال گذشت. شبها چون باد میگذشت و من مشغول کار و درس بودم. عمر آدمی هر روز در گذر است. اگر یک لحظه را به زندگی کردن واقعی ترجیح دهیم، شاید دیرتر پیر و ضعیف شویم. زمانی که کشور من به دست طالبان افتاد، من دختری قبلی نبودم. نفس کشیدن وجودم را میلرزاند. در خانه آرامش نداشتم، چشمانم کمتر زمانی بود که از اشک خالی باشد.
چند مدتی بود که تمامی زندگیام در فنا بود. در خانه، آرام و بدون کدام برنامه بودم. سه ماه گذشت. خوشبختانه توانستم یک کورس انگلیسی پیدا کنم. با علاقهی خاصی میرفتم و هر روز درس میخواندم؛ اما بازهم خانواده راضی نبودند که من به کورس بروم و درس بخوانم. یک شب، برادرم با صدای بسیار دلخراشی مرا صدا زد: «سلیمه! تو به کدام جرات به درس خواندن میروی؟» رفتم، لحظاتی سکوت کردم، با چشمانی پر از امید به طرف برادرم دیدم و گفتم: «چون که دخترم، حق خواندن و نوشتن ندارم؟»
قوت کلمات و نگاهم، هنگام دیدن صورت برادرم، او را به گریه آورد و گفت: «سلیمه! تو اینقدر عاشق خواندن و نوشتن هستی؟» چند لحظه سکوت در اتاق حاکم شد. با صدای دل خود گفتم: بلی، بلی. او چون زارزار گریه میکرد؛ چون مردی احساسی است، خیلی احساساتش را برانگیخته بودم. همهی اعضای خانوادهام گفتند: «میتوانی هر طوری که دوست داری به خواندن و نوشتن ادامه دهی، ما پشت تو هستیم تا آخر.» این اتفاقی بود که خانوادهام دیدگاه مرا نسبت به علم درک کردند.
فهمیدم که نگاه، کلید درک بهتر است. شاید زیاد باورکردنی نباشد؛ اما حقیقتی است که من تجربهاش را در کودکیام دیدم. حالا اگر تعریف کنم، برادرم میگوید: «تو سلطان احساساتم هستی، خواهرجان.» من اول دید خود را نسبت به یک موضوع مشخص میکنم، بعد صدا میزنم که چرا کردی، چرا نکردی. این برایم تأثیرگذار است که توانستم دیدگاهم را بهجا و درست به کار بگیرم. نهتنها برای خودم که در یک خانوادهی معمولی زندگی میکردم، بلکه برای یک نسل جدید هم باید راه و نشانه باشم.
زحمتی که میکشم، نتیجهاش برایم زیاد ارزش ندارد؛ تجربهاش برایم مهم است. اینکه یاد گرفتم بعد از این بهتر عمل کنم. اگر اشتباه کرده باشم، شاید از تجربهی قوت درونی، خود را پیدا کنیم و مربی زندگی خودمان باشیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه